سخنرانی دکتر فرشاد مومنی

سخنرانی دکتر فرشاد مؤمنی در مؤسسه ایما                                                             تاریخ: 29/10/97

بسمه تعالی

سخنرانی دکتر فرشاد مومنی درموسسه ایما درروز شنبه 29 دی ماه 97  درجمع فرهنگیان اصفهان

ابتدا جناب اقای مدنیان رئیس هیئت مدیره موسسه ایما ضمن معرفی جناب اقای دکتر فرشاد مومنی اشاره ای به سمپوزیم 23 سال قبل که درمورداهمیت اموزش ابتدایی بود مطالبی را بیان نمودند وازدونفر از اعضای هیئت امنای موسسه ایما اقایان محمدجواد احمدی و رحیم محمدی به خاطر زحماتشان دراموزش وپرورش قدردانی بعمل امد ، سپس جناب اقای دکتر فرشاد مومنی سخنرانی خودرا درمورد " نقش اموزش پرورش درتوسعه " شروع نمودند :

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و احترام به همه حضار گرامی برای من واقعاً توفیق بزرگی است که در جمع همکاران بسیار عزیزم، فرهنگیان گرامی کشور حضور داشته باشم و امیدوارم از همه آنچه که در این جلسه مطرح می شود خیری هم برای امروز و فردای کشورمان حاصل بشود واقعیت این هست که من نمی توانم دراصفهان حضور پیدا بکنم و ذکر خیری از یکی از بزرگ ترین معلم های زندگی خودم نداشته باشم، شاید یکی از بزرگترین توفیقات من در زندگی آشنایی با آیت الله شهید دکتر بهشتی بود و حقیقتاً برایم قابل بیان نیست ابعاد بدهی ها و بدهکاری هایی که به این مرد بزرگ دارم و امیدوارم که خداوند به  ایشان علو درجه عنایت کند و ما را لیاقت بدهد که شاکر نعمت ها و حقوق ایشان باشیم. در شرایط کنونی که کشورمان با انواع و اقسام گرفتاری ها و بحران ها روبروست طبیعتاً همه آنهایی که دل در گرو ایران و نظام جمهوری اسلامی دارند از خودشان می پرسند که چه باید کرد؟ و ما چه می توانیم انجام بدهیم؟ من می خواهم خدمتتان عرض بکنم که واقعاً چنین مجموعه هایی مثل یک مائده ی آسمانی می ماند و امیدوارم همه انشاءالله بتوانید قدر یک همچین مجموعه هایی را بدانید و شکرش را هم به جا بیاورید،  در چهار چوب مناسبات کنونی مسائل اقتصادی سیاسی ایران وقتی که بحث می شود که چرا اوضاع این گونه است ذهن ها به هر جایی می رود الا آن جایی که باید برود.  آن جایی که باید برود از نظر من مسأله ی پیوند نظام دانایی با نظام تصمیم گیری و تخصیص منابع است. جای بسیار دریغ و تاسف هست که با این همه تلاش های دلسوزانه ای که صورت می گیرد، هنوز در جامعه ی ما آمادگی لازم برای ریشه یابی اوضاع و احوال کنونی کشور از منظر دانایی فراهم نیست. ما الان بیشتر ذهنمان می رود به سمت اینکه قیمت نفت چه تحولاتی پیدا کرده، تحریم های آمریکایی ها چه فشاری ایجاد کرده، بحران آب چه ماجرایی برای ما ایجاد می کند، بحران صندوق های بیمه ای و بحران وام ها و مواردی از این قبیل در حالیکه وقتی که شما از بیرون نگاه می کنید و از نظر ملاحظه های توسعه نگاه می کنید، ملاحظه می فرمایید که شاید هیچ عنصری قدرت توضیح دهندگی اش برای شرایط کنونی ایران به اندازه ی شکاف معنی دار بین ظرفیت های دانایی موجود در این کشور و میزان رسوخ آن دانایی ها در فراینده های تصمیم گیری و تخصیص منابع، قدرت توضیح دهندگی در این زمینه ندارد.  با کمال تأسف ما بیشتر در زمینه ی دانایی به آن وجوه نمایشی ماجرا عنایت می کنیم، در حالیکه اصل ماجرا این است که ببینیم از این ذخایر دانایی انباشت شده چه میزان آن به کار گرفته می شود، در همه عرصه های حیات جمعی. احتمالا شما میدانید که یک گزارش سالانه ای است که بانک جهانی در می آورد که به آن می گویند گزارش توسعه جهانی. و این کتاب که هر سال منتشر می شود تقریبا جزء با کیفیت ترین متونی است که در سطح جهان در زمینه ی توسعه منتشر می شود. این ها در هر سال یکی از مسائل حیاتی مؤثر بر سرنوشت توسعه را زیر ذره بین می گذارند و مسئله را صورت بندی نظری می کنند. بعد از دل آن صورت بندی نظری و از دل آن مفهوم بندی یک شاخص هایی استخراج می کنند که آن شاخص ها معنای سنجش وضعیت هر کشور به تنهایی و در مقایسه با بقیه ی کشورها است. معمولاً این گزارش های سالانه در چهار برش اوضاع نسبی هر کشور را گزارش می کند. این چهار برش یکی این است که  در زمینه ی خاص وضعیت میانگین جهانی را به حساب می آورند، اندازه می گیرند،  بعد نسبت اوضاع هر کشور با آن میانگین جهانی سنجیده می شود. یک برش میانگین کشورهای پیشرفته صنعتی است، یعنی اگر یک کشوری بخواهد خودش را با استانداردهای سطح بالای دنیا مقایسه کند از آن شاخص استفاده می کند. یک شاخص دیگر شاخص میانگین اوضاع کشورهای در حال توسعه  است وشاخص چهارم هم وضعیت کشورهای خام فروش دنیا را مورد سنجش قرار می دهد. در تاریخ اندیشه ی توسعه،  گزارش توسعه جهانی سال 1998 یک نقطه ی عطف در اندیشه توسعه داشته. دلیلش این است که در آن سال برای اولین بار سنجش سطح توسعه کشورها را بر حسب میزان کار بست دانایی در خلق هر واحد ارزش افزوده در نظر گرفته اند. یعنی در واقع بحث آن ها این بود که این دانایی هایی که در کشورهای دنیا انباشته می شود، چه کمکی و چه میزان به ارتقا توانایی ها و بنیه ی تولیدی کمک می کند. من می خواهم خدمتتان عرض بکنم که برای اولین بار در آن گزارش ایران از نظر سطح توسعه نیافتگی به ربع چهارم کشورهای دنیا پرتاب شد. چون ما همه چیزها را با نفت می توانیم پنهان بکنیم، به لطف در امدهای نفتی تا قبل از این تاریخ هر مقایسه ای که در استاندارد بین المللی انجام می شد، ایران در قسمت انتهایی نیمه اول کشورهای دنیا قرار داشت، یعنی ما جزء متوسط های به نسبت خوب ارزیابی می شدیم. ولی وقتی که  این گزارش در آمد آن چیزی که اتفاق افتاده بود این بود که میزان سهم دانایی در خلق ارزش افزوده درایران حتی از میانگین کشورهای خام فروش دنیا هم کمتر بود. به همین خاطر هم هست که  از آن زمان با یک وسعت بیشتری وقتی که در حیطه ی مسائل توسعه بحث می شود به ایران که می رسند می گویند the paradox of the iran معمای ایران، متناقض ایران. ماجرا چیست؟ ماجرا این است که در دوران بعد از انقلاب اسلامی ما شاهد یک توجه بی سابقه، هم از ناحیه حکومت و هم از ناحیه مردم به آموزش بودیم ولیکن اثر عملی این آموزش ها بسیار ناچیز است و در بعضی از زمینه ها منفی است. این واقعاً یک ماجراهای خیلی قابل اعتنا دارد که ما چون به شکل و ظاهر و نمایش این چیزها اهمیت می دهیم، این ها را کمتر مورد توجه قرار می دهیم. بیشتر می رویم سراغ آن چیزهایی که قابل نمایش باشد و آنها را برجسته بکنیم. اگر ما بخواهیم به زبان عدد و رقم صحبت کنیم بر اساس داده های سرشماری سال 1365 از کل جمعیت ایران تعداد کسانی که دانش آموخته دانشگاهی بودند در مجموع 180 هزار نفر بوده و سال 1395 که آخرین سرشماری است که در ایران انجام شده این تعداد، شما حدس می زنید به چند رسیده باشد، 13 میلیون. یعنی در یک دوره ی سی ساله ما از 180 هزار دانش آموخته دانشگاه رسیده ایم به 13 میلیون، اما از آن طرف اقتصاد ایران با بحران بهره وری ملی روبرو است. ما از نظر بهره وری یکی از بدترین وضعیت ها را در کشورهای دنیا داریم. حتی مثلا  در سازمان بهره وری آسیایی ما قابل مقایسه با امثال ویتنام و فیجی نیستیم. حالا فیجی را بعضی ها اسمش را هم نشنیده اند، یک جزیزه ی کوچکی است با چند صدهزار نفر جمعیت. بحث سر این است که چرا ما به این مسائل بنیادی کمتر می پردازیم. اگر بخواهیم پاسخی در خور در این زمینه جستجو کنیم،  این پاسخ در خور یک بخش هایی از آن بر می گردد به ساختار نهادهای کشور، که در این ساختار نهادی، یکی از ارکان مهمش نظام پاداش دهی است. در آن جا این پرسش مطرح می شود که در ایران به دانایی بیشتر پاداش داده می شود یا به فعالیت های غیر مولد؟ خوب این مسأله واقعاً تاریخی است و ما تا به امروز هم درباره آن فکر بایسته نکرده ایم . از منظر توسعه درهای اقتصاد ایران همچنان روی همان پاشنه های قدیمی می چرخد و با وجود این که ایران بر اساس مسأله ای که عرض می کنم در دنیا شاید از یک جهاتی حتی منحصر به فرد باشد. ببینید مثلا در قرن بیستم می گویند فقط دو تا کشور بودند که در یک قرن دو جنبش فراگیر اجتماعی تجربه کردند که هدفش برون رفت از دور باطل توسعه نیافتگی بوده است، یکی ایران است که دو تا جنبش فراگیر اجتماعی داشته یکی در ربع اول قرن بیستم با عنوان انقلاب مشروطیت و یکی هم در ربع پایانی قرن بیستم با عنوان انقلاب اسلامی .  حالا سوال این است که چرا این جنبش های فراگیر هم نتوانستند این مناسبات را تغییر بدهند. پس معلوم می شود ما با یک مساله خیلی فراگیر جدی روبه رو هستیم و این مساله منحصرا از طریق جلب مشارکت همگانی و ایجاد یک اراده ی جدی همگانی قابل حل و فصل است. به غیر از ما در قرن بیستم چین است که آنها هم در یک قرن دو جنبش فراگیر اجتماعی داشته اند، حالا ما هم می توانیم از خودمان سوال بکنیم که چین چرا آن اوضاع را پیدا کرده و چرا ما این اوضاع را؟!! از منظر توسعه طلبی و مطالبه ی کیفیت زندگی بهتر.  ایران یک امتیاز حتی نسبت به چین دارد، آن امتیاز چیست؟ ما در سال های میانی قرن بیستم هم دوباره یک جنبش فراگیر اجتماعی داشتیم تحت عنوان جنبش ملی شدن نفت که آن هم کاملا یک جنبش فراگیر اجتماعی با مضمون توسعه خواهی بوده، ولی به طور همزمان مردم در آن جنبش هم مثل دوتا جنبش دیگر هم نسبت به استعمار و هم نسبت به استبداد مرزبندی کردند. سوال این است که چرا ما نمی توانیم ،  علیرغم اینکه این همه می خواهیم و تقریبا در هر نسلی یک بار این خواسته را نشان می دهیم، چرا نمی توانیم غلبه پیدا بکنیم؟ اگر واقعا مثلا نظام آموزشی ما یک نظام آموزشی مساله محور بود، باید همه استعدادها و ظرفیت های آموزشی و پژوهشی مان درگیر این مساله می شد. پس معلوم می شود که به غیر از آن ساختار نهادی که اشکالات جدی دارد، نظام اموزشی ما هم اشکالات جدی دارد .  بنابراین اگر بخواهیم واقعا به شیوه ی عالمانه از این گرفتاریها بیرون بیاییم باید به این پرسش پاسخ دهیم که چرا در نظام تصمیم گیری و تخصیص منابع ما تمایل اندک و بسیار ناچیزی وجود دارد، برای کار بست علم؟ چرا بیشتر غیر علم در این زمینه فعال است؟ برای اینکه فقط یک تصوری در این زمینه داشته باشید که ما داریم با خودمان چه می کنیم؟ یک مثال برای شما می آورم. در همین کتابی که آقای مدنیان عزیز فرمودند یعنی "کتاب اقتصاد سیاسی توسعه در ایران امروز" در مقدمه اش من این را آورده بودم. به گمان خودم ، خواستم بگویم ما یک تجربه وحشتناک و بسیار پرهزینه در ایران انجام داده ایم. نیتم واقعا این بود، که این ضبط بشود و ما راجع به آن فکر بکنیم. بر اساس گزارش های رسمی ، گفته می شود در فاصله 1385 تا 1395 از محل در آمدهای مربوط به صادرات نفت و گاز و غیر نفت در مجموع چیزی حدود 621 میلیارد دلار به اقتصاد ایران تزریق شده است ،  می خواهیم ببینیم رابطه ی دانایی و توانایی آموزشی چیست؟ در حالیکه این میزان منابع به اقتصاد ایران تزریق شده، آمار جمعیت شاغل ایران 18 هزار نفر تغییر کرده است . من در این کتاب نوشته ام که اگر این مملکت با غربت اندیشه توسعه روبرو نبود به جای این بحث های زنده باد و مرده باد... و به جای اینکه به  اشخاص بند کنیم، باید می آمدیم ببینیم آن اندیشه هایی که کشور را این طور اداره کرده است، واجد چه ویژگی هایی است و با چه سطحی از دانایی کشور را اداره کرده که ما با خودمان یک همچین کاری کرده ایم. ببینید الان در مورد ایران می گویند پارادوکس ایران ،  اما در مورد چین می گویند، معجزه ی چین! بعد می گویند که این معجزه چین مهم ترین مؤلفه یا کنشی که قدرت توضیح دهندگی بیشتر دارد چیست؟ مثلا فرض کنید ده تا گزینه است که توضیح می دهند که چین چون این دقت ها را کرده توانسته این کارنامه را داشته باشد. اما آن عنصری که بالاترین سطح توافق درباره اش وجود دارد به عنوان یک عنصر بسیار تعیین کننده، قدرت تقریباً بی نظیر چین در خلق فرصت های شغلی مولد است. مثلا سازمان بین المللی کار مطالعه کرده و می گوید معجزه چین زیر بنایش از سالهای پایانی دهه 1970 شروع شده و محاسبه های ILO (سازمان بین المللی کار) می گوید که از 1978 تا 1996 یعنی دریک دوره کمتر 20 سال چینی ها یک چیزی حدود 330 میلیارد دلار سرمایه گذاری کرده اند و با کمک این 330 میلیارد دلار 224 میلیون فرصت شغلی ایجاد کرده اند. این که ما با خودمان چکار کردیم را شما از دل این مقایسه می توانید بهتر درک کنید. ما با یک چیزی حدود دو برابر آن رقم، 18 هزار فرصت شغلی به جمعیت خالص فرصت های شغلی اضافه نموده ایم. آن ها با نصف آن منابعی که ما مصرف کرده ایم 224 میلیون فرصت شغلی ایجاد کرده اند. علت این است که ما بیشتر به آن وجوه نمایشی اهمیت می دهیم در صورتی که اول باید آن کانون های  اصلی ماجرا را درک کنیم و بعد وارد جزئیاتش بشویم. با این مقایسه شما متوجه می شوید که ما برای توضیح ناکامی ها و ناتوانی هایمان هر چیزی را می توانیم بهانه کنیم، الا کمبود منابع. گرفتاری ما کمبود نیست، ولی اگر دقت کرده باشید دراین زمینه ما با یک پارادوکس جدی روبرو هستیم. در دوران هایی که مثلا منابع ارزی ما افزایش پیدا می کند و اوضاع خوب است، به جای اینکه بهتر شود ده ها برابر بدتر می شود. همه به ما می گویند هر چه فریاد دارید بر سر نفت بکشید، یعنی می گویند ما مقصر نیستیم، تقصیر نفت است که اوضاع این جوری می شود. بعد از اینکه در آمدهای نفتی کاهش می یابد، می گوییم حالا که در آمد نفتی نیست پس چرا باز دوباره کسی کاری نمی کند. می گویند ما پول نداریم، وقتی پول نداریم چه کاری می توان انجام داد؟ یعنی ما هنوز از نظر اندیشه ای تکلیفمان روشن نیست، که بالاخره منابع چیز خوبی است یا بد است ؟ ما کم داریم یا زیاد داریم. محاسبه هایی وجود دارد در استانداردهای بین المللی  که اگر یک کشوری بتواند  و بخواهد یک میلیارد دلار در آمد خالص کسب کند، باید حداقل یک چیزی حدود 150 میلیارد تولید داشته باشد ، تا بتواند از آن یک میلیارد دلار خالص درآمد کسب کند. خوب حالا بحث بر سراین است که ما سالانه چند ده میلیارد دلار را بدون زحمت در اختیار این نظام تصمیم گیری و تخصیص منابع قرار می دهیم ولی از دل آن چیزی در نمی آید. بررسی هایی که د ر تاریخ اقتصادی ایران شده می گویند این یک مسأله ریشه دار تاریخی است، با جابجایی افراد و با تغیر بزک ها و امثال این ها، مسأله حل نمی شود. اساس ماجرا این است که درایران لااقل از اول انقلاب صنعتی تا به امروز، تولید دغدغه حاشیه ای حکومت ها بوده واصل و اساس اداره کشور روی رانت قرار داشته است. مسأله این است که به همان دلیل فرآیندهای تصمیم گیری و تخصیص منابع، علم فصل الخطاب نیست. بنابراین از نظر من شاید هیچ عبادتی در شرایط کنونی ایران به اندازه این نباشد که ما تلاش کنیم که برای علم یک نیروی اجتماعی ایجاد کنیم، یک نیروی اجتماعی که ساختار قدرت به این جمع بندی برسد که اگر به صورت غیر کارشناسی تصمیم گرفت، ضرر می کند. مثلا در دوره ی 84 تا 92 از این منظر یک شرایطی را تجربه کردیم که کسی در یک مسئولیت سطح بالا آمد به مردم ایران در ربع اول قرن بیست و یکم، این جوری روحیه داد و گفت ملت عزیز ما بدانند که فرزندانشان در دولت خیلی زحمت می کشند ،  به عنوان نمونه ایشان فرمودند که ما فقط در همین جلسه اخیر هیأت دولت، 280 تا مصوبه داشته ایم. واقعا چون من به مسائل توسعه ایران فکر می کنم، این حرف خیلی سنگینی به نظرم رسید. آمدم این را شبیه سازی کردم گفتم خدایا چه جوری آخر می شود دریک جلسه مثلا 2ساعت و نیم 280 تا مصوبه داشت. من آمدم شبیه سازی کردم . گفتم فرض می کنیم که مثلا تصمیم گیری در دولت آن عزیز این طوری باشد که بگوید عزیزان موضوع مصوبه شماره فلان این است،  من هم نظرم این است، صلوات. شبیه سازی کردم که حتی اگر این طوری تصمیم گیری شود، باز ما نمی توانیم در یک جلسه 5/2 ساعته 280 تا مصوبه بگذرانیم. ولی آن عزیزی که آن عبارت ها را به زبان می آورد در ذهنش چیست؟ در ذهنش این است که مردم خوشحال می شوند، از شنیدن یک چنین چیزی. یعنی این را یک هنر تلقی می کند. و این معنایش این است که ما بر یک مجاهدت فرهنگی فراگیر نیاز داریم ،  برای علم نه در شعار و ادعا بلکه در عمل یک جایگاه جدی تدارک ببینیم. ماجرا این است که به محض اینکه تصمیم گیری ها متمایل به رانت شد و از دانایی و تولید محوری فاصله گرفت امکان ندارد یک چنین کشوری نجات پیدا کند. مثلا ما امروز صحبت می کنیم که ابتدای سال 2019 است ولیکن من می خواهم آن چیزی را که خیلی کلیدی هست را برای شما رمزگشایی کنم، آن وقت ببینم مثلا آموزش هایمان را چه طوری باید به سمت اصلاح وبهبودپیش ببریم. ماجرا این است که می گویند کل داستان توسعه منوط به این است که ما دو گروه هم راستایی ایجاد کنیم، این دو گروه هم راستایی چیست؟ گروه اول این است  که آن سازوکارهای نهادی که امکان این را می دهد که بین منابع فردی و جمعی هم راستایی ایجاد بشود، یعنی اگر افراد در جستجوی حداکثر کردن نفع شخصی خودشان هستند، به منافع جمعی لطمه نزنند و اگر امکان داشت کمک هم بکنند. یکی این است و دومی هم این است که می گویند بین ملاحظه های کوتاه مدت و ملاحظه های بلند مدت هم راستایی بشود. من می گویم برای اینکه چنین اتفاقی بیفتد واز دل آن توسعه در بیاید، فقط در جامعه هایی امکان پذیر است که دانایی محور و تولید محور باشند. یعنی پیوند بین دانایی و تولید یک پیوند ناگسستنی باشد. من واقعاً اگر به جای شورای عالی انقلاب فرهنگی بودم ترجیح می دادم به جای اینکه مثلا به دانش آموران تعلیمات دینی و احکام یاد بدهیم که این ها ایمان پیدا کنند، می آمدم روی معجزه ی دانایی متمرکز می شدم. چون آن چیزی که بر اساس قرآن باعث مباهات خداوند شد و ما می گوییم خداوند منتهای بی نیازی است ،  یک طوری شده که خودش انگار از خودش راضی شده . و آن به این صفت ممیزه ی انسان ها بر می گردد، یعنی دانایی! معجزه ی دانایی! الان مثلا با ارتقا و پیشرفت هایی که در چارچوب اقتصاد مبتنی بر دانایی پیش آمده یک ابعاد جدیدی از این معجزه ی دانایی هویدا شده است. مثلا می گویند اگر دانایی وارد تولید شود بازدهی صعودی می شود. یعنی جهش های غیر عادی پیدا می کند. چرا این طوری است، برای اینکه می گویند درمیان نهاده های مختلفی که در تولید وارد می شود، دانایی تنها نهاده ای است که استهلاک در آن موضوعیت ندارد. حدود 15  معجزه برای دانایی شمرده شده که الان مجال نیست من با جزئیات وارد آن ها بشوم، ولی می خواهم این را عرض کنم که از نظر من بزرگ ترین خدمتی که علم اقتصاد در این زمینه به تمدن بشری کرده این است که نشان داده، در هیچ عرصه ای هم راستایی بین منافع فردی و جمعی به اندازه ی دانایی نیست. تعبیر فنی اش این است که می گویند سرریز اجتماعی دانایی از سرریز فردی آن بیشتر است. یعنی چه؟ یعنی اگر فردی فقط و فقط بر اساس انگیزه ی نفع شخصی برود علم کسب کند، جامعه از آن بیشتر نفع می برد. این چه پدیده ای است؟ پس وقتی که در فرآیند های تصمیم گیری و تخصیص منابع ، دانایی راه پیدا نمی کند، یعنی ما خودمان را با دست خودمان محروم می کنیم؟ نیازی هم به استکبار جهانی نیست، خودمان این کارها را جلو می بریم. این که سرریز جمعی دانایی از سرریز فردی آن بیشتر است. یعنی طرف حتی اگر هیچ انگیزه ای و رغبتی به خیر رسانی اجتماعی نداشته باشد، بدون اینکه بخواهد، جامعه از او بیشتر از خودش بهره می برد. حالا پیوند آن با تولید چیست؟ مثلا در تحولات جدیدی که در عصر دانایی و انقلاب دانایی مطرح شده آمده اند چند نوع برش داده اند، برای اینکه دانایی را با اجزاء اش و با مؤلفه های کلیدی اش بهتر شناسایی کنند. چند نوع برش داده اند. مثلا شما از این زاویه می توانید حتی نظام آموزش حوزوی کشور را هم مورد ارزیابی قرار دهید. چرا امثال بهشتی و مطهری در محصولات حوزه های علمیه ما اینقدر اندک و استثنایی اند؟ پاسخش را از این زوایه می توانید به دست آورید؟ از زاویه های دیگر هم می شود. من این توفیق را داشتم که سال گذشته  در نخستین سالگرد فوت آیت الله موسوی اردبیلی در قم یک مجلس بزرگداشتی گذاشته بودند و در آن نشستی که من به اصطلاح تنها غیر روحانی سخنران در آن جلسه بودم. یک برش را آن جا معرفی کردم. در یک برش می گویند که کل دانایی را می شود به چهار گروه تقسیم کرد. دانش چرایی؟ دانش چیستی؟ دانش کیستی ؟ و دانش چگونگی؟ بعد می گویند ضریب اهمیت دانش چگونگی تقریباً 9 برابر آن سه تای اولی است . برداشت های ما این طور نشان می دهد که نظام آموزشی  حوزوی ما اساسا روی ان سه تای اول استوار است و آنهایی که جنبه ی استثنایی پیدا می کنند نه به صورت سیستمی، به صورت فردی، اهمیت دانش چگونگی را متوجه می شوند و روی آن متمرکز می گرد ند . بعد آنجا این را عرض کردم و گفتم که از دل آن دانش چرایی و چیستی و کیستی، حداکثر دستاوردی که می تواند ظاهر بشود در پاسخ به مسائل و مشکلاتی که وجود دارد،  این است که یا بگویند بلااشکال است یا بگویند احوط ترک آن است. یعنی یا می گویند این کار را بکن، یا نکن. بعد من عرض کردم که با این بلااشکال است و احوط ترک است، سیستم نمی شود بنا کرد. قبل از انقلاب عموماً مقلدان از مراجع خود در مواجهه با مسائل پرسش می کردند، و در دو گروه عمده پاسخ های خود را دریافت می کردند. کسی هم مشکلی نداشت. ولی اگر بخواهید به نام دین جامعه را اداره کنید و سیستم بنا کنید، به دانش چگونگی نیاز دارید . این دانش چگونگی را لااقل در آن اسلام شناس های بزرگی که ما حشر و نشر با آنها داشتیم هیچ کس در سطح شهید بهشتی متفطن(زیرکی)  به آن نبود. اگر انشاء الله یک بار توفیق شود و راجع به اسلوب و روش شناختی شهید بهشتی برای شما صحبت کنم، آن جا می توانم با تفسیر و جزئیات بیشتر در این زمینه نکاتی را تقدیم کنم. ولی واقعاً اندیشه های شهید بهشتی در این زمینه مثل معجزه می ماند. و اگر یک کسی کل آثار ایشان را بخواند آن وقت می تواند از دل آنها رمزگشایی بکند، هم برای اینکه بفهمد چرا بهشتی اینقدر ممتاز و متمایز بود و هم برای اینکه شما می توانید از این راه متوجه شوید که چون اداره کشور از اصول و موازین شهید بهشتی فاصله گرفته، ما دچار این گرفتاری ها شدیم. یک برش دیگر هم وجود دارد و آن، این است که کل ذخیره دانایی بشر را تقسیم می کنند به دانش آشکار و دانش ضمنی. بعد می گویند مهم ترین ویژگی دانش های آشکار این است که به اصطلاح مکتوب می شود وبه صورت غیر قائم به شخص، قابل انتقال به دیگران است. یعنی یک نفر یک کتابی می نویسد، یک نفر دیگری در یک گوشه دیگر عالم می آید و از آن استفاده می کند. اما دانش ضمنی ، دانشی است که از طریق انجام دادن کار حاصل می شود. بعد مطالعه هایی وجود دارد که می گوید وزن و ضریب اهمیت دانش ضمنی در کل ذخیره دانایی بشر بیش از 90 درصد است و وزن و ضریب اهمیت دانش آشکار کمتر از 10 درصد. پس از این منظر هم نظام آموزش های مدرن ما چه در آموزش های عمومی  چه در آموزش های عالی بزرگترین کاستی آن این است که به جای اینکه توانایی های آموزش گیرندگان را هدف قرار دهد، پرکردن حافظه های آنان را هدف قرار داده است. این آن تغییر بنیادی است که باید با جزئیاتش واردش شد. در عین حال گفته می شود که ضریب اهمیت آموزش های پایه در این زمینه چندین برابر آموزش های عالی است و اگر می خواهید بدانید که ما چرا اینقدر ناکارآمد عمل می کنیم، شما نگاه کنید از 1368 تا امروز استراتژی کلی آموزشی ما کم منزلت کردن آموزش و پرورش و عمده کردن آموزش عالی است. و در آموزش عالی هم باز استراتژی اصلی بسط آموزش های تکمیلی بوده، یعنی آن دانایی هایی که ما به ازای عینی از نظر تقاضا برایش در جامعه وجود ندارد. یعنی فرض بفرمایید که چه در بخش کشاورزی و چه در بخش صنعت ایران، بیش از 85 درصد شاغلان دارای تحصیلات دیپلم و کمتر هستند. یعنی کانون اصلی تقاضا برای ارتقاء ایران که از کانال بخش های تولیدی اتفاق می افتد، آموزش های عمومی است. این در حالی است که متأسفانه در ایران اعتنا به آموزش عالی غیرعادی زیاد شده و اعتنای بایسته و توسعه گرا به آموزش های عمومی که در آموزش و پرورش ارائه می شود، در کمترین حدش است. شما نگاه کنید ،  فرض بفرمایید از منظر گذران عمر ومعیشت ، آنهایی که در گیر در آموزش های عمومی هستند ، غیر نوادر و استثناهایی، جدی ترین مشکل را دارند. یعنی این نظام پاداش دهی هدف گذاری اش خیلی اشتباه بود. مسأله بسیار مهم دیگر این است که وزن و ضریب اهمیت منابعی که کشور آزاد می کند برای آموزش عمومی هم،  جز استثناهایی که گاهی اتفاق می افتد، یک روند کاهنده را به نمایش می گذارد. من خودم یک مطالعه ای چند وقت پیش کرده بودم، و آن اینکه در دوره 1384 تا 1390 که ایران در قله تاریخی در آمدهای ارزی قرارداشته بنابر گزارش بانک جهانی و در سال 1390 که این آخرین سالش است که ما در اوج درآمدهای نفتی بودیم. در آن سال نسبت سهم بودجه آموزش و پرورش به تولید ناخالص داخلی در ایران 2/3 درصد بوده است. شاید این عدد به خودی خود چیزی نگوید،  ولی در مقایسه و نسبت سنجی معلوم می شود این عدد یعنی چه؟ ببینید در همان سال کشورهای به شدت فقیروبا درامد اندک این سهم برایشان 1/4 درصد بوده است ، یعنی ما چیزی حدود 30 درصد ازمیانگین کشورهای به شدت فقیر کمتر به آموزش های پایه مان اهمیت دادیم. میانگین جهانی این شاخص در همان سال 4/4 درصد است. خوب شما می دانید که میانگین جهانی یک شاخص ایده آل نیست یعنی یک مجموعه ی حدود دویست کشور هستند که صدوهفتاد، هشتاد تا از آنها یا مثل ما هستند یا بدتر از ما هستند. شما می دانید که مثلا ما یک چیزی حدود 37 درصد از میانگین جهانی هم کمتریم. حالا اگر وارد جزئیاتش بشویم که ما  در بعضی از کارهایمان، این کار را هم کرده ایم. مثلا، همیشه این طوری است که بخش بزرگی از منابعی که به آموزش و پرورش تخصیص داده می شود مربوط به حقوق و دستمزد است، در حالیکه متر اصلی که با آن اهتمام دولت به کیفیت آموزش های پایه سنجیده می شود، میزان هزینه هایی است که-  حالا یک اسم خاص هم دارد که برای تجهیزات کمک آموزشی در اختیار مدارس قرار می گیرد-  ( سرانه آموزشی و تجهیز مدارس)،  روند نزولی آن خیلی شدیدتر از روند کلی اعتنا به آموزش و پرورش است. می خواهم به شما بگویم، وقتی که بین نظام دانایی و نظام تصمیم گیری و تخصیص منابع شکاف اتفاق می افتد ما چه طوری سوراخ دعا را گم می کنیم! نوع نگاه حکومت به مسأله سلامت مردم هم در ایران خیلی شباهت نزدیک دارد به آموزش. مثلا سهم پرداخت از جیب برای هزینه های درمان و سلامت در ایران تقریباً یک چیزی حدود 5/3 برابر میانگین  جهانی است. اگر بخواهیم با یک چنین شاخص که آن قبلی را مطرح کردم  همین را هم زیر ذره بین بگذاریم.  شما نگاه کنید سهم اعتبارات دولتی سلامت را ،  من آمدم باز برای اینکه سوبسید بدهیم به دولت گرامی ،  من سال 1393 را مبنای سنجش قرار داده ام،  چرا آن سال را؟ برای اینکه در آن سال حکومت تحت عنوان طرح تحول سلامت یک تزریق به حیطه سلامت کرده یعنی خیلی نسبت به گذشته بیشتر توجه نشان داده است . حالا صرف نظر از اینکه آن توجه بیشتر در سایۀ چه خطاهایی به ضد خودش تبدیل شد آن یک دلیل دیگری دارد ،  ولی از نظر اهتمام،  ببینید در سال 1393 سهم اعتبارات دولتی سلامت از تولید ناخالص داخلی در ایران یک چیزی حدود 8/2 در صد بوده یعنی ما یک مقدار از آنها بهتریم ،  اما میانگین جهانی این شاخص 6 درصد است . یعنی ما یک فاصلۀ بسیار معنی داری در این زمینه داریم . ما این را ضرب المثل تلقی می کنیم که می گویند، بزرگترین بلوغ فکری ای که در حیطۀ مطالعات توسعه پدیدار شده این است که انسان باید هدف برنامه های توسعه باشد . پس اگر ما به نام برنامه توسعه فشارهای معیشتی و سلامتی و سواد مردم را تشدید کنیم معلوم می شود که فهمان از توسعه فهم معیوبی بوده است.  ما می گوییم انسان باید هدف برنامه های توسعه باشد و در عین حال می گوییم که  انسان ها مهم ترین ابزار تحقق توسعه هم هستند.  از این زاویه که نگاه کنیم . شما ملاحظه می فرمائید این که انسان ها چه میزان ابزار تحقق توسعه هستند،  از مسیر ترکیب اشتغال و کیفیت اشتغال ردگیری می شود، ما از آن می فهمیم که اوضاع چه خبر است؟ مثلاً مطالعات موجود که بر اساس داده های رسمی صورت گرفته است می گوید که میانگین نرخ مشارکت ایرانیان چیزی حدود 39 درصد است طی سه دهۀ گذشته. این یعنی چه؟ یعنی که از آن جمعیتی که در سنین فعالیت هستند دو سوم از آنها با معاذیر موجه یا ناموجه هیچ نقشی در تولید ملی نداشته یعنی ما در جلب مشارکت فاجعه آمیز رفتار کرده ایم و فاجعه آمیزترین قسمت ماجرا کجاست؟ اینکه نرخ مشارکت زنان در ایران تقریباً یک سوم میانگین جهانی است و این در حالی است که طی سه دهۀ گذشته تقریباً به ازاء هر سه دانشجویی که وارد دانشگاه ها شده اند ، دو نفر از میان زنان بوده است.  یعنی زنان هم آمادگی شان را اعلام کردند و هم بخش بزرگی از هزینه ها را خانواده های آنان پرداخته اند. ولی بستری برای مشارکت آن ها فراهم نبوده است. کانون های اصلی گرفتاری هایمان را نگاه کنید.  بعد از زنان فاجعه آمیزترین مربوط می شود به جوانان. طی دو دهه گذشته نرخ بیکاری جوانان در ایران همیشه بالای 30 درصد بوده است این ها علامت یک عارضه بزرگی است. این که وقتی علم در فرآیند های تصمیم گیری و تخصیص منابع فصل الخطاب نباشد،  تولید هم به حاشیه رانده می شود . بنابراین مشارکت هم به سمت کاهش چشمگیر کشیده می شود. این ها با همدیگر رابطه دارند یعنی اگر دانش ضمنی ضریب اهمیتش در کل دانایی 90 درصد است فراهم نکردن فرصت های شغلی برای  آنهایی که تحصیل کرده اند و آن هایی که جوان هستند خودزنی و بدترین صورت های خودزنی است. حالا ما می گوییم مثلا علم و تولید در حاشیه اند چه چیزی در متن است. متأسفانه موتور خلق ارزش افزوده اقتصاد ما به چیزی که غیر محترمانه اش می شود ربا،  دلالی و واردات. دانایی در این مملکت باید هویت جمعی پیدا کند و تبدیل به یک نیروی اجتماعی شود. ما باید پرسش های اصلی مان و مطالبه های اصلی مان این باشد. اگر نماینده انتخاب می کنیم و می فرستیم مجلس به او بگوییم که اگر تو داری نمایندگی می کنی و یک تریلی یادداشت دستت هست هر کی می آید یک یادداشت می دهی،  این کار بحران ما را تشدید می کند. تو بیا برو از موضع ملی آن چیزهای حیاتی را دیده بانی کن. ما مطالعه هایی در اختیار داریم که هریک میلیارد دلار واردات کالاهای ساخته شده قابل تولید در کشور،  بین بیست و چهار هزار تا صدهزار فرصت شغلی را در ایران از بین می برد.  از آن طرف صادراتی هم که مبتنی بر خام فروشی باشد دقیقا همین کارکرد را دارد. دقیقا کارکرد اشتغال زدایانه دارد. واقعا اگر تیم هنرمندی باشند این چیزها را قباحتش را و تأثیر برانگیزش را خوب به نمایش می گذراند. باز هم به عنوان مثال ما از یک طرف شعارهای خیلی تند بر علیه استکبار جهانی می  دهیم و بعد از طرف دیگر بچه هامون را خرجشان می کنیم آموزش می دهیم و دو دستی تقدیم آنها می کنیم . یعنی حتی مبارزه ضد استکباری هم اگر دانایی محور بود ثمربخش می شود. اگر به دستتون رسید یک کتابی است که به نظر من یکی از خارق العاده ترین کتاب هایی است که در این سه دهه گذشته به زبان فارسی منتشر شده است به نام ژاپن و سیاست های امنیت اقتصادی آن. نویسنده این کتاب یک آقای ایرانی است به نام دکتر محمدنقی زاده. او دیپلم که گرفته از ایران رفته ژاپن تا دکتری درس خوانده بعد 30 سال هم آنجا اقتصاد درس داده بعد حالا که بازنشسته شده به ایران برگشته و آنچه را که فهمیده از رموز توسعه ژاپن مکتوب می کند که در اختیار همگان قرار بگیرد و انصافاً تا حالا هر چی منتشر کرده کارهای ارزشمندی است. در این کتاب که یکی از اولین کتاب هایی است که ایشان اوایل دهۀ 1370 منتشر کرد،  راجع به الگوی ژاپنی (مرگ بر آمریکا )گفتن صحبت کرده است . ایشان این تعبیر را به کار نبرده من به کار می برم ،  ولی ببینید چه می گوید؟ می گوید که ژاپنی ها وقتی که جنگ جهانی دوم تمام شد نابود شده بودند. بعداً آمریکایی ها به خاطر آن مقاومت قهرمانه ای که آنان کرده بودند آنقدر عصبانی بودند که امپراطور ژاپن را خلع کردند و یک ژنرال آمریکایی به نام مک آرتور را گذاشتند آنجا و او هم چون خیلی اعصابش از آن مقاومت های خیلی عجیب و واقعاً منحصر به فرد ژاپنی ها داغون بود، دستور داد که آن تأسیسات و تجهیزات که در جنگ تخریب نشده است را هم خراب کنند . نیتش این بود که ژاپن به این زودی ها نتواند سر، بلند کند.ژاپنی ها از 1944 به بعد سر را انداختند پایین متمرکز شدند روی علم و تولید. نتیجه اش این شد که -  آقای دکتر نقی زاده متن کامل نطق یکی از نمایندگان سنای آمریکا را گذاشته - که در حالی که به سر می زده به رهبران آمریکا انتقاد می کند که عجب کلاه گشادی بر سر ما رفت. ماجرا چیست؟ ما یک اصطلاحی داریم در اقتصاد سیاسی توسعه که به آن می گوییم الگوی سنتی استعماری تقسیم کارجهانی.  منظور چیست؟ این که تو مواد خام صادر کنی و کالای ساخته شده واردکنی.  آن صادرکننده می شود مستعمره، و آن یکی می شود استعمارگر . آن نمایندۀ سناتور آمریکا حول و حوش 1990 آمده جدول مبادله های تجاری آمریکا و ژاپن را نشان داده و گفته الان ده سال است که ژاپنی ها از آمریکا مواد خام و مواد اولیه می خرند و کالای ساخته شده می دهند. یعنی بدون اینکه  شعارهای شداد و غلاظ بدهند، ادعایی بشود، گرد و خاک راه بیندازند، بگویند انقلاب ما فرهنگی بود و به هر کسی بخواهند هر فحشی را بدهند!  بدون سر و صدا یک همچین کارنامه ای را رقم زدند. اساس ماجرا این است که بین علوم و تولید یک پیوند ناگسستنی وجود دارد و فقط منحصراً وقتی که در فرآیندهای تصمیم گیری و تخصیص منابع ، علم و تولید اولویت داشته باشد ، آن هم راستایی اتفاق می افتد. وقتی که طرف از طریق رباخواری اموراتش را می گذراند منافع خودش را حداکثر می کند ولی بخش اعظم جمعیت را به فلاکت می اندازد،  این نسبتی با توسعه ندارد و ضد توسعه ای است. از این زاویه هم  برای اینکه ببینیدایران ریشه های گرفتاری هایش تا کجاها می رود .  کتاب چارلز عیسوی را بگیرید بخوانید. چارلز عیسوی یک متفکر عرب - آمریکایی است که سال های کرسی تاریخ اقتصادی را در دانشگاه ها روارد را داشته و چون تخصصش اقتصاد خاورمیانه است راجع به ایران هم کار کرده و کتابی دارد به نام تاریخ اقتصادی ایران . او آمده و تاریخ اقتصادی ایران از سال 1800 تا  1900 را گزارش کرده است. این کتاب یک فصلش مربوط می شود به یکی از برجسته ترین متفکرای عصر روشنگری به نام کنت گوبینو که چند سال به عنوان مقام دیپلماتیک فرانسه در ایران اقامت داشته است. صحبت او مربوط به حول و حولش 1850 است یعنی 170 سال پیش است .  کنت گوبینو می گوید که ایرانیان عموماً به گونه ای رفتار می کنند که گویی همگی مادر زاد دلال به دنیا آمده اند. خیلی ها فکر می کند که گرفتارهای ما به نفت مربوط است ولی او این صحبت را 60 ، 70 سال قبل از اینکه اصلاً نفتی در ایران پیدا شود مطرح می کند .  ببینید ماجرا یک ماجرای خیلی ریشه داری  است. در سال 1338 سازمان برنامه ایران یک گروه از برجسته ترین متفکرهای توسعه را از دانشگاه ها روارد دعوت کرد که بیایند به ایران و برای برنامه سوم عمرانی آن مشاوره بدهند .  اینها آمدند و سه چهار سال در ایران بودند.  از دل این سه چهار سال غیر از آن مشاوره هایی که موردی دادند،  هر کدامشان که برگشتند یک کتاب نوشتند. هیچکدام از آن کتاب ها تا پایان دوره پهلوی امکان ترجمه و انتشار پیدا نکرد. چون آنها ترس از ساواک و این چیزها را  نداشتند و مقید به یافته های علمی خود بودند،  خیلی صریح و بی پروا چیزهایی را نوشته بودند. آنها نوشتند ما هم پولشون را داده بودیم ،  ولی قادر به استفاده از آن نبودیم. یکی از آنها در زمانی که هنوز شوک اول نفتی هم اتفاق نیفتاده می گوید ایران محال است توسعه پیدا کند. بعد استدلال می کند و می گوید یافته های ما نشان می دهد که در ایران از طریق سوداگری روی مستغلات و زمین و از طریق رباخواری می شود در آمدهای سرشار بدون زحمت و کم ریسک بدست آورد و می گوید تا زمانی که از این راه ها بشود این جور در آمد کسب کرد ،  به صورت نظام دار، کسی سراغ تولید نخواهد رفت .  استعدادها کانالیزه می شوند در آن مسیرها . حالا اگر به شما نگویند که این کتاب را کی نوشته  اند ؟ یعنی ورقه اولش را  جدا کنند و بگویند این اوصاف را راجع به ایران گفته اند، به نظر شما راجع به چه زمانی صحبت می کنند؟ فکر می کنید مربوط به همین امروز صبح است. آن چیزهایی که اساس ماجرا است و در رابطه با اندیشۀ توسعه در ایران جدی گرفته نمی شود. بنابراین ما علم محوری و تولید محوری را نداریم و چون این گونه است دائم مشکلاتمان بیشتر می شود. آن کاری که همه ما می توانیم انجام دهیم ، این است که در نظر من یک چنین مجموعه هایی ( مثل موسسه ایما  ) می توانند خیلی منشأ خیر و اثر باشند. در این که ببینیم چه می توانیم بکنیم. آنی که دست ماست کار فرهنگی است. شما از زمان سید جمال الدین اسدآبادی که خودش را کشت در این زمینه، سابقه ای تاریخی دارید. کاری که ما می توانیم بکنیم و می تواند حکومت را هم تحت تأثیر قرار بدهد این که کاری بکنیم که علم تبدیل به یک نیروی اجتماعی شود خدا بیامرزد آقای عالی نسب که استاد من بودند. افتخار شان این بود که  می گفتند من در تمام عمرم یک دانه قرص بدون مجوز طبیب  نخوردم. علم محوری کار سختی است ،  ما باید از خودمان شروع بکنیم و بعد انتظار داشته باشیم که حکومت و مسئولین هم این کار را بکنند. کار خیلی سختی است. ولی راه نجات است و ما باید این سختی را متحمل بشویم.  گام دومی که خیلی حیاتی است. ما باید اول یک تمرین های سطح پایین تر داشته باشیم تا بعد آن تبدیل به سیستم بشود،  این که بین دانایی و مهارت های اقتصادی - اجتماعی پیوند برقرار کنیم. الان متأسفانه در چهار چوب پدیده هایی مثل کنکور و از این قبیل ما بچه ها مان را به سمت انزواجویی و به سمت پر کردن بی کیفیت حافظه ها هدایت می کنیم. باید ببینیم چه گونه می شود بتوانیم مسیر را مهارت آموزی های مولد،  چه اندیشه ای و چه عملی قرار بدهیم. این آن کاری است که ما به عنوان جامعه ی معلم های کشورمان می توانیم انجام دهیم و باید از خداوند توفیق بخواهیم که چنین چیزی حاصل بشود .  چون یقین داریم که راه نجات از این مسیر است ولو اینکه پیشرفت ها هم کند و ذره ای باشد،  آخر سر به مقصد می رسیم. گرفتاری فعلی در نظام اداری کشور این است که ما پشت به هدفیم . وقتی که پشت به هدف باشیم هر چه که که پرکارتر عزیزان حرکت می کنند دورتر می شوند باید کمک کنیم که دستاوردهای آن دانایی محوری و خلاقیت محوری آشکار شوند،  طوری که نظام تصمیم گیری به نفع خودش ببینید که در آن مسیر حرکت کند الان اینها به نفع خودشان می بینید که مثلاً فرض بفرمایید یک شوک قیمتی ایجاد کنند، مردم و تولید کننده ها را به فلاکت بیندازند به این حساب که مثلاً پولی در خزانه شان جمع بشود.  هیچ جای دنیا از این مسیر کشوری به توسعه نرسیده است. آن جایی به توسعه می رسند که دولت به جای اینکه این شیوه های کسب در آمد را داشته باشد بیاید یک بستر با ثبات، پیش بینی پذیر، با امنیت حقوق مالکیت ایجاد کند،  اجازه بدهد رونق اقتصادی ایجاد بشود و دولت بیاید مالیاتش را بگیرد. این شرافتمندانه ترین و عالمانه ترین شیوه اداره ی کشور است. درود خدا بر شما.

پس از سخنرانی استاد چند نفر از حضار سوالاتی را مطرح نمودند،  ازجمله : تفاوت دانایی وعلم را توضیح دهید – دیگری گفت : بحث دانایی محوربودن دربرنامه چهارم توسعه هم مطرح بود ولی اقدامی صورت نگرفت ، دلیل این امر چه بوده است ؟ یکی دیگرازحضار مطرح نمود ،  مگرجنبش های اجتماعی که درطول این قرن درایران رخ داده است براساس دانایی بوده است ؟   آقای دکتر درپاسخ به سوالات فوق مطالب زیر را به عنوان پاسخ بیان کردند:

همانطور که انتظار می رفت پرسش هایی که دوستان اصفهانی مطرح کردند پرسش های تأکیدی بود. پرسش هایی که پرسش کننده هم بلد بود و هم اظهار کرد. حالا دوست دارند که از زبان من هم در واقع مطلبی در این زمینه گفته شود. همه ماجرای توسعه این است که ما نمی توانیم این پدیدۀ بسیار پیچیده را فقط با یک عامل توضیح بدهیم. این شاید بزرگترین درسی است که دانش توسعه به ما می  دهد.  می گویند تحلیل هایی که فقط روی یک عامل بخواهد مسأله را توضیح بدهد راه گشا نیست. من یاد دارم چیزی را از شهید بهشتی که خلاصه اش این بود که اقتدارگرایی برای ما ازبیرون  بسته بندی نشده و فرستاده شود. در واقع این ما هستیم که این مناسبات را باز تولید می کنیم .  اگر هم قرار باشد که اصلاح صورت بگیرد باز هم ما هستیم که باید این کار را انجام بدهیم. منتها آن چیزی که خیلی حیاتی است شیوه های آن است. شیوه های آن خیلی مهم است. الان برداشتمان بر اساس آخرین دستاوردهای توسعه این است که می گویند حرکتهای از پایین اگر به صورت سازمان یافته و جدی انجام نشود . کوشش های منحصراً از بالا قطعاً شکست می خورد. در دویست، سیصد سال گذشته چقدر ما آدم های اصلاح گری داشته ایم که از جان مایه گذاشته اند دستاوردهای مقطعی خیلی خارق العاده ای هم به نمایش گذاشتند،  اما پایدار نبود.  علی الظاهر این  مسأله ای است که در سطح دنیا عمومیت دارد ،  متخصص های بزرگی آمده اند، تلاش کردند و رمزگشایی کردند. یکی از آن رمزگشایی های بسیار خارق العاده این است که اول مشکل باید در سطح اندیشه حل و فصل بشود. همان طور که فرمودید،  اگر ما مسائل اندیشه ای را در سطح توسعه حل و فصل نکرده باشیم - چقدر ما استبدادگران را زمین زده ایم - و خودمان مطالبۀ یک مستبد جدید کردیم! توجه می کنید برای اینکه بدانید ماجرا چقدر ریشه دار است .  شما بروید ببینید علی بن ابی طالب در آن سفر کوتاهی که به ایران کرده ، بخشی از ایرانیان را با چه تعبیری خطاب کرده است. اگر آن ماجرا روشن بشود مشخص می شود که از فعل و انفعالات متقابل ماست که  این مناسبات شکل می گیرد. ما اول باید برای خودمان مسئولیت تعریف کنیم و بعد سهم خودمان را در این زمینه روشن بکنیم که کجای کار را می خواهیم بگیریم و از این ذخیره دانایی که وجود دارد استفاده کنیم.  جا دارد و واقعاً خیلی زیاد هم جا دارد که بدانیم هر جایی که توسعه اتفاق افتاده درکی که از دانایی وجود دارد مفهومش دانایی به اضافه توانایی است. ما الان درایران درک مان از دانایی این نیست. ما فقط سپردن به حافظه را ملاک  می گیریم. البته واقعاً از نظر من در مجموع، ایرانیان گرامی طی دو دهه گذشته نسبت به گذشته ی تاریخی شان خیلی رشد نشان داده اند.  اصلاً قابل تصور نیست. آنهایی که در مسائل سیاسی ایران دستی دارند می دانند که در انتخاب آقای روحانی به عنوان رئیس جمهور ما یک قدم بزرگی به جلو برداشتیم و از آن حالت همه یا هیچ کنار آمدیم و گفتیم که مثلاً نمرۀ 5 که نمره خیلی کمی است از یک بهتر است. یک گام خیلی بزرگ برداشتیم. آن چیزی هم که گفته شد که مگر مبتنی بر دانایی بود پاسخ من این است که متناسب با آن زمان آری! مبتنی بر دانایی بود .  در این 4 دهه هم ما بی سابقه ترین فراز و فرودها را در عملکرد داشته ایم.  یعنی در یک حیطه هایی و در یک دوره های تاریخی خیلی عالی کار کرده ایم.  کارنامۀ خیلی آبرومندی داریم و در یک حیطه هایی ضعف های جدی داریم. بنابراین داوری یک پارچه راجع به کل این ماجرا واقعاً داوری دقیقی نیست. ما در ده ساله اول انقلاب با اینکه غیر عادی تحت فشارها بودیم کارنامه مان خارق العاده بوده است. جنگ که تمام شد بانک جهانی یک گزارش تهیه کرد و اقتصاد ایران و عراق را مقایسه کرد و درمورد ایران از تعبیر معجزه اقتصادی ایران نام برده است.  ما باید عالمانه و ژرفکارانه ببینیم آن مؤلفه هایی که به ما اجازه داده که در دوره آقای خاتمی که من جزء  منتقدان جدی سیاست های اقتصادی ایشان هم بودم، یک نقطه های درخشان خیلی فوق العاده وجود داشت.  ما باید آن نقطه قوت ها را بشناسیم و تقویت کنیم و نقاط ضعف را هم بشناسیم. در همین سند برنامه چهارمی که اشاره فرمودند تقریباً چند تا از کانون های زمین گیری امروز ایران در همان سند برنامه چهارم بوده و آن عزیزی که می گفت من اصلاً برنامه را قبول ندارم ، آن قسمت ها را خیلی جدی گرفت و خیلی هم اجرا کرد. دوست بسیار عزیر من آقای ستاری فر که فکر کنم از اوایل دهه پنجاه با ایشان سابقۀ دوستی دارم ولی این دوستی مانع از این نمی شود که اگر اشکالی به دوستم هم وارد باشد آن را نادیده بگیرم، برنامه چهارم که تحت مدیریت ایشان تهیه شد یک کشکولی بود که همه چیز در آن بود،  اما در آن کشکول یک زاویه هایی باز شده بود که در دوره 84 به بعد از آن زاویه ها استفاده شد و ضررهای بزرگی هم به کشورمان وارد شد.  بنابراین باید آن را هم با دقت مورد توجه قرار بدهیم. آن چیزی که خیلی مایۀ امیدواری است این است که هنوز ذخیره دانایی موجود در کشور از سطح پیچیدگی مسائلی که داریم بالاتر است. گرفتاری این است که نیروی اجتماعی مؤثری نیست و ما دراین زمینه باید خیلی تلاش کنیم و این بیش از هر چیز تابع آن درک و مسئولیت شناسی فردی است. آن چیزی که می خواهد هویت جمعی پیدا کند هم در حیطه ی اندیشه است. هیچ کشوری نمی تواند از دور باطل توسعه نیافتگی بیرون بیاید الا اینکه بتواند عنوان های اندیشه ای شکل دهنده ی وضع موجود را خوب بشناسد و آسیب شناسی کند. ما علم اجمالی داریم که در هیچ حیطه ای چرخ ها خوب نمی چرخد. اینکه این چرخ ها چرا به این وضع و روز افتاده اند ، مبتنی بر کدام اندیشه ها بوده است؟ نه ما در آن زمینه نقص جدی داریم و اختلاف نظرهای خیلی شدید هم وجود دارد. البته اختلاف هایی که بین اقتصاد دان های ما وجود دارد از اختلاف هایی که بین پزشک ها وجود دارد هنوز کمتر است ، ولی در عین حال آن هم خیلی جدی است. اینطوری نیست که ما بدانیم کدام اندیشه ها ما راه به اینجا کشانده است؟ می خواهم این گونه عرض کنم که آسیب شناسی اندیشه های دینی در این زمینه اگر اهمیتش از آسیب شناسی اندیشه های علمی بیشتر نباشد کمتر  نیست. این هم یک حیطه کار بسیار حیاتی است که ما هر سال مثلاً ایام هفتم تیر مراسمی در مؤسسه دین و اقتصاد به نام شهید بهشتی برگزار می کنیم. دو سه سال پیش که ماجرای داعش مطرح شده بود من آنجا در صحبت خودم با حکومت گران گرامی اینگونه صحبت کردم گفتم که اگر شماها واقعاً مرزبندی جدی با اسلام داعش و طالبان و القاعده دارید باید حواستان باشد که بستر نهادی برای رشد قارچ گونۀ طلبه های شبه داعشی، شبه طالبانی در ایران اصلاً کمتر از کشورهای همسایمان نیست و اگر قرار باشد راه نجاتی برای ایران تصور بشود باید به جای اینکه تربیون ها در معرفی اسلام دست کسانی باشد که اغلب بیشتر از اینکه اسلام شناس باشند مداح هستند، البته مداح خوب هم داریم، به جامعه مداح ها جسارت نمی کنیم ولی این تفکری که به نام اسلام می گوید ، کرکرۀ عقل را پایین بیاور، به عدالت اجتماعی هم حساس نباش، فقط مطیع محض باش تفکر طالبان و داعش از نظر اندیشه ای روی این ستون ها استوار می شود. من گفتم به عنوان یک کارشناس کوچک توسعه این است که،  هیچ ابزاری در واکسیناسیون اندیشه ای ایران در برابر اندیشه های شبه داعشی و شبه طالبانی به اندازه ی اندیشه های مطهری و بهشتی و صدر و از این قبیل کارگر نیست.  شما چرا این ها را در آفساید گذاشته اید. عرض کردم ماجرای توسعه واقعاً ماجرای خیلی پیچیده ای است. الان اجمالاً می دانیم که کانال اصلی ، کانال اندیشه ها است، اندیشۀ علمی و اندیشۀ دینی. واقعاً ما حالا که حکومت توجه بایسته ای نشان نمی دهد ، باید امثال اندیشه های مطهری و بهشتی را ترویج کنیم. من اگر صاحب فتوا بودم منبری ها و روحانیون را موظف می کردم که هر سه ماه یکبار کتاب علل گرایش به مادی گری را امتحان بدهند.  شهید مطهری توضیح می دهند که ریشۀ اصلی دین گریزی طرز عمل مدعیان است و با آن جزئیات و با آن کیفیت ایشان این کار را کرده است. به نظر من این یکی از شاهکارهای تمدن ماست در قرن بیستم. به یقین الان که ما آثار آقای مطهری را می خوانیم می توانیم نقدهای جدی داشته باشیم،  ولی این از منزلت و مقام آنها چیزی کم نمی کند. ما همین الان در اقتصاد بر می گردیم از آدام اسمیت شروع می کنیم،  این معنایش این نیست که در همان زمان بمانیم ولی بحث بر سر این است که این ها یک ستون هایی را کار گذاشته اند. این همه الان دعوای بین اسلامیت و ایرانیت می شود و جنگهای حیدری- نعمتی  راه می اندازند، واقعاً شما باید این کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران آقای مطهری را بخوانید ببینید چه قدر در آن انصاف ، خرد و اندیشه وجود دارد. ما فعلاً خودمان را روی شانۀ نسل قبلی مان می رسانیم زورمان رسید چند قدم هم جلوتر می رویم. ضمناً کتاب برنامه ریزی درایران نوشته مک لئود و کتاب تامین مالی صنعتی در ایران نوشتۀ ریچارد الیوت بندیک واقعاً فوق العاده است که می توانید مطالعه و از آنها استفاده کنید.  صحبت خود را به پایان می برم. و از حضار محترم و نیز آقای دکتر رنانی که در این جلسه حضور یافتند سپاسگزارم .

 

ساعت

اوقات شرعی