متن سخنرانی اقای دکتر ساسان

سخنرانی جناب آقای دکتر عبدالحسین ساسان پیرامون " آموزش و پرورش کارآیی- عدالت" در روز دوشنبه 18/9/98 در محل سالن کنفرانس اداره آموزش و پرورش ناحیه 2 اصفهان

ابتدا اقای مدنیان رئیس هیئت مدیره موسسه ایما  به حاضرین خیر مقدم گفتند  و در مورد فعالیت ها واهداف موسسه ایما  مطالبی را مطرح کردند. سپس آقای ناظم زاده نیز به مدعوین خیر مقدم گفتند و از آقای دکتر ساسان تشکر کردند: سخنرانی آقای دکتر عبدالحسین ساسان.

بسم الله الرحمن الرحیم: سپاسگزار هستم که محبت فرمودید و با همه گرفتاریهایی که دارید در این جلسه شرکت کردید. بنده هم سعادتی داشتم که اینجا بیایم و حرفهایی که واقعا همه اش چالشی هست در محضر بزرگان آموزش و پرورش مطرح کنم. این صحبت ها را گاهی در کلاسهای درس هم آدم میزند ولی آنجا بازخورد مناسب نمی گیرد، ولی اینجا بایستی اگر آدم چیزی دارد بیاورد و عیار حرفش را اینجا ببیند که چطور است؟  سپاسگزار هستم از تشریف فرمایی یکایک سروران، امروز محورهای گفتگوی من پیرامون 4 واژه است: ( عدالت – کارایی – عدالت اموزشی وکارایی اموزشی ) .  واژه عدالت که بسیار ابهام دارد و تعاریفش متفاوت است که اگر بگویم از منهای بینهایت تا به اضافه بینهایت تعاریف عدالت متفاوت است اغراق نگفته ام. برای اینکه ببینید این واژه  عدالت... تا کنون کج فهمی آن مردم را به کجا برده   ، برای این موضوع بر می گردیم به آغاز پیدایش بشریت. چرا برای اینکه می خواهیم بدانیم این واژه فطری است یا قراردادی. تفاوت فطرت و قرارداد .  آموزش و پرورش وجود نداشت، در آن زمان . اقدام وعمل را از خودشان بروز می دادند، در واقع آن نرم افزارهایی که در وجود انسان نوشته شده و ماها همین جوری، مثل دستگاههای کامپیوتر بدون نرم افزار نیستیم، کامپیوتر خالی نیستیم. مثل تلویزیون نیستیم که باید آن لاین برنامه به ما بدهند، غریزه آنها هستند . اسم دیگرش فطرت است و اسم دیگرش غریزه است، ولی ببینیم این واژه از کی پیدا شد و از کی آمد؟. برای این موضوع برگردیم. الان ما نمی توانیم انسان فطری پیدا کنیم . حتی اگر برویم در جنگلهای افریقا و ... نمی توانیم آن انسان فطری را پیدا کنیم. ناگزیریم پیدا کنیم. انسانهای اولیه که همانند ، واقعا شاید  همانند حیوانات زندگی می کردند. چون هیچ کدام از این امکاناتی که در اختیار ماهاست در اختیار انسانهای اولیه نبود. انسان اولیه واقعا، دقیقا مثل بقیه حیوانات که ما می بینیم، چنین وسایلی را ندارند، این طور بودند . بنابراین بی نهایت آسیب پذیر بودند، انسان اولیه نمی توانست خانه بسازد، پناهگاهش غارها بودند ، باید می رفت در غارها، آثاری هم که در غارها از خط و نوشته و دیگر آثار، گویای این است که انسانها در غارها زندگی می کردند و هنوز هم هست و می توان آنها را مشاهده کرد. خوب انسانهایی که در غارها زندگی می کردند در آغاز هم زبان نداشتند .  بنابراین ارتباطات هم با همدیگر نداشتند ، زبان اشاره بود که به تدریج رشد کرد . این انسان اولیه یک مشخصاتی دارد ، این مشخصات را پیدا کنیم . عدالت در این مشخصات هست یا نه؟ این مشخصات  اولی اش این است که انسان اولیه بینهایت خشن است ، بی نهایت خشن است!. فضیلت انسانی! ، با فضیلت ترین انسانها در میان انسانها ، خشن ترین و بی رحم ترین آنهاست ، چرا؟ برای اینکه فقط آن می تواند که بیاید و بر حیوانات دیگر فائق شود و زن و بچه اش را سیر کند ، و نسل بشررا که ماها هستیم استمرار بخشد . آنهایی که ضعیف بودند  در مقابل درندگان از بین می رفتند.  آنها الان دور این میز ننشسته اند، آنهایی هستند که نیاکانشان قویتر و قادر بودند ، تلاش معاش کنند و زندگی کنند . پس اولین مشخصه از انسان طبیعی، انسان عزیزی ، انسانی است  اهل خشونت ، انسانی است مهاجم ، به هر حیوانی بدگمان است که شاید بخواهد به من آسیب برساند و برای تغذیه اش هم به آنها نیاز دارد . انسان اولیه کاملا متجاوز است . برای خانه اینگونه نیست که غار فراوان باشد و انسان اولیه راحت برود و در غار پناه بگیرد و هر چه جمعیت آن اضافه شود برود در غار جدید. غار محدود است . هم اکنون هم می توان مشاهده کرد که برای افراد پناهگاه به میزان کافی نیست  . باید می آمد، می جنگید و اگر در غار حیوانی و خرسی بود  آنرا می کشت اگر انسانهای دیگری بودند باید مبارزه می کرد بر آنها فائق می شد تا بتواند در غار زندگی کند تا بتواند بچه هایش را در آن غار استقرار دهد و نسل خودش را استمرار بخشد . خوب در آن دوران چه کسی حق داشت، در غار زندگی کند طبیعی است هر کسی که زور داشت" الحق لِمن غَلَب" این درست است که در ادبیات ما و در گفتار بعضی از افراد ، انسان زورمدار، محور حق زور است . تو فقط وقتی زور داری به حق می رسی و وقتی به حق می رسی که دفاع کنی یعنی وقتی زور داری . به این ترتیب فقدان ارتباطات ، مثل حیوانات کنونی ، تنها ارتباطی که انسانها می توانستند با هم برقرار کنند ، زبان زور بود! که این زبان زور هنوز هم به  بعضی جوامع کشیده شده و از آن رفع نشده است . تعریف عدم تمدن و یا تمدن نیم بند همین است ، یعنی جوامعی که در آنها زور کار می کند . اینها جوامع تکامل نایافته اند . به این ترتیب ما موجودی داریم که اسمش را دیو می گذارند . انسانهای اولیه اسم اش.را دیو می گذاشتند . ... عزیزان من استادان من در ادبیات و بخصوص در شاهنامه فردوسی ،  ممکن است تعابیر دیگری هم داشته باشیم . ولی دیو همان انسانی است که صفاتش صفات حیوانی است ، تااینجا مسلم است . و بعد یک دورن گذار بسیار طولانی داریم . شاید دوران گذار ما از انسان طبیعی به انسانی که بعد می گویم اسمش چیست؟ این دورانی است که پر از دیو و دد است که مولانا می گوید: دی شیخ با چراغ می گشت گرد شهر     کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست . هنوز انسان بوجود نیامده .  خیلی زمان می خواهد تا انسان بوجود آید . و ما انسانها هنوز هم در حال شدن ایم . تصور نکنید ما  به آخر رسیده ایم . سی سال یا چهل سال دیگر در سالهای آینده از اینکه پدرانی مثل ما داشته اند ، خیلی خوشحال نیستند . شرمنده خواهند بود . از هر نظر !  چون ما انسانها سیرالی الله داریم در حال تکامل هستیم . و این سیر الی الله پایان ناپذیر است . خیلی فاصله داریم تا به صفات الهی نزدیک شویم . خوب بنابراین دیو و  دد، دیو انسانهایی هستند که هنوز اجتماعی نشده اند ، دد هم که درندگان و حیوانات اند .  گروه دوم ، یواش یواش قراردادهای اجتماعی شروع می شود ،  انسانها یک قراردادهای ضمنی با هم می بندند .  از جمله قرار داد می بندد که به این بگوییم دست ، به آن بگوییم پا، چشم، هر قومی به نوعی. اینها واژه هایی است که هر قوم برای خودش قرار داد می کند . وارد دورانی می شویم ، بعد از یک دوران طولانی که انسانهایی هستند که قرار داد اجتماعی می بندند با هم . لذا از این لحظه به بعد می توان اسم انسان را گذاشت انسان اجتماعی .  دیگر آن انسان غریزی و طبیعی نیست . انسان اجتماعی . شروع انسانیت با زبان است . در همه ادیان ابراهیمی به صراحت از واژه و زبان تقدیس شده است. در قران کریم با اقراء شروع شده .  یک دین است . کلمه طیبه . کلمه میتواند طیب و طاهر باشد . در انجیل باز در همه ادیان ابراهیمی آنچه پیشتر  می رویم ....

در آغاز کلمه بود و کلمه خدا بود . البته ما نسبت به اینکه انجیل تحریف شده اصرار داریم . البته این را هم باید دین شناسان بگویند . ولی استبعادی ندارد . که کلمه خدا بود درست باشد . برای اینکه کلمه انسان را آفریده ، واژه ! هر کدام از این واژه ها یک دنیا موفقیت است . هر قومی که یک واژه می سازد یعنی به شدن پرش می کند و جلو می رود نسبت به اقوام دیگر. هر یک واژه که ساخته می شود بشر را به طور جدی جلو می برد . اولین اختراعات بشر واژه ها هستند . واژه ها معجزه می کند . تمام تمدن را واژ ها ساختند . چگونه؟ وقتی واژه ها ساخته شدند ، ما انسانها توانستیم با هم ارتباط برقرار کنیم . اول که  ارتباطی نداشتیم ، اعضای خانواده مثل حیوانات ،  الان هم روانشناسی حیوانات و جامعه شناسی حیوانات دارند مطالعه می کنند ، گاهگاهی در فیلم های حیات وحش می بینیم . حیوانات خواب ندارند ، حیوانات همیشه گوش بزنگ هستند ، یک چشم خواب و یک چشم بیدار است، گوش بزنگ هستند، خواب خرگوشی معروف است ، زیرا که خطر اگر آمد فرار کنند .  انسان اولیه هم خواب نداشت ، یک  چشم خواب و یک چشم بیدار .  خوب! وقتی خواب نداشت ، بهداشت خواب نداشت . اولین اتفاقی که افتاد با زبان توانستند بگویند ،  بابا من خیلی خوابم می آید !  تو جلوی غار بایست مسلح با سنگی، چوبی چیزی ، اگر حمله شد از جانب حیوان یا انسانی من یا همه خانواده را بیدار کن . پس انسان اولیه فقط زبان را اختراع نکرد ، پشت سر زبان، تقسیم کار را اختراع کرد . این تقسیم کار جهش عظیمی در رشد و پیشرفت و تکامل بشر بوجود آورد . جهشی عظیم ! چر ، اولین نتیجه ، بر اثر تقسیم کار .  گفتند بسیار خوب، نوبت کاری شروع شد ، هر دو ساعت یکبار یکی بایستد در غار و اگر خوابش گرفت یکی دیگر را بیدار کند بر اثر تقسیم کار، این نکته را تاکید کنم. بر اثر تقسیم کار انسان نیمه خواب ، نیمه هوشیاری را از دست داد و توانست مدت طولانی بخوابد . بعد که بلند می شود، هوشیار باشد ، رفته رفته هوشیاری افزون شد و هوش افزون شد . الان هم ما انسانها اگر شب نخوابیم ، مقدار زیادی روی بهره هوشی ما در روز تاثیر می گذارد . بهمین دلیل است که می گویند بهداشت خواب ، کم از بهداشت بیداری نیست . خوب!  خواب توانست انسانها را نسبت به حیوانات خیلی جلو ببرد . البته حیوانات باهوش هم داریم . ولی یکی از دلایلی که حیوانات زیاد نمی توانند غیر از فطرت و ساختارشان هوش را ارتقاء دهند . همین است که بهداشت خواب ندارند . هنوز غریزه به آنها می گوید ، در خطرید و مواظب باش . همین طور بیاییم جلو . افزایش هوش که ایجاد شد  ، بشر یواش یواش شروع کرد یک مفهوم جدیدی به اسم حق را بشناسد ، تو حق داری بخوابی ، من باید از حق تو  دفاع کنم ، از حق خواب تو دفاع کنم . نگذارم هیچ حیوانی ، ماری ، درنده ای ، به تو نزدیک شود ، حق داری بخوابی . یواش یواش بشر توانست با همدیگر ارتباطات را زیاد کنند . در دوره قبل بشر همه اش با هم تضاد منافع داشتند ، یعنی انسانها می دانید دیگر که همدیگر را می خورد ند . مثلا انسان نا ندرتال بر اثر همین از بین رفت . در جنگلها شکست خورد و خورده شد بوسیله انسانهای دیگر . و یک نسلی اصلا منقرض شد . این مطالب مستند است و در مورد هر کدام کتاب معرفی می کنم! اگر علاقمند بودید به کتابها مراجعه کنید . کتابهای پیشرفته علمی و مستند در این زمینه هست! حق که ایجاد شد ، رفته رفته گسترش پیدا کرد . مثلا فرض کنید که یک نفر می آمد ، قبلا بشر فقط غذا پیدا می کرد! الان غذا را می توانستند ، تضاد منافع را می توانستند، تبدیل کنند به اشتراک منافع . با هم حرف می زدند . می گفتند ای عجب گاوی یا گوزنی دارد می رود ، این را اگر بگیریم ، یک هفته قبیله سیر می شود ، خانواده ها کوچک بودند . خوب چطوری بگیریم ، قبلا تضاد منافع داشتند که این مال کی باشد؟ اما حالا با هم همکاری می کنند . تو برو سرو صدا کن ، من قبلا آنجا کمین می کنم یکی دیگر برود این طرف ، راه را بندید ، سعی کنید ، او را بکشانید پشت این کمین گاه تا من بتوانم سنگ تیز به آن پرتاب کنم و او را از پای در بیاورم . بعد با هم می خوریم . دیگر غلبه زور نیست . از اینجا به بعد تضاد منافع نیست ، می شود الان اشتراک منافع . با هم همکاری می کنیم و  به شکار و غذای بیشتر نایل می شویم ، تعداد بچه های بیشتری را زنده نگه می داریم . نسل بیشتری خواهیم داشت . همکاری شروع می شود . همکاری مستلزم به رسمیت شناختن حق است  دیگر این نیست که چون من زورم بیشتر است ، سهم ام بیشتر است . بشر با این مفهوم تجزیه و ذهنی آشنا می شود . حق ! تو در شکار شرکت کرده ای ولو یک هوکشیدی ، در شکار شرکت کردی فقط سنگ تراشیدی ، سنگ نوک تیز درست کردی پس حق برایت ایجاد شده . با مفهوم حق آشنا شدند . یکی از مهم ترین چیزهاییکه بشر ایجاد کرد حق مالکیت است .  از اینجا می خواهم در مورد عدالت شروع کنم . اگر انسانها حق مالکیت را نشناخته بودند و به رسمیت نمی شناختند ، ما انسانها الان در کوه و جنگل زندگی می کردیم . حق مالکیت را ما انسانها به رسمیت شناختیم . البته بعضی از ملت ها مانند ملت ما ، ببخشید این حرفها که من می زنم ، همه جا نمی زنم . اینجا چون بچه ها و نوه های ما بدست شما سپرده شده اند و شما بایستی چالش ها و کمبودهایش را رفع کنید . ملت هایی هستند که هنوز حق مالکیت را نمی فهمند چیست؟ من جمله ملت ما ! مالکیت معنوی را ما هنوز نمی دانیم چیست؟ من خودم یک کتابی نوشته بودم برای دانشگاه برای رشته ای که تدریس می کردم . این کتاب مانده بود و فروش نمی رفت . من دیدم در این کتاب گرافها ، اشکال و تصاویر  بصورت رنگی، اولین کتاب درسی رنگی بود که من سعی کردم و به چاپ رساندم . به دلیل اینکه 2400 تومان قیمت خورده بود ، آن موقع که من درس می دادم زیراکس آن ، بچه های می بردند به زیراکسی و 200 تومان می دادند ، برایشان زیراکس می گرفت، و دیگر لزومی نداشت کتاب را بخرند . اما اینکه یک نفر عمرش را گذاشته کتاب را تهیه کرده ، خوب گذاشته که گذاشته خر بوده . می خواست نگذارد . معنی اش این است دیگر ! ، وقتی مالکیت را قبول نداریم ، وقتی به مرحله تکامل  مالکیت نرسیده ایم یعنی همین دیگر . خوب احمق بود ، می خواست این کار را نکند ، آن وقت این جامعه رشد می کند؟ فلان دانشمندی که دارد در علوم پزشکی کار می کند، مثلا  سانتیوگوکاخال  که در آن فیلم که در سریال بینهایت ارزنده اش دیدید که یک آدمی است که پدرش پزشک است ، پزشک دربار هم هست .  اسم کاخال ها در مادرید یا اسپانیا ، به عنوان یک خانواده پزشکان حاذق شناخته شده اند ، پسر این خانواده تصمیم  گرفته که نرود مطب ، با اینکه پزشک است .  همه اش می رود آزمایش می کند ، آزمایش کرد تا نرون های عصبی را کشف کرد و شکل و عملکرد آنها را توانست پیدا کند . پدرش شماتتش می کرد و می گفت چقدراحمقی ! تو همین که بروی در مطب بنشینی بزرگان و اشراف می آیند و نسخه می پیچی و تو چقدر پول دار می شی ! و آن یک جواب تاریخی داد ، کاش می شد آن فیلم کاخال را  بیاورید نشان دهید . بجای اینکه ما بیاییم سخنرانی کنیم !  به پدرش می گفت که ( ولی تمدن ما را و دانش و علم و تکنولوژی دنیا را احمق ها ساختند)!  به این معناست که آن زمان هم آنجا مالکیت معنوی رشد نکرده بود . خوب . خانم ها ، آقایان یک به یک حق ها دارد ظاهر می شود . حق کار است ، کارت را تبدیل به ملک و باغ و مزرعه کن ، یک دانه سنگ بچین دور زمین که معلوم باشد این مال توست. ، تحجیر ، در فقه هم داریم  تحجراش کن ! این معلوم است مالک دارد ، یکی آمده پاکش کرد. سنگ لاخ اش را ریخته دور صافش کرده ، آماده کشت و زرع اش کرده ، والا سنگ روی سنگ بند نمی شود و تمدنی ایجاد نمی شود . حق ها ، اما انسان آمد و گفت:  نه!  من  ولو زور نداشتم . ولی همسر حق است باید بماند . بعدش حق سرپرستی فرزند.  دیده اید  شاید در فیلم ها، پنگوئن ها ، چقدر زحمت می کشند،  تا تخم در آید ، پدر می آید ، مادر می رود دنبال تغذیه و می رود برای آنها به  اصطلاح برای آنها ماهی می آورد ، از دل اقیانوس ها ، بعد ، بچه دزدی بین پنگوئن ها خیلی رایج است . بچه های همدیگر را می دزدند . اینکه بچه ها را ندزدید و بگذارید پیش پدر و مادر باشند ، حقی نبود که به سادگی بدست آمده باشد . اینها را بشر قرنها شاید  هزاره ها زحمت کشیده تا بدست آورده است ، حق انتخاب سرزمین ، می توانی بروی یک جایی ، یک سرزمینی را انتخاب کنی و در آن سکونت کنی ! خانم ها و آقایان می رسیم به حقوقی هم که معلوم نیست هنوز داشته باشیم ، حق تفکر! تو حق داری فکر کنی ! ما هنوز حق نداریم فکر کنیم ، در خیلی از جوامع ، در خیلی از جوامع حق نداریم فکر کنیم . برویم جلوتر، حق اعتقاد ، تو حق داری فکر کنی ! و به هر اعتقادی رسیدی ، این اعتقادات محفوظ باشد ، من حق ندارم ، اعتقادم را به تو تحمیل کنم . این حقوق بعضی اش برای ما غریبه است . اشکال ندار د، برویم تا ببینیم به کجا می رسیم . حق آزادی ، انسانها مفت و ساده بدست نیاوردند ،  حق آزادی !  تضاد منافع یواش یواش تبدیل شد به همکاری و اشتراک منافع و بعد  پدیده های متعالی برای بشر ایجاد شده یکی از آنها عدالت است . عدالت در غریزه انسان نیست ، در غریزه حیوانات هم نیست ، برای اینکه در تاریخ گذشته مان را که نگاه می کنیم اثری از عدالت نیست ، همه جا زور  بجای عدالت مطرح است . همه ملت ها ، مگر همین امریکایی ها چه کار کردند . رفتند، زور داشتند سرخ پوستان را زدند ، کشتند و نسل آنها را بر انداختند . سرسبزترین ، حاصل خیزترین سرزمین ها از چنگشان در آوردند ، کشتندشان ، برای اینکه قانون حق لمن غلب حاکم است . مگر انگلیس ها در استرالیا ، نیوزلند و ... این کار را نکردند . خود ایرانی هایی که  در اینجا دور هم نشسته ایم ، ما نسل اول ایرانی ها نیستم . نسل اول ایرانیها یک آدمهایی بودند به اسم مانای ، مانای ها ، بعد کاسپی ها و لولوی ها اینها ساکنین ایران اولیه بودند ، یک دانه آنها هم الان زنده نیستند . همه  آنها را نابود کردند ، یک نسل مهاجر دیگر نیاکان ما شدند ، به اسم نسل های آریایی ، آریایی ها آمدند ، اینها را از بین بردند . بنابراین یواش یواش که حقوق دیگری بوجود امد . که اسمش را می گذاریم حقوق بشر . تدریجا و پله پله حق ایجاد شد . حقوق بشر پدیده ای است که دربسیاری از ملت های هنوز کامل نشده است . چند کشور یا ملت هستند که درانها حقوق بشر رعایت می   شود . خیلی ازملت ها هنوزحقوق بشر ندارند . اگر هم جایی یا کسی قید زد ، مثل حقوق  بشر مسیحی ! می خواهد بزند زیر پل حقوق بشر! حقوق بشر یهودی می خواهد نفی اش کند . حقوق بشر اسلامی! این چه صیغه ای است ! کجا بوده این . حقوق بشر اسلامی چیست؟ بشر ، بشر است . حق زن دارد حق زندگی دارد ، حق دین دارد، حق انتخاب آیین دارد . البته معلوم است بهترین دین نزد خدا چه دینی است . ما می دانیم . اما نمی توانیم به کسی بگوییم زوری بیا آنچه که من می فهمم تو هم بفهم . اصلا این دین نیست ، ما فقط عرض کنم که در اصول اعتقادات که تقلید جایز نیست ، به درد نمی خورد . اعتقادات تقلیدی یک ذره هم مطلوب نیست . خوب ! بیاییم سراغ واژه هایی مثل عدالت، ترحم، مهربانی و ... اینها بعد آمد . کدام گرگ درنده ی فطری را سراغ دارید که ترحم کند ، مگر می شود؟ ترحم ، یک پدیده ی انسانی است . و اما عدالت به این ترتیب یکی از مراحل و سر منزل هایی است که در سیر الی الله ما انسانها طی کرده ایم و به آن رسیده ایم . یعنی اگر سیر الی الله نداشتیم به عدالت نمی رسیدیم . پس انسانی که عدالت را قبول نداشته باشد، انسان نیست . هنوز انسان نشده است . عدالت با همه ابهام هایی که دارد یکی از پله های بزرگ انسانیت است . قراردادهای اجتماعی، در حال شده اند، نه  در حال بودن . ما چیزی به نام قراردادهای اجتماعی دائمی نداریم . همین طور دارد روز به روز به آن اضافه می شود . مثلا ما در روابط بین الملل هنوز عدالت نداریم . خیلی جوامع به عدالت درونی رسیده اند ولی اصلا ، همان جوامعی که فکر می کنیم در داخل به عدالت رسیده اند ، در روابط بین الملل عدالت را قبول ندارند . هنوز  آن « الحق لمن غلب» حاکم است . می گوید من زور دارم و هر چه می گویم تو هم بشنو . اگر هم نشنوی ، می جنگم ، اینطور است ، چنگ و دندان نشان می دهند.  یعنی هنوز آنچه که می گوییم ، این تکامل محدود است ، از نظر جغرافیایی به ملت ها و در سطح بین المللی وجود ندارد . ولی بشر رو به پیشرفت است . قراردادهای اجتماعی قطعا 60 -  70 سال دیگر یک مقداری بشر به خدا نزدیکتر شده است . می رسد به آن کمال مطلق ، زیبایی مطلق . پس عدالت نقشه راه است ، عدالت یک پدیده مشخص تعریف دار  نیست . اگر بخواهیم ، واژه اولیه عدالت را ، که اولین بار بشر بکار گرفت و بعد متمدن شدند، بخواهیم معنی کنیم . این بود که حق به حق دار برسد . قبول است . یک چنین تعریفی هم در نهج البلاغه داریم . نزدیک به این که ( هر شیئی را در موضع خودش قرار دهیم) و بکار بریم . اگر بخواهیم ، خیلی به آن حقوق ارتباطش دهم . عدالت یعنی حقوق بشر را رعایت کنیم . قید هم به آن نزنیم که حقوق بشر ما ، با حقوق بشر همسایه فرق می کند . حقوق بشر هر جا بشر هست، حقش ثابت است . پس عدالت یعنی حقوق  بشر ، حق مالکیت ، حق زن و بچه ، همه این حقوق مالکیتی که گفتیم جزء حقوق بشر است ، اما همین حقوق  به ضد بشر تبدیل شد . چه جوری؟ یک وقت متوجه شدند ، آحاد مردم که حق مالکیتی که قایل شدیم ، ای داد ، بی داد ، یکی ، دو تا از خانواده ها دارند آب و ملک خود را بر اساس حق کار، حق کار داشته اند ، هی کار کرده ، توسعه داده ، پیشرفت کرده الان چه ارباب بزرگی است ، می تواند هزاران و صدها انسان را به بردگی بگیرید . چه قدرتی شده !  از حق مالکیت چی در آمد؟ نمی خواهم حق مالکیت را نفی کنم . می خواهم بگویم ، بشر در مسیر تکاملی است و هر روز با یک پدیده ای موجه است . عجب شد !، عدالت! ما گفتیم حق مالکیت خوب است ، یک عده ای ثروتشان بی نظیر است ! اغتشاشات شروع شد !  جلد دوم یا ... نمی دانم جلد چندم از کتاب تاریخ تمدن ویل دورانت ، ولی اسم آن یادم است . عصر طلایی تمدن باستان . می گوید در آن دوران چقدر جنگ و جدال از طرف ضعیفان ، فقیران، بی نوایان بر علیه کسانیکه بر اساس همین حق مالکیت ،  به اصطلاح امروز میلیاردر شده اند ! خوب ، فقرا تکلیفشان چی میشود؟ آیا عدالت همین است .   هرکس  هر چه توان دارد ، هر چه می تواند،  زمین آباد کند ، مال آن است . تعریف اولیه عدالت این است . ولی چنان منجر به گسل های طبقاتی شد که دیگر جامعه آرام نبود . کسانیکه آن تعریف و تفسیر عدالت را قبول داشتند ، می گفتند ، حالا با این جامعه متشنج چه کنیم؟ جامعه ای که هر لحظه ، جنگ فقر و غنا در آن دیده می شود،  چه باید کرد؟ تاریخ پر است از وقایع عجیب زیبا و خواندنی . من یکی از آنها را ، حالا ممکن است دو تا سه تا با توجه به حوصله جلسه.مطرح کنم ...  یک کتابی است به اسم تاریخ سوسیالیسم ها ، البته بعد خواهم گفت . سوسیالیسم واژه جدیدی است قرن 18 ابداع شد ، اما در تاریخ سوسیالیسم ها ، جنگ  فقر و غنا را از آغاز تاریخ بشریت ، از زمانی که  بوده نوشته اند ، نویسنده کتاب ( رنه سدی یو) هست و مترجم زبردستی، به نام  عبدالرضا هوشنگ مهدوی ، ترجمه کرده است . بسیار ترجمه عالی است ، نشر نو چاپ کرده است . این خوب است . یک کتاب هم خلیل ملکی نوشته ، تاریخ سوسیالیسم . اینها نیامده اند از قرن 18 که کلمه سوسیالیسم در آمد ، رفته اند از قبل آن زمانی که جنگ طبقاتی شروع شد ، بررسی کرده اند . خوب.  یکی از زیباترین های آن  تاریخ اسپارت است . ، فیلم 300 را دیده اید ،  می خواهد بگوید که اسپارت ها هخامنشینان را به مذلت کشاندند ،  می خواهد خیلی غلو کند در مورد اسپارت ها و اصلا اهانت می کند به ایرانی ها . می گوید ، اسپارت ها بودن که شاخ قول ایرانیان را شکستند و چه وچه... . البته این بخش از تاریخ  اسپارت ها جعلی است  مثل در فیلم 300 که  کاملا ضد ایرانی ساخته شده است . ولی یک بخش هایی از آن هم تاریخی و درست است . از جمله اینکه در اسپارت یواش یواش یک عده ای شدند مالک کل اسپارت. اسپارت  یک جزیره است ، می دانید که یونان یک مجمع الجزایر است ، و تمام شرایط جغرافیایی جور شد که تمدن های اولیه انسانی آنجا شکل بگیرد ، دانش ها ، علوم، پزشکی، طبر ، ریاضیات ، فلسفه.و ... .. آنجا شکل بگیرد و به بقیه دنیا برود ، موقعیت جغرافیایی خاصی داشت ، از جمله اینکه این جزایر حکومت داشتند ، دموکراسی !  .  یکی از بزرگترین اختراعات بشر دموکراسی است ، که تضاد منافع را تبدیل می کند به اشتراک منافع .  دموکراسی، نقش عجیبی دارد ،  من یکجا گفته ام ، بزرگترین اختراع بشر بعد از زبان و خط، صندوق رای است .  صندوق رای یکی از بزرگترین نشانه های تمدن است و ای کاش که دستکاریش نمی کردند . در هر ملتی اگر صندوق رای درست باشد خیلی بهتر است ، خوب! بیاییم سراغ اسپارت ها ، اسپارت ها دیدند وای همین  حق مالکیت باعث شده که کل جزیره در اختیار دو سه خانواده باشد و بقیه برده آنها  باشند . بردگان و رعایا مثل همه جای دنیا شورش کردند و در شورش ها علیه اربابان ، علیه مالکان !  خود حق مالکیت را  گفتیم نشانه تمدن است  . ولی شورش کردند و آنرا از بین بردند . یک حکومت تشکیل دادند ، رئیس بردگان شد حاکم . حالا رئیس بردگان که شده حاکم ، می خواهد بر اساس عدالت حکم کند . عدالت را معنی کردند ، برابری !  عدالت یعنی برابری . قبلا عدالت معنی اش چی بود؟ هر کس کار می کند مالک باشد؟ همه مالک زن، بچه و خانه و ... باشند . اما حالا معنی اش شده برابری . البته شاید قبل از آن هم جاهای دیگری شده بود . اما ما حالااین نمونه تاریخی را بررسی می کنیم . خوب ! برابری چیست؟ گفتند: تمام  زمین هایی که گرفتیم ، روی هم می ریزیم و شروع می کنیم بین بردگان تقسیم کردن . هر برده ای هر کشاورز و رعیتی برابر بقیه به او زمین می دهیم . این کار را کردند ، انصافا اینکار را کردند . وقتی کار انجام و تمام شد،  چیزی نگذشت که دیدند همین دور اول که کشت انجام شد ، دیدند یکنفر کشت او بهتر و فراوان تر و به اصطلاح میلیاردر شد ، یکی دیگر فقیر!  ای وای چی شد؟ اینها آمدند اعتراض کردند ، گفتند زمین مساوی که دادید ، کفایت نمی کند .  چرا؟ چون کیفیت برخی زمین ها بهتر است ، یکی زمین اش آبرفتی است و دیگر سنگلاخ است ، کیفیت خاک زمین ها متفاوت است ، پس نمی شود . دوباره از نو !  این آزمایشگاه بزرگی است برای بشر . واقعا اسپارت را دست کم نگیرید .چقدر بشر خون داده برای این آزمایش ها .  گفتند : خیلی خوب ، می آییم آنکه زمین اش مرغوب است باید کمتر داشته باشد. تشخیص دادند ، کدام زمین مرغوب و کدام نامرغوب است . زمین ها را از نو تقسیم اراضی کردند . فکر می کنم در تاریخ اولین تقسیم اراضی این باشد . چیزی نگذشت دوباره دیدند بعضی ها باز محصول بهتری و ثروت بیشتری بدست آوردند.  اورا صدا کردند ، چرا محصول بیشتری بدست آورده ای؟ گفت خودم هم نمیدانم . گفتند نه بایستی سبک کارت را توضیح دهی! گفت ما محصول پارسال را آوردیم در خانه و با بچه ها و همسرم نشستیم دور این محصول و دانه های درشتر را از بین آنها جدا کردیم ، به اصطلاح  اصلاح بذر کردند . آنهم خدا بمن گفته است یقین ! گوش بدید ، حالا می رسیم به جاهای دیگر می رسیم در قرن 19 و 20 هم این اتفاقات افتاده است . جای دوری نمی رویم ، چون اسپارت آزمایشگاه خیلی بزرگی است ، از آن شروع کردیم . گفتند: هان!  تو و بچه هات باهوش ترید ! و علت اینکه باهوش ترید ، این مسئله شده است، چون باهوش ترید جلو می افتید و ما نمی خواهیم ، چون می خواهیم در جامعه برابری حاکم باشد . چه کنیم!؟ گفتند هر کسی حق ندارد برود خودش زن انتخاب کند ، ما باید برایش انتخاب کنیم . چه جوری ؟ گفتند: قد بلندها باید بروند دختران قدکوتاه را بگیرند ، اینکه عدالت نیست که یکی قد بلند باشد ، برود زن قد بلند بگیرد ، سفیدتر ها باید بروند با زنان سیاه تر ازدواج کند ، عدالت این است!  معنی ندارد، یکی سفید باشد ، یکی سیاه . یکی بلند باشد یک کوتاه ، باهوش ها هم باید با خرفت ها ازدواج کنند . آیا بشر به برابری رسید ؟ . نکند اشکال از تعریف و تفسیر ما از عدالت باشد؟ این تفسیر ادامه پیدا کرد و هنوز هم در کله من و شما هست ! حالا خواهیم دید . خیلی خوب! چه بکنیم و چه نکنیم؟  حالا من از اسپارتاکوس که این کار را کرد به کمک برده ها، اینها را فاکتور بگیرم .  رژیم های آبیاری هم یکی دیگر از آنها بود که محصول را کم و زیاد می کرد . گفتند توچه جوری محصول بیشتر تولید کردی؟  گفت: والا من مثلا هفته ای دوبار آبیاری می کردم . مثلا در فلان موقع نباید  آبیاری کنی . یک هفته نباید آب می دادی ، فلان موقع .  همه اینها محصول هوش، دقت ، ذکاوت است .  خوب اینها را بایستی با اختلاط نژادی حل کرد . قانون گذاری ها شروع شد ، برای اینکه دولت دخالت کند در خانواده . کاش به اینجا ختم شده بود ! گفتند همه این کارها را می کنیم ، باز هم بچه هایی بدنیا می آیند که نقصی دارد در وجودشان .  یک اشکال جسمی یا روحی دارد .  حق زندگی که این همه بشر تلاش کرده بود تا حق حیات را بدست آورده بود . گفتند پدر می تواند یا مادر، مثل اینکه پدر ،  اگر تشخیص داد که این ضعفی دارد می تواند او را بکشد ، تشخیص داد زشت است ، نقصی دارد ، می تواند بکشد ، آدم کشی مجاز شد ! حالا می رویم جلو ،  ببینید که این عدالت و به اسم عدالت چقدر کشتار کرد . چه کردند؟ تمام شد ، نه ! بعد از یک مدتی گفتند ،  پدران نمی توانند بچه ها را بکشند ، مادران گریه و زاری می کنند و می گویند : من جونم را می گذارم برای همین بچه ناقص و او را بزرگ می کنم . خودم آن را بزرگ می کنم ! گفتند نمی شود ! عاطفه بر نمی دارد ! جامعه طبقاتی  می شود . قانون گذاشتند ، گفتند هر بچه ای که متولد می شود باید بیاوریم در جایی به اسم شورای بازرسان دولتی ، آنها باید اینکار را بکنند . بازرسان دولتی می آمدند ، قد بچه ها را اندازه می زدند ، هر کس قد کوتاه بود ، بلافاصله از صخره هایی به اسم ( تایک  توس) ، چقدر تاریخ  اینها را دقیق  ثبت کرده است ، چقدر تاریخ می خوانید ، اگر نمی خوانید ، عین همین وقایع را تکرار می کنید .  دوباره ثبت نمی کنیم ، تا نسل بعدی ما دوباره تکرار کند ،  این بدبختی ها را .  بخصوص، ایرانی ها که فرهنگ گفتاری قوی و فرهنگ نوشتاری صفر!  نمی آییم تجربیات خود را ، مثلا این آموزش و پرورشی ها چراتجربیات را  از نو شروع می کنند . چون ثبت نشده ! اما این یونانی ها چقدر خوب ثبت کرده اند . و چه خدمتی به بشریت کرده اند . قلعه ای به اسم ( تایک توس) شاید  هم من بد می خوانم . از صخره های کوه ( تایک توس) بچه را می انداختند پایین . وزنش کم بود ، چون مادر حاضر نبود این کار را بکند . وزن ، قد و نقصی اگر در اعضا داشت می انداختن پایین . بچه هایی که باقی می ماندند ، با آنها باز هم کارهای دیگری می کردند . این را باید درکتاب بخوانید ، کتاب( سوسیالیست ها) .  بعد که همه این کارها را کردند، بچه را غسل تعمید می دادند . غسل تعمید ،  در شراب غسل می دادند .  چرا؟ چون در شراب الکل هست ، الکل تبخیر می شد و بچه سرد می شود و اگر بدنش مقاوم نبا شد ، زود می میرد . گفتند این بچه های ناقص که مردنی هستند ، به درک بروند . خیلی به قساوت می انجامد . خیلی تفسیرهای غلط به قساوت می رسد . بعد از این آمدند و گفتند که پس باید : کاش به اینجا ختم شده بود . من جلوی خواهران خجالت می کشم بگویم . اما دانش است و تجربیات را باید بگوییم تا ثبت شود ، آمدند ، گفتند از هفت سالگی باید بچه ها بیایند در مدارس دولتی ، مداری دولتی مدارس اردوگاهی بود . یعنی این بچه از پدر و مادر و خانواده جدا می شد ، تا سی سالگی ، عجیب است ، بقیه باید کار می کردند ، پول می دادند به دولت ، تا دولت اینها را اداره کند . بعد چه جوری ! از هفت سالگی تا سی سالگی بچه ها باید لخت ، لخت در اردوگاه زندگی می کردند . مکرر همه تواریخ نوشته اند ! جعل نیست ! چرا لخت ، برای لخت چند منظور داشتند ، سرما و گرما هر کسی را باید بکشد ، بکشد ، اینها باید مقاوم شوند . قسمتی از فیلم 300 درست است و آن این است که اسپارت ها آدمهای خشن و بی مسلکی بودند . واقعا این طور بارشان آورده بودند . منظور دوم برای لخت بودن این بود که غیرت بایستی از بین می رفت . غیرت را دوست نداشتند ، چرا چون حکم بعدی را می خواهند بگویند . حکم بعدی وحشتناک است . من عذر می خواهم! اما تاریخ است ،  عذر می خواهم  پیشاپیش ، شرمنده هستم ،  ولی بایدگفت : می گفتند: چرا شما وقتی که اسب هایتان را می خواهید باردار کنید، می روید در گله می گردید، یکی از بهترین اسب های موجود را پیدا می کنید ، به مالک آن پول می دهید و اسب خود را از آن نسل گیری می کنید ، گشن گیری می کنید . چرا سگ هایتان را می روید با بهترین نژادها، گشن گیری می کنید . مگر انسان از سگ و اسب و الاغ و قاطر کمتر است ؟  پس ! حق ندارند افرادی که کوچکترین ضعف جسمی دارند ، اینها حق ندارند فرزند آوری کنند . غیرت  ، بی غیرت !  باید این از بین برود ، بایستی خود فرد به پای خودش ، همسرش را بردارد ، برود پول بدهد و خواهش کند ، با یک فرد زیبا ، خوشرو ، خوش اندام وخوش قد و بالا، او این را حامله کند ! اینها را دسته کم نگیرد !  اینها دست آوردهای ارزنده تاریخ بشر است . خیلی ها قربانی شدند ، تا این تجربیات مکتوب شود و بدست ما برسد . همه این کارها را کردند ، برای برابری ! . برای اینکه اینها نمی فهمیدند ، قوانین علمی پیشرفت نکرده بود . هنوز بشر نمی فهمید که به این چیزها نیست . نابغه ممکن است ، از یک پدر و مادر معلول، از یک پدر و مادر ضعیف یک فرزند نابغه به دنیا بیاید ، که تاریخ بشر را جلو ببرد ، که بشر را به اوج برساند . اینجوری نیست! که تو بیایی فکر کنی، مثل حیوانات است . آن نظام حیوانات را نگاه می کند می بیند ، در گله نرها با هم می جنگند ، در همه گله ها ، همه حیوانات و پرندگان ، تا قوی ترین معلوم شود و آن می شود مالک گله و آن حق تولید مثل پیدا می کند. انسان که حیوان نیست . اینها را که نمی شود به انسان نسبت داد . خوب ! این اتفاق هم تجربه ارزشمندی بود که از سرگذراندیم .  اینها یک مدتی یونان را گرفتند ، به خیال خودشان ، نمی دانیم این موضوع جعلی است یا نه ، ایران را شکست دادند . خشایارشاه را شاخ اش را شکستند . همه سربازان ایرانی را در یونان کشتند . همه اینها را که می گویند  ممکن است درست باشد یا غلط . اما خانمها، آقایان، هوش در بین اینها پایدار نماند و از بقیه جاها جلو نیافتاند برای اینکه جهش های ژنتیکی را از بین برده بودند . بعد تمدن عظیم و قدرت عظیم اسپارت ها شروع به افول کرد ، بطوریکه بقیه جزایر پیروز شدند و اینها را نابود کردند . یک چند چیز دیگر از اسپارتها بگویم ، ببینید خدای ناکرده ما هم در جامعه خودمان  داشته ایم . هر انقلابی مثل اینکه  یک خورده شباهت هایی با هم دارد . اشرافیت ممنوع بود . زیر ذره بین گذاشته بودند خانواده ها را ، نباید فرش داشته باشید ، نباید میز، تجملات داشته باشید ، خوب مدتی که گذشت اینها بر می گردند و بربر می شوند دوباره . کی گفته ، این هم یکی از بحث هایی است که بعد به من بگویید . چون چالشی است  . بعد ریاکاری جامعه را فرا گرفت . حافظ را هم که می خوانید، می بینید ، ایراد بزرگ جامعه ما ریاکاری است . همه می خواهند، یک سری ارزشهای قلابی را می گذاریم روی میز ، ارزشهایی که اسلامی نیست . الهی نیست ، راستین نیست . ارزشهای مجهول است ، اینها را  تبدیل می کنیم به ارزش ، همه ریاکار می شوند . کی گفته اینها ارزش اند؟  کواصالت آنها ؟  تظاهر به ثروت .  یک سفیر بود، سفیر جزیره ساموس، آمده بود در اسپارت و یک مهمانی داده بود ، وسایل آشپزخانه اش مثل سینی و فنجان و ... اینها از طلا بود . بلافاصله می گیرند ، او را و برش می گردان ند به ساموس و جنگ ساموس شروع می شود ، می گویند چرا تو وسایل ات از طلا است ! پس طلاها را خدا برای چی خلق کرده است؟ بفرمایید . یکی از سوالاتی که من از شما دارم این است؟ برای انسانهایی در اسمانها ، انسانهای فضایی؟ یا مواهب را برای بشر خلق کرده . کی گفته این  رهبانیتی که خدا گفته ما برای شما ننوشتیم ، کی گفته رهبانیت ؟  که به ما تحمیل می کنید ! کدام فکر عقب افتاده ای به ما رهبانیت را تحمیل کرد؟ اینها را کی خدا برای ما نوشته؟ سفیر را بیرون کردند . بیگانه هراسی! یکی دیگر از مشخصات نظام ها که تبدیل می شوند به دیکتاتوری ، به دنبال تفسیر غلط از عدالت می روند به برابری ، می روند تا برسند به آن جامعه دیکتاتوری ، حالا می خواهند راه بیگانگان را ببند ند ، مردم کره شمالی نمونه اش، نمی گذارند مردمش بفهمند .  دارد به کجا می رود ؟  نمی گذارند بفهمند.  همسایه شان کره جنوبی دارد چه می کند؟ نباید بفهمند .  اگر بفهمند معلوم نیست تحمل کنند .  بیگانه هراسی ، بایستی خارجی ها به کشور وارد نشوند . اگر هم یک خارجی را دولت گفته تحت شرایطی وارد بشود ، در جزیره اسپارت ، مردم حق تماس با خارجی ندارند . ارتباطات باید محدود ، ممنوع و حق تماس ندارند . اگر تماس گرفته بلافاصله بازخواست است ، تهمت جاسوسی وبعدش  نابودی است . کسانی باید از اسپارتی بروند در خارج و کشورهای دیگر آنها چه کنند؟ در آنها تکبر و غرور تبختر ، سه چیز را در آنان ایجاد می کنند . کره شمالی الان همین کار را می کند . این قدر کره ای ها دچار توهم اند ، اینقدر دچار غرور و تکبراند ، وقتی هم یک مامور کره شمالی می رود خارج دورش حصاری نامرئی از تکبر و توهم و غرور کشیده است ، کسی به او نزدیک نمی شود . نمی تواند با کسی ارتباط برقرار کند از بس غرق اینهاست . خوب منزوی می ماند . ادامه دارد ، نمیدانم چقدر حوصله دارید؟ سلب آزادی پوشش ، این آزادی پوشش و حشتناک است . این مدل درست می کند حکومت ، مثل کره ، چین مائوتسون، یک مدل درست می کند و می گوید همه باید این جوری باشند . و لباس ها باید خشن باشد . مدل مائوتسنگی و خشن، حالا اجازه دهید ، این جوان کمی تنوع به خرج دهد ، کفر شده ، کفر! اگر یک جوانی آمد یک رنگ دیگری رابر سر داشت ، یک مدل دیگر، یقه اش یک خورده پهن تر شد ، کفر شده ، کفر و بی دینی و بی ایمانی !  .  سکه ها را بسیار درشت گذاشته بودند چرا؟ برای  اینکه هیچ کس نتواند پول جمع کند . سکه ها درشت و سنگین . خانم ها، آقایان، می شود اینجور زندگی کرد ، اما نمی شود پیشرفت کرد ، راه ترقی بسته می شود . تکامل راهش بسته می شود . خوب ، فکر عدالت خواهی از این تجربه ها داشته است .  تاریخ ویل دورانت را بخوانید ، همه ملت ها از این تجربه ها دارند. خود ما در ایران تجربه عدالت خواهی و مساوات خواهی را خیلی داریم . به آن می رسم . شاید اشاره کنم .  یواش یواش شروع شد ، بزرگان و علمای بشر، گفتند عدالت را باید  تعریف بکنیم .  اینکه نمی شود. آخه این حق مالکیت خوب است با بد ا ست، اگر خوب است چرا اینهمه به شورش و گرفتاری می انجامد ، اگر بدست .  خلاصه این را بررسی کردند ، افلاطون که درسال 427 قبل از میلاد تا 347 زندگی کرده ، عدالت را تئوریزه کرد .  نخستین فردی که سعی کرد عدالت را بشناسد و تئوری برایش بدهدر ، افلاطون بود.  یک تئوری داد.  وای از این تئوری ! افلاطون نابغه  هزاره بود . افلاطون یکی از نوابغی است  که می گویند هر هزار سال یکبار خداوند به بشریت می دهد .  با این حال تئوری اش بیچاره کرد بشریت را . تئوری داد ثروت متعلق به عموم است و بایستی این ثروت ، به مالکیت عمومی در آید و در دست دولت باشد .  دولت به نیابت از عموم تصمیم گیری می کند که این ثروت ها را چه کند؟ خوب ! بحث عدالت به مذاهب ابراهیمی هم کشید ، ما از مذاهب بودیسم و دیگر مذاهب کمتر اطلاع دارم ، من شخصا ، ولی مذاهب ابراهیمی را چون ما مسلمانیم ، بیشتر می شناسیم . تئوری خطرناک افلاطون به تمام مذاهب ابراهیمی رسوخ کرد ، و از آن کاخ معاویه  در آمد ، از آن قدرت بنی امیه و بنی عباس در آمد. همه اموال مال خلیفه ، اسم هم روی آن گذاشتند .  انفال که  خداوند ، همه شما اهل قران و ادب و لغت هستید ، انفال غنائم جنگی بود ، تعمیم دادند به ثروت های ملی ، افراد تفسیر اینگونه کردند . گفتند ، آب یا ( ماء) از اموال عمومی است . ولی همه چیز را گفتند اموال عمومی است و در اختیار خلیفه است . بطوریکه وقتی آمدند ، بنی امیه ، ایران را فتح کردند . آن هم با شمشیر یک مطرود از نظر اهل بیت و آن خالد بن ولید بود . اینها شروع  کردند ، همین طور جنگل های ایران را می بردند، می گفتند مال مال خلیفه است ، انفال مال خلیفه است ، جنگل ها را می سوزاندند ، آتش می زدند و ذغال درست می کردند . ومی بردند ، همه این ها را بردند . بطوریکه یک کف سایی، جنگلهای ما را خلفای بنی امیه و بعد بنی عباس به ما تحمیل کردند، متاسفانه به اسم اسلام !  البته ما ایرانی ها زیر بار اسلام آنها نرفتیم ، همه مستحضرید . عرض کنم اموال عمومی شد ، بهانه مجدد برای دیکتاتوری و توسعه طلبی ، بهره کشی و استثمار دیگران و این وضعیت همه جا بود . در دوران خود حکومت ساسانیان که این هم شاید بخصوص، نمی دانم در میان شما دبیران تاریخ حضور دارند یا نه؟ تمام اختلافات مذهبی ، جنگلهای مذهبی ، به جایی رسیدکه گاهی می گویند ، تعداد کمی عرب به ایران حمله کرد ، چون نیروهایشان در ایران بودند ، صد تا عرب که یکجا می آمدند ، صدها هزار ایرانی به آنها می پیوستند ، و به اتفاق لشکر ده نفره و صد نفره اعراب می شد،  لشگر صدهزار نفری برای حمله . چون ناراضی بودند مردم . ناراضی بودند  از وضعیتی که وجود داشت ، واژه سوسیالیسم و رابطه اش با ، وای ! من چقدر دیگر  وقت دارم! باید زود قطع کنم و بروم سر اصل مطلب ! خانم ها و آقایان خیلی زیاد مطلب  داریم، خود این واژه جدید  است، با سوسیالیسم چگونه ارتباط پیدا کرد ، بیاییم سراغ اینکه عدالت  و برابری شد یک بهانه جدید برای سوسیالیست ها و کمونیسم ها برای ایجاد جکومت . من دیگر کتاب معرفی کنم!  بعد از فروپاشی شوروی و اروپای شرقی چه کتابهای جواهری در آمد ، کتابهایی که خوشبختانه ، مدیون مترجمان هستیم که اینها را برای ما ترجمه کرده اند . یکی از آنها ( میلان کندرا)، از ظلم و جوری که به اسم عدالت و برابری در اروپای شرقی شده بود، پرده برداشت، چه کردند ! همه این چیزهایی که برای اسپارت گفتم یک خورده رقیق تر را به سر این ها آوردند. همین لهستانی هایی که به اصفهان آمدند ، یک فیلمی هم ساخته شده به نام لهستانی ها در اصفهان . یک مرتبه صبح دیدند ارتش سرخ شوروی همه جای لهستان را گرفته ، مردها را می گیرد می برد در سیبری و می گوید ، آنجا باید در معادن کار کنند و زنها را به اسارت می گیرد . بی نهایت کتابهای عجیبی آمده، ( واسلاو پاول) که بعد از آزادی چک اسلواکی شده رئیس جمهور کتابها و نمایش نامه هایش به فارسی هست ، بخوانید . جنایتی که به اسم عدالت صورت گرفت را ببینید. ( ایوان بی ریما) کتابی دارد به نام روح پراک عشایر وبهنی ترجمه کرده است. او شرح می دهد که یک مرتبه چکوسلواکی را نازی ها گرفتند، راست می گوید ، اینها یهودی زاده بودند ، اصلا دین نداشتند ، لائیک بودند . اینها را به اسم یهودی گرفتند بردند ، همه انسان را در اردوگاههای کار، بعد می گوید . چرا ما کمونیست شدیم؟  چرا عاشق استالین شدیم ؟  بعد از اینکه نازیها شکست خوردند ، ارتش استالین با عکس استالین که روی تانکها بود وارد شدند ، عاشق استالین شدند ، چون نجاتشان داده است از دست نازی ها .  نمی دانستند که ( چو از چنگال گرگم در ربودی   چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی!) استالین صد درجه بدتر از نازی ها بلا سرشان آورد ، صد درجه بدتر. من یکی دیگر از کتابها را اشاره کنم ، کتابهای هر تامولر را بخوانید ، این خانم برنده جایزه نوبل شد . ظلم هایی که به این خانواده رفت به اسم عدالت ، به اسم برابری، چه کردند با این خانواده ، مال سولزنسینی، کتاب مجمع الجزائر گولاک ها بخوانید . ببینید، روسها چه کردند با این ملت ، به اسم اینکه ما مخالف مالکیت هستیم ، ما داریم علیه پولدارها ، به سود ندارها انقلاب کردیم . چه کردند با ندارها !  با کارگرها و فقیرها!  خوب  ، یکی از آنها را ،  حیفم آمد کی دستم به دامان شما بزرگان می رسد؟  که هم خودم را درمعرض نقد بگذارم و هم عرایضم را مطرح کنم .  اینجاست که می توانم باز خورد بگیرم. در کلاسهای دانش آموزی و دانشجویی نمی توانم بازخورد بگیرم . از دانش شما باید استفاده کنم .یک کتابی هم هست، که دکتر عطا صفوی نوشته( در ماگادان کسی پیر نمی شود) آنها را اروپایی ها نوشته اند . یک ایرانی هم این کتاب  را نوشته ، شرح می دهد .  این کی بود؟  اولا متولد 1305 در ساری با پدرش یک کاروانسرا داشت ، اتش سوزی شد و چون  بیمه نبود . فقیر و بیچاره شدند، بینوا شدند، کمونیست ها و توده ای ها به  اسم عدالت خواهی ، فقرا را جذب می کردند ، یارگیری می کردند ، لشگر کشی می کردند . این بنده خدا را جذب کردند. به دنبال بهشت موعود، عطا صفوی فرار کرد به روسیه ، گفتند تو جاسوس آمریکایی ها هستی ، بردند او را در سیبری در زندان در ماگادان که هیچکسی در ماگادان پیر نشده تا حالا، همه در ماگادان در جوانی مرده اند! این شانس می آورد ، استالین می میرد.  می گویند اینها اعاده حثیت شده اند ! اینها بندگان خدا، عاشق عدالت و دنبال عدالت و بهشت موعود بوده اند و گرفتار شدند . آزاد می شود ،  می آید در تاجیکستان ، آنجا فارسی زبان بودند ، پزشک می شود ، آدم با استعدادی و با احساسی بوده است . پزشک می شود .  ارولوژیست می شود ، می آید در ایران خدمت کند، ایران هم به او خوشبین نبوده است ، می رودکانادا آنجا مرده است . خواندنی است ، این  کتابش .  فیلم اش  هم هست، نمی دانم چگونه می شود فیلم را بدست آورد . خدمت شما عارضم ، به این ترتیب ما با یک واژه ای که بی نهایت  مشکل در راه بشر گذاشته و ابهام دارد، عدالت، مواجهیم. عدالت چیست؟ آیا به رسمیت شناختن حق مالکیت است، اگر نه، عدالت چیست ؟  آیا مساوات است؟ یا یک چیزی از آن بالاتر، من اسلامی اش را می گویم ، بعد می آیم روی واژه آموزش . در اسلام عدالت خانه اول مساوات است . ولی توصیه شده مبادا در رسیدن به مساوات عجله کنید! گفته شده این مال آخر الزمان است. بعد پیشرفته تر آن ، می گوید مساوات هم کم است  . باید به مواسات برسیم . در آخر الزمان هر  کس که احتیاج داشته باشد، می تواند  دست بکند در دخل برادر خودش یا حبیب برادر خودش و نیازش را بر طرف کند . البته این مال آخر الزمان است ، نباید آنرا جلو بیاندازیم که می شود جنایت . نیاز ملاک است ، نیازات را می توانی از هر جای جامعه بر طرف کنی! وهرجی  بر تو نیست . اما این ها مال زمانی است که تنعم به حدی می رسد که نیاز همه بر طرف می شود . حالا یک عده می خواهند آنرا جلو بیاندازد. می خواهند همه اموال خصوصی تبدیل شود به اموال عمومی که بیاید زیر کلید خودشان و دیدید دیگر، اموال را به عنوان طاغوت چی یک عده گرفتند و چه کردند با اموال به اسم طاغوت . این اموال را گرفتند به ما بدهند. سهم شما سهم هریک ازما چی شد ؟ خوب . خانم ها ، اقایان ، کتابی هم هست  می توانید هم دانلود کنید  به نام( افسانه زنبوران)  یا رذائل خصوصی که عواید عمومی می شوند . وای که من موضوع را چه بد انتخاب کردم !  بعد از 40 تا 50 سال معلمی نتوانستم متناسب با حوصله 2 ساعت سخنرانی انتخاب کنم .  ازاین موضوع بگذرم بروم ، کارایی را تعریف کنم . کارایی عبارتست از حداکثر تولید و حداکثر رفاه برای محرومین ، بدون توجه به اینکه حداکثر رفاه برای محرومین بدون توجه به اینکه کسانی بیشتر دارند . یک هدف جامعه می گیرد . و آن هدف اسمش هست ، ماکزیما م کردن رفاه محرومین . از چه طریق ، خیلی از کشورها از این طریق ، این کار را کرده اند ، سنگاپور، مالزی و هنگ کنگ ، آمدند گفتند ، سرمایه گذار خارجی بیا سرمایه گذاری کن ، یک دوره هم کره جنوبی  همین کار را کرد . گفتند : اگر تا 50 هزار دلار سرمایه گذاری کردی مالیات 7% ، اگر 100 هزار آوردی مالیات 6% و اگر تایک میلیون آوردی مالیات 2% اگر بالای یک میلیون آوردی مالیات 0% یعنی چه کردند ؟  به سرمایه دار امتیاز دادن . گفتند ، پولت را بیاور اینجا !  بیا اینجا ، بهشت در خاک شوروی نیست ، یک دوره هایی  هر که رسید گفت این که خیلی بی عدالتی است  ! هر که در آمد بیشتر ، مالیات کمتر، یا بالعکس . سرمایه دارهایی که در کشورهای آمریکا و اروپا از شدت مالیات به تنگ آمده بودند ، آمدند پولها را آوردند در کشورهای جنوب شرق آسیا ، سرمایه گذاری کردند . اشتغال به حداکثر رسید . هر کارگر سنگاپوری یا هنگ کنگی یا مالایی  بالاترین پس انداز را پیدا کرد .  56 هزار دلار ! . گفتند عدالت این است ! نه کار شوروی .  اسم این را ( جان راوز) که روی این کار می کند و می گویند یکی از بزرگترین فیلسوفان قرن 20 است . کتابی دارد به اسم ( عدالت به مثابه انصاف) به فارسی ترجمه شده است . عدالت همین جوری گمراه کننده است ، هر کی چیزی می گوید . یکی می گوید عدالت یعنی مالکیت  ، یکی می گوید عدالت حق مطلق  ، چون  تفسیر های مختلفی دارد  نیاز است که یکی آنرا تفسیر کند . جان راوز می گوید :  عدالت عبارت است رسیدن به حداکثر ثروت برای محرومان  . چه طوری است ؟  اگر قرار است امتیاز به ثروتمندان بدهیم تا پولشان را  بیاورند تا اشتغال ایجاد شود ، اینکار را بکنید . اگر قرار است سرمایه گذاران را از مالیات معاف کنیم که پولشان بیاورند و بچه های ما را از بیکاری نجات دهند ، اینکار را بکنید . عدالت همین است . عدالت می گوید: بچه های ما بیکار نباشند ، بچه های ما بی زن و بچه نباشند ، عدالت این است که دختران ما بی شوهر نباشند و نمانند . عدالت یعنی  همان کارهایی که ما نکردیم . خوب : پس بیاییم راجع به عدالت بیشتر فکر کنیم . عرضم تمام .  اما عدالت آموزشی : خانم ها،  آقایان ما به اسم عدالت آموزشی فاجعه آموزشی در ایران درست کردیم . همه اش هم زیر چتر عدالت اینکار را کردیم . فاجعه ای که ما درست کردیم در هیچ جای دنیا نشد . یک روزی کارهایی که ما در ایران کردیم ،  کاش نویسنده داشته باشیم در بین شما  ،بنشینند  و بنویسند ، بلایی که ما آوردیم . مثل جزیره اسپارت در تاریخ می ماند . در تاریخ دنیا می گویند این تجربه بزرگی بود . آمدیم  گفتیم . حق ندارید ، فقط دولت ! از آن طرف بسیار خوب ، دولت فقط آموزش ، پس برو درست کن ! نه  ! من همه جا گیرم .  پولها را باید جای دیگر هم ببرم . این چه عدالتی شد . ما اگر بایستی برای کشورهای دیگر ، آخه عدالت تعریف جغرافیای می خواهد یا نه؟ دولت تو مسئولی .  دولت تو مسئولی مدرسه بسازی در چه محدوده جغرافیایی ؟  آیا می توانی ، یک مقداری جغرافیا را بگوییم . وقتی حرف جغرافیا می شود ، می گوییم ما جغرافیا نداریم .  سراسر جهان جغرافیای ماست ، حرف عدالت که می شود بگوییم مدرسه حق ندارد کسی درست کند  . خوب نمی کنیم  . حالا چه کنیم؟ مدارس ما زیر چادر است ، فضای آزاد و کپر است . مدارس ما امن نیست در برابر زلزله ، سرما ، گرما ، اصلا کیفیت ندارد . ظل السلطان رفت به اروپا، سفرنامه او هم خواندنی است ! هی پول این ملت را قرض گرفتند و بابت آن گمرکات و معادن را  وچی  و چی را  دادن، هی می رفتند می گشتند خارج . خارج می گشت، گفت عجب کارخانه هایی دارید ، مهماندارش گفت والا حضرت فقط کارخانه ها ، تئاترها و هنرها را دیده اند ، مدرسه ها را توجه نکردید  ، به او گفتند ، مدرسه ها را ندیدید ! باید بگویم ،  هنوز هم مدرسه ها ندیده ایم ، هنوز هم تعریف مدرسه را نمی دانیم ، مدرسه که این خانه موش ها نیست ، در این خانه موشها من بار می آیم ! حداکثر ! حداکثر که نه! استاندارد ، مدرسه های فوق العاده جهانی ، اینها را باید درست کرد ، دولت می توانی ، درست کن ، نمی توانی راه را باز کن ! استاندارد بگذار .  بگو مدرسه خصوصی بله ! ولی بچه ها باید روزی سه ساعت بدوند ! داری پولش را برو بساز ،  دستت را هم می بوسیم . این می شود کارآیی آموزشی ، بنظر می آید ما آمدیم تحت عنوان عدالت آموزشی بزرگترین  ما فیای آموزشی را ایجاد کردیم . بزرگترین کلاس کنکورها ، من برایتان دو تبلیغ را که در تهران توزیع می  کردند آورده ام . تبلیغات مجانی که هفت رنگ است در خانه ها می اندازند . هر کس می خواهد بیاید یکی از این آدرسها را بگیرد ، من نمی گویم چقدر، یک تلفن بزنید به  این دبیران خصوصی ،  بپرسید حق التدریس شما چند است ؟  این چه مافیایی است، به اسم عدالت، چرا اینها را به آنها نمی گوییم ، من مخالف حذف ام ، من موافق جذبم ، چرا به اینها نمی گوییم بیایید گروه فرهنگی تشکیل دهید . پول پارو کنید ، نبرید این پولها را در آنتالیا ، قبرس ، یونان و  دوبی و جاهای مختلف ، یک مدرسه بساز ، من به چیزی رسیده ام . چند سال است به آن رسیده ام . و مرتب در صحبت ها می گویم : از کجا آورده ای ؟  عدالت نیست . به کجا می بری جواب عدالت است . از هر جا آورده ای به کجا می بری ، اگر می خواهی ببری خارج .  الهی که یک سنت آنرا نخوری ، اگر می خواهی اینجا مدرسه در استاندارد ملی بسازید ، شما دیدیده ، این چه فاجعه ای است که در ماهواره ها مرتب تبلیغ می کنند مدرسه فلان در سوئیس ، اینها اگر مشتری نداشت ، تبلیغ می کردند؟ بچه های 8 و 9 ساله ما را قبل از سن سربازی  بچه های ما را بگیرند ببرند ، این عدالت است؟ مرگ بر این عدالت ! عدالت آموزشی این است ؟  چرا اجازه نمی دهی اینها که اینقدر هم پول دارند ، بگویید ساعتی چند می گیرید ، تلفن بزنید ، سوت از سرتان می پرد . تلفن بزنید مدرسه شهید مهدوی تهران، شهریه ات  چند است؟ چه اشکالی دارد؟ بیایید اینها را ، بزرگان و مدیران آموزش وپرورش  این هایی که  پول دارند ، پولهایشان را بکشانید در مدرسه ، به خدا قسم اینهایی که ما داریم مدرسه نیست ! آخه نمی توانیم با مقیاس جهانی .  چرا !  اگر ما را جدا کنند ببرند در سیاره دیگر می توانیم با این روشها ادامه دهیم . چرا ما را و کره شمالی و چند کشور دیگر را ببرند در یک سیاره دیگر می توانیم ادامه  دهیم . ولی اگر می خواهید در این سیاره زندگی کنید ، باید استاندارد های مدارس برجسته را انتخاب کنید . کی گفته بچه های ما شایسته مدارس بزرگ و سرسبز و ... مثل مدارس دنیا  داشته باشند .  به ظل السلطان  گفتند و نگرفت ! به ناصرالدین شاه گفتند بیا مدرسه ها را ببین گفت علاقه ندارم ، جاهای دیگر را می خواهم ببینم . مدرسه اصل است .  اصل صنعت درمدرسه است ! هی می رویم کارخانه می آوریم .  صنعت که با کارخانه آوردن درست نمی شود ، مدرسه می خواهد ، هنرستان می خواهد که نیست !  آزمایشگاه ، کارگاه و ... مدارس پر از لوگو ، اتاق بازی . مدارس نیاز تام به زمین های ورزشی دارد .  مدرسه که معنایش این نیست .  هر خانه ای که نتواند در آن صاحبش زندگی کند می آید اجاره می دهد  به مدرسه ! مدرسه غیر انتفاعی می کنند . تعریف این نیست ، استاندارد این نیست ، معذرت می خواهم ، جسارت کردم . اما بشکنید این دورباطل را  ، نه این که  پولش هایشان را بگیرید !  من مالکیت را قبول دارم . پول ها را هدایت کنید . این پولهایی که دراین مملکت تلنبار شده به علت سیاست های غلط ، هدایت کنید به طرف عدالت . عدالت  در سرمایه گذاری است . عدالت در این است که این پولها به خارج نرود ، یک ریال به خارج بردن بی عدالتی است ، صدها میلیون پول را بدون اینکه بپرسید از کجا آورده ای ، اگر با آن مدرسه ساخت همین عدالت است ! والسلام علیکم!  می خواهم اینحا درسم چکش کاری شود! آقای مدنیان گفتند از نظریات دوستان استفاده کنیم . در پایان چند نفر  ازحاضران  صحبت کردند ومطالبی را مطرح نمودند  از جمله : آقای جنتیان صحبت کرد! خانم بهمنی، در مورد مستند صفوی که از بی بی سی پخش شده است! آقای دکتر  ابطحی درموردانچه در سفرهند از مدارس انجا دیده بودند ، ازجمله درمورد اهمیت معلم  صحبت کردند . درپایان  نیز از اقای دکتر ساسان تشکر وسپاسگزاری بعمل امد .

 

سخنرانی دکتر محمود مهرمحمدی

مطالب ارائه شده توسط جناب آقای دکتر محمود  مهرمحمدی   با عنوان :

(بازاندیشی درمسایل آموزش وپرورش وحاکمیت ، نقطه عزیمت تحول درکیفیت )

درموسسه ایما درروز یکشنبه 3 شهریور ماه 98

سلام علیکم و رحمه الله از صمیم قلب سپاس می گویم خداوند را به خاطر توفیقی که نصیبم شد.  همچنین کسانی که بانی این وصل و این حضور در این محفل بسیار  نورانی و گرانقدربودند ، به ویژه جناب آقای مدنیان که این دعوت از طرف ایشان مستقیما به عمل آمد. حضور در جمع همکاران ارجمندی که هر کدام به نوعی تاثیرگذار بوده اند و با تمام  قوای  خود  آنچه که از جنس انرژی و استعداد خداوند بهشون داده صرف اعتلای تعلیم و تربیت کرده اند . برای من مایة مباهات و افتخار است علاوه بر این حضور به دعوت موسسه ای انجام گرفته که همانطور که اشاره فرمودند پیش از من شش شخصیت برجسته را دعوت کرده یه خورده برای من سنگین است . من در سلسله آن افرادی که پیشتر در این نشست ها حضور داشته اند واقعا نمی گنجم و خودم را در آن حد و اندازه نمی دانم،  ولی به هر حال دیدار دوستان و عزیزان مایة خوشبختی است . فکر می کنم که این نکته را اشاره بکنم جا دارد که آموزش و پرورش ما بدنة مدنی اش بدنة خیلی ضعیف است  و بدنة دولتی اش بدنة خیلی فربه و پهنی است . پهن پیکر بودن بدنه دولتی آموزش و پرورش به عنوان یکی از معضلات آموزش و پرورش ما همواره مورد توجه قرار گرفته . این یعنی  بدنة غیردولتی ، بدنة عمومی و مدنی ای که در پیوند با آموزش و پرورش قرار می گیرد و سرمایه ها و استعدادهای آزاد را  می خواهد جهت بدهد به سمت مسألة آموزش و تربیت و بهبود کیفیت نظام آموزشی ناچیزاست .  این ضعف را به نظر من بایستی بهش اقرار بکنیم .  از این جهت هم فکر می کنم که یک مؤسسه ای (NGO)  مثل ایما واقعا دریک چین بافتی روئیده و این رویش را واقعا بایستی با تمام معنا مهم تلقی کرد و قدر دانست. انشالله که امثال مؤسسه ایما در جهت تقویت  مشارکت بخش مدنی و جامعه مدنی درامر توسعة آموزش و پرورش روز به روز در کشور بیشترشود و در استان های مختلف تکثر بشوند . آنچه در اصفهان اتفاق افتاده می تواند الگویی باشد برای تکثیر حضور علاقمندان به امر تعلیم و تربیت و فعالیت در چهار چوب های سازمان های غیر دولتی به نفع توسعة تعلیم و تربیت کشور.

 بنا به پیشینه ای که من دارم شاید جمع  انتظار چنین بحثی که عنوان آن را ملاحظه می فرمایید " بازاندیشی در مسایل  آموزش و پرورش و حاکمیت ، نقطه عزیمت تحول درکیفیت "  از من نداشته باشد. پیشینه ام  یک مقدار تو حوزة برنامه ریزی درسی بوده ،  بنابراین اگر من برای برنامه ریزی درسی بحث می کردم به نظرم خیلی  مورد انتظار و قابل پیش بینی تر بود .  یا اگر در مورد حوزة پژوهش در تعلیم در تربیت من بحث می کردم ، باز هم این طور بود یا حتی اگر در مورد سند تحول بحث می کردم .  آقای مدنیان هم فرمودند جلسه ای دوستان این جا جمع شدند بحث کردند. یا حتی راجع به تربیت معلم پیشینة اخیرم بود سابقة پایان بخش دوره خدمت رسمی ام در دانشگاه که منتهی شد به بازنشستگی در تربیت معلم بود در دانشگاه فرهنگیان . این برای  بحث تربیت معلم که یک بحث فوق العاده با اهمیتی هم هست باز از بحث هایی بود که انتظار می رفت من در این جا مطرح بکنم و اگر مطرح می کردم بیشتر با پیشینه  من همخوانی می داشت .  اما من سراغ هیچکدام از آن بحث ها نرفتم شاید هم اشتباه کردم ، شاید واقعاً انتخاب درستی نکرده ام . اما شما بنده را ببخشید اگر در واقع نهایتاً تشخیص شما این بود که نباید دراین زمینه بحث کنم. اما واقع قضییه این هست که من از زمانی که درگیر سند تحول شدم از همان پایان دولت اصلاحات درسال 83 که آموزش و پرورش کارش آغاز شد و خوب طول کشید قرارهم نبود که کار تدوین این سند به عنوان سند بالادستی توسعه آموزش و پرورش در افق چشم انداز یعنی 1404 یک برنامة 20 ساله قرار نبود تدوینش سالیان سال طول بکشد . قرار بود در یک بازه کوتاه یک ساله برنامه زمان بندی مان این چنین بود.  اما این اتفاق نیفتاد و به دلایل مختلفی که نمی خواهم واردش بشوم خیلی طولانی شد .  از همین پروسه یک چنین ایده ای متولد شد . آنجا ما در واقع بحث مان همانطور که  استحضار دارید در سند تحول ما در مورد 6 تا زیر نظام صحبت کردیم زیر نظام راهبری ومدیریت ، زیر نظام پژوهش و ارزشیابی ، زیر نظام برنامه ریزی درسی ،  زیر نظام منابع انسانی، زیر نظام منابع مالی و زیر نظام فضا وتجهیزات . به هر حال آنچه که امروز من دارم مطرح می کنم واقعا تحت تاثیر بحث هایی است که در زیر نظام ها داشتیم و این تحولات که در حوزه این زیر نظام مدیریت راهبری و یکی هم زیر نظام منابع مالی حالا این که چگونه ربط پیدا می کند این ربط را انشاالله در ارائه بحث در خواهیم یافت .  صورت مساله همین شده است که ملاحظه می فرمایید یا به نوعی پاسخ به این مساله این شده است که ما برای اینکه از این وضعیت نامساعد و ناخوشایند از حیث کیفیت در آموزش و پرورش کشورمان رهایی وخلاصی پیدا بکنی باید دنبال یک نقطه عزیمت بگردیم . به نظر من نقطة عزیمت بازاندیشی است یا باز مهندسی نسبت  آموزش و پرورشی است با حاکمیت. .  بگذارید عرضم را آغاز بکنم با آن صورتی که پیش بینی کرده ام . آن طوری که اشاره شد بحث ما جنس اش یک بحث مدیریتی است مدیریت کلان آموزش و پرورش .  همانطور که عرض کردم زیر نظام مدیریت راهبری . ما آموزش و پرورش را  موتور توسعه می دانیم و علتش هم این است که بالاخره هم عقلای جامعه و جهان و هم تجربیات ایرانی به درستی این گزاره شهادت می دهند . هر جامعه ای به هر تعریفی از توسعه که بخواهد دست پیدا بکند ، باید اتکاء آن به سرمایه های انسانی اش باشد . آموزش و پرورش جایی است که سرمایه های بالقوه انسانی به فعلیت در می آید .  ما این را به عنوان پیش فرض بحث خودمان قرار می دهیم که آموزش و پرورش موتور توسعه جوامع هست .  اما متاسفانه در کشور ما این مساله عمیقا فهم نشده ،  اینکه می گویم عمیقا فهم نشده ، البته  بر زبان بسیار جاری می شود .  یعنی هیچ دولتی نبوده است که چنین وصفی از آموزش و پرورش نداشته باشد.  یعنی در فهم آموزش و پرورش آن مقدار که باید خطبه خواند آن مقدار که بایستی مخاطبان را تحریک کرد،  عواطف آنها را برانگیخت کم گذاشته نشده ما از این کارها زیاد کرده ایم .  ولی واقعاً آن باوری که منتهی شود به رفتار ، منتهی شود به سیاست گزاری و منتهی بشود به یک اتفاقات واقعی را ما خیلی کم شاهدش بودیم.  معمولا آموزش و پرورش در هزار توی مسائل و مشکلات جامعه اولویت خودش را متاسفانه از دست داده و در چهل سال اخیر هم ما با این وضعیت مواجه بودیم و بنابراین نتوانستیم به آن چیزی که می گوییم عملاً پایبند باشیم .  می گوییم آموزش و پرورش موتور توسعه است اما واقعاً به اقتضا ی آن عمل نکردیم و به استلزاماتش پایبند نبودیم . مصداق « لم تقولون مالا تفعلون ؟»  هیچ حواسمون هم نیست که در ادامه خداوند می فرمایند« کبر مقتا عندالله ان تقولو مالا تفعلون» . بالاخره ما این وضعیتی که  الان داریم یک مقدارش هم به خاطر همان «کَبُرَ مقتا عند الله» است که یک چیزهایی را می گوییم ولی بهش پایبند نیستیم.  علی ای حال از این پیش فرض که آموزش و پرورش موتور توسعه است  . بلافاصله منتقل می شوم به سر فصل بعدی بحث خودم که اگر آموزش و پرورش ما موتور توسعه جامعه است .  ما  باید دردها و مسائل آموزش و پرورش را شناسایی بکنیم. مسائل آموزش و پرورش ما چیه؟ اشاره شد و من مجدد عرض بکنم که مسائل متعددی دارد آموزش و پرورش ما جناب مدنیان فهرست کردند ،  بعضی از صاحب نظران بعضی از مدیران آموزش و پرورش، خود شما همه در ذهنتون شاید ده ها یا صدها مسأله برای آموزش و پرورش، ریز و درشت بتوانید فهرست بکنید که اینها آموزش و پرورش ما را احاطه کرده . من هیچ وقت تلاش نکردم این مسائل را حساب کنم آقای دکتر فانی  در تعدادی از سخنرانی ها زمانی که در مسند وزارت بودند ایشان می گفتند بالغ بر 700 مسأله برای آموزش و پرورش من پیدا کرده ام .  اما می خواهم با شما در مورد مسائل مزمن آموزش و پرورش صحبت کنم که اگر آموزش و پرورش موتور توسعه است ما باید با این مسائل مزمن یه جوری کنار بیایم و برای حل ان  اقدام کنیم تا برسم به راه حلی که خودم مورد نظرم هست. دو تا مسئله من فکر می کنم در رأس مسائل آموزش و پرورش هست که در حد بحران در مسأله آموزش و پرورش من ادعا می کنم خودش را نشان می دهد .  یکی مسأله کیفیت و دیگری مسألة عدالت که این دو تا مسئله را در یک مسأله هم ما می توانیم خلاصه کنیم و اسمش را بگذاریم عدالت در کیفیت .  یعنی ما نتوانستیم فرصت های کیفی آموزش و تربیت را توسعه بدهیم گرچه فرصت های کمی آموزشی را همچنان که ما می دانیم آمار و اعداد واقعاً در 40 ساله پس از پیروزی انقلاب اسلامی توسعه کمی آموزش و پرورش رکورد و کارنامة بسیار درخشانی داریم .  اما متأسفانه برابری در فرصت های آموزشی، یعنی دسترسی کمی همه جمعیت لازم التعلیم بیش و کم که باید خیلی هم مباهات بکنیم تبدیل نشده به آن کیفیت یا حداقل به طور متوازن و به طور متعادل و آن طوری که اقتضای عدالت است . کیفیت را نتوانستیم فراگیر بکنیم. امکاناتی را فراهم کرده ایم و توسعه ای که به لحاظ کمی برای آموزش و پرورش فراهم کردیم و نابرابری های جغرافی و جنسیتی و قومیتی را حل کردیم اما  نتوانستیم جنبه های کیفی را تأمین بکنیم . حالا دو تا مسأله عدالت و کیفیت و یا یک مسأله بحرانی عدالت درکیفیت .  یعنی توزیع عادلانه فرصت های کیفی آموزش و پرورش برای رسیدن به  ظرفیت ها و توانمندی های و مهارت هایی که نسل جدید بایستی از آنها برخوردار بشوند  . ما البته در دهه 60 تا 70 واقعاً تحت سیطره کمیت بودیم جناب آقای دکتر ابطحی تشریف دارند آن سالها واقعاً چیزی به نام کمیت و انفجار جمعیت دانش آموزی امان آموزش و پرورش کشور را بریده بود و شاید بهترین کاری که می شد کرد همین بود که  فضا ایجاد بکنیم ، امکانات فیزیکی ایجاد بکنیم ، سخت افزار آماده بکنیم ، اما الان چی؟ یعنی ما آن دوره را با موفقیت پشت سر گذاشتیم و توسعه کمی را محقق کردیم اما الان خصوصاً از پایان دهة 70 رشد جمعیت دانش آموزی مان رو به کاهش گذاشته و پیش بینی هایی هم که سناریوهای جمعیتی برای آینده ایران داریم  حکایت از این می کند که ما این فرصت فراغتی داریم یا   یوم الفراغی الان برایمان فراهم شده از نظر بار کمی. ازعامل   جمعیت دانش آموزی که بخواهد همة توجهات و همه انرژی های ما را معطوف به مدیریت کمیت بکند خلاصی پیدا کرده ایم .  حالا دیگه پذیرفته نیست و نمی توانیم از تامین فرصت های کیفی آموزشی و تربیتی یا تأمین از عدالت و کیفیت، عدالت در کیفیت بگذریم .  خوشبختانه همانطور که عرض کردم پیش بینی های جمعیتی  نشان می دهد که ما تا سال 1409 شمسی یعنی تا حدود 10 سال آینده افزایش جمعیت دانش آموزی نخواهیم داشت . جمعیت کشور افزایش پیدا می کند اما گروه سنی لازم التعلیم برابر این پژوهش هایی که در حوزه جمعیت شده افزایش چندانی ندارد . شما را ارجاع می ده م به یک مقاله با عنوان آثار تحولات جمعیتی ایران بر شاخص های کمی و آموزش و آینده نگری جمعیت دانش آموزی تا سال 1409  من به این مقاله مراجعه کردم در فصلنامه  تعلیم و تربیت . آن جا دیدم  جمعیت لازم التعلیم ما تا سال 1409 افزایش چندانی نخواهد داشت و این فرصت است و یک مسئولیت جدی است  . همانطور که عرض کردم آن دوره ای که ما تحت سیطره کمیت بودیم و باید جمعیت را مدیریت می کردیم و می شد در واقع از این پدیده یک مفری ساخت برای نپرداختن به کیفیت، دیگر این مفر و این بهانه  در اختیار نیست. کیفیت، تأمین عدالت در کیفیت یا توزیع متوازن کیفیت یا برخوردار کردن همه دانش اموزان از فرصت های کیفی آموزش یاquality of eduation  باید دغدغه نخست ما، دغدغه اصلی ما در آموزش و پرورش باشد .

بروم سراغ بحث اصلی خودم .  بعد از این مقدمات که ما نیاز به یک شروع تازه داریم. ما باید جرأت دست زدن به یک شروع تازه داشته باشیم این بحث شروع تازه یا یک آغاز متفاوت یا یک تصمیم جدی در این کلیپی که اخیراً پخش شد در فضای مجازی از خانم مرکل که  نمی دانم چنذ نفر دیدند ؟  سخنرانی اخیر آنگلا مرکل در جمع فارغ التحصیلان 2019 دانشگاه هاروارد. چه سخنرانی آموزنده ای  است . آنجا در مواجهه با این جمعیت فارغ التحصیلان 2019 هاوراد آنگلا مرکل یک نقل قول ازهرمان هسه نویسنده آلمان مطرح می کند و سخن خودرا به این نقل قول مبتنی می کند .  هرمان هسه اینطور می گوید .  نیرویی جادویی در همه آغاز ها نهفته است که در زندگی راهنما و یاریگر ما است ، این را مرکل استفاده می کند که شما فارغ التحصیلان  به یک پایانی رسیده اید و این پایان یک آغاز جدید است و شما این آغاز جدید را باید به فال نیک بگیرید .  چون در آغاز ها یک نیروی جادویی نهفته است که در زندگی راهنما و یاریگر شماست . پیام اصلی او به مدیران نسل آینده جهان این است  که هر تغییری را امکان پذیر بدانید.   و آنچنان که او به تجربه زیست خودش اشاره می کند . زندگی دربرلین شرقی ودرپس دیواربرلین .  می گوید هر روز که از سرکار بر می گشته است ،  به عنوان یک پژوهشگر فیزیک یک فیزیکدان برجسته است ،  همیشه از کنار این دیوار رد می شده  و آرزو داشته  که به دنیای آزاد وصل بشود .  هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که این اتفاق بیفتد و با حسرت از کنار این دیوار رد می شدم و می رفتم به آپارتمان خودم .  اما این دیوار برداشته شد .  او از برداشته شدن دیوار برلین که بین آلمان شرقی و آلمان غربی آن زمان این مرز غیرقابل نفوذ را ایجاد کرده بود ، الهام می گیرد که هر تغییر به ظاهر ناشدنی هم بالاخره تحت تأثیر اراده انسانی شدنی است . در آغاز ها هم یک نیروی جادویی به تعبیر هرمان هسه نهفته است و دعوت می کند مخاطبان خود را که از تغییر ،  هراسی نداشته باشید و هر تغییری را یک آغاز  بدانید که میتواند نتایج بسیار مبارکی را در پیش داشته باشد . من از این فراز سخنرانی مرکل  این استفاده را کردم که ما برای حل مسأله آموزش و پرورش مان نیاز به شهامت و جسارت دست زدن به یک آغاز تازه داریم .  و نقد کردن آن  نیروی جادویی نهفته در آن آغاز تازه .  این آغاز تازه از نظر من چیست ؟  این که در سایه تجربیات 40 سالة آموزش و پرورش و سیاستگزاری و مدیریت آموزش و پرورش .  هندسة حاکمیتی آموزش و پرورش را  باز تعریف بکنیم . از نو ترسیم بکنیم، یا  به این سوال پاسخ بدهیم که آموزش و پرورش اگر حاکمیتی است که هست، این فهم ما از حاکمیتی بودن آموزش و پرورش ما را باید به چه نتیجه ای برساند؟ در راستای آن  ایده اصلی خودم که فکر می کنم حل مسأله آموزش و پرورش جز از طریق بازنگری و باز تعریف نسبت حاکمیت با آموزش و پرورش امکانپذیر نیست ،  پیشنهاد می کنم که در مفهوم حاکمیتی  بودن آموزش و پرورش این جور که من عرض می کنم درنگ بکنید، که آموزش و پرورش در حاکمیتی بودنش شکی نیست، اما چه نوع حاکمیتی ؟ نسبت آن با حاکمیت مانند حلقه حاکمیتی بسته است یا یک  حلقه حاکمیتی باز؟  همین . من پیشنهادم اینه که ما دربارة مفاهیم حاکمیتی باز بودن آموزش و پرورش یا حاکمیتی بسته بودن تأمل بکنیم . حاکمیتی باز یعنی چی؟  بالاخره یک چیز حاکمیتی است به نظر ما می رسد  یا به نظر همه می رسد که این بسته است ،  یعنی تحت سیطره حاکمیت است و مدارس تحت به اصطلاح مدیریت یا صفر تا صد حاکمیت است. حاکمیتی بودن معمولا  این طوری به نظر می آید . اما من می خواهم عرض بکنم که اگر به این تلقی اولیه  یک تاملی بکنیم و یک تلنگری بهش بزنیم چطورمی شود ؟ یعنی مفهوم حاکمیتی را حفظ کرده  اما انگاره دیگری را مورد توجه قرار دهیم .  انگارة حاکمیتی باز .  آموزش و پرورش به مثابه دستگاهی است که با آن  به عنوان یک حلقه حاکمیتی باز  برخورد شود. منظورم چیه از حلقه حاکمیتی باز؟  مدل حاکمیتی باز به ظاهر پارادوکسیکال هم هست ، یعنی ما نیازمند این هستیم که  بپذیریم آموزش و پرورش حاکمیتی است ، اما نه الزاماً به آن معنای صفر تا صدی که اسمش را من گذاشتم مدل حاکمیت بسته . بلکه بایستی یک جایی این حلقه حاکمیتی  تأکید می کنم  حلقه حاکمیتی ، چون در حاکمیتی بودن آموزش و پرورش هیچ کس نمی تواند تردید بکند ، یک جایی این حلقه حاکمیتی باید باز شود . حاکمیت باید اراده بکند .  آغاز جدیدی که می خواهم بگویم این جاست . آن نیروی جادویی که در آغازهای جدید نهفته است آن جرأت و شهامتی که عرض کردم ما بعد از 40 سال تجربة مدیریت آموزش و پرورش نیاز داریم بهش توجه بکنیم . تا نکنیم به نظر من به شهادت 40 سال تلاش در عرصه عدالت و کیفیت به مراتب بهتری دست پیدا نمی کنیم . این جاست که حاکمیت باید اراده بکند ، حلقه بسته حاکمیتی آموزش و پرورش را باز بکند .  یعنی ما هم وجه حاکمیتی آموزش و پرورش را حفظ بکنیم و هم باز بودن آموزش و پرورش، مردمی بودن آموزش و پرورش، متنوع و متکثر بودن آنچه که در آموزش و پرورش اتفاق می افتد را باید بپذیریم . چند صدایی بودن در آموزش و پرورش را باید بپذیریم و به رسمیت بشناسیم  . تمایزات  و اختصاصات و آن تفاوت هایی که ما در یک آموزش و پرورش حاکمیتی می توانیم در سطح اجرا یا در مدل های اجرایی آموزش و پرورش داشته باشیم، صداهای مختلف باید شنیده شود . نیروهای مختلف که دارای ایده های مختلف هستند، این ها بایستی بتوانند در کار عرضة مدل های اجرایی آموزش و پرورش یا برند اموزشی - تربیتی  وارد بشوند و دیده و شنیده شوند ، به رسمیت شناخته شوند و پذیرفته بشوند . ترکیب این دو وجه  به این صورتی که عرض کردم می تواند تحول در کیفیت را موجب شود . اگر مدیریت  آموزش و پرورش با انگاره حاکمیتی باز شد یعنی ما می توانیم شاهد اتفاقات و تحولاتی جدی باشیم . حالا عرض می کنم دقیقاً منظورم چیست؟!   حاکمیت موجه  به عنوان یک مدل  حاکمیتی در یک فرایند مدیریتی باز ، این هست که ورود و نقش حاکمیت  را می پذیریم . اما قیمومیت مبتنی بر صغارت را در آموزش و پرورش نمی پذیریم . تأمل بفرمایید قیمومیت مبتنی بر صغارت یعنی کسانی که در آموزش و پرورش هستند،  همه باید گوش به فرمان باشند ، آنقدر رشد و بلوغ ندارند ، آنقدر فهم و درک ندارند که خودشان بدون یک قیم بتوانند جریان آموزش و پرورش را مدیریت بکنند و آموزش و پرورش را و ارائه خدمات آموزشی و تربیتی را به نحو مطلوب داشته باشند . بنابراین تعریف ،  مدل حاکمیتی باز  در آموزش و پرورش نقطه عزیمت تحول و ارتقاء کیفیت . یعنی اینکه ما نقش حاکمیت  را حتماً انکار نمی کنیم و نباید انکار کرد ، اما حاکمیت نقش خودش را نقش قیمومیتی نبایستی تلقی کند نبایستی خواهان دخالت مستقیم خودش  در  صفر تا صد آموزش و پرورش باشد . آموزش و پرورش به شکل مردمی بایستی تنوع و تکثر وجود داشته باشد و همه اینها بایستی به رسمیت شناخته بشود.

 پیشنهاد اساسی من چیه؟ هنوز عرض نکرده ام .  پیشنهاد اساسی ام  مبتنی است بر مقدماتی که در محضر شما عرض کردم . خیلی ساده است؟ پیشنهاد اساسی من یک پیشنهاد بسیار ساده است و آن هم این است  که ما برگردیم به سند تحول آموزش و پرورش .  آن هم اینکه چرخش پیش بینی شده در زیر نظام تأمین و تخصیص منابع مالی آموزش و پرورش را محقق کنیم . عرض کردم  6 تا زیر نظام داریم ،  یکی ازآنها  زیر نظام منابع مالی است  . بحث من بیشتر به حوزة تأمین منابع وزیرنظام مدیریت کلان آموزش و پرورش مربوط می شود . اما پیشنهاد اساسی من این است که ما به چرخش یا سیاست پیش بینی شده در زیر نظام تأمین و تخصیص منابع مالی آموزش و پرورش ،  از عرضه محوری به تقاضا محوری ،  عمل کنیم . این پیشنهاد اساسی من است . شورایعالی آموزش و پرورش الان که من دارم با شما صحبت می کنم  به تازگی توانسته برنامه های  این شش تا زیر نظام را به تصویب برساند و به تایید رئیس جمهور برساند.  دوستانی که علاقمند باشند که بدانند این برنامه هایی که برای هر کدام از این زیر نظام ها به تصویب رسیده چی هست ، در سایت شورای عالی آموزش و پرورش مصوبات همه این اسناد موجود است . من دارم در ارتباط با عرض خودم و آن پیشنهاد اساسی خودم و برای این که عرض خودم را به شکل دقیق تر در رابطه با بردن آموزش و پرورش به سمت الکوی حاکمیتی باز برای شما تبیین بکنم. عرض می کنم که چرخش های پیش بینی شده یا سیاست های پیش بینی شده که ما درهمان راه کارهای زیر نظام یا در بحث هایی که در زیر نظام مالی داشتیم و در این برنامه مصوب زیر نظام  هم خوشبختانه آمده و به تصویب رئیس جمهور هم رسیده ،  سرنخش این  ا ست .  آن هم عبارتست از چرخش ار عرضه محوری به تقاضا محوری در امر تخصیص منابع . از اهدافی که در این برنامه مصوب آمده دو فرازش را می خوانم .  در بخش اهداف زیر نظام به سه بعد توجه شده و در سه بخش اهداف مطرح شده است .  تأمین منابع ، تخصیص منابع، مصرف منابع .  قبل از این که به  سیاست های اجرایی بپردازد . من اشاره به  اهداف مربوط به تخصیص منابع عرض خودم را دارم دنبال می کنم و پیشنهاد اساسی خودم را  ردیابی می کنم .  هفت هدف برای تخصیص منابع آمده که هدف  شماره 3 اینطور می گوید: هدایت مؤثر منابع مالی تأمین شده توسط دولت با استفاده از ابزارهای مالی و بودجه ای و نتیجه محور بودن آثار تربیتی ( کیفی بودن تربیت نظام آموزشی) . آنچه که مورد تاکید من هست هدایت مؤثر منابع تامین شده توسط دولت با استفاده از ابزارهای مالی و بودجه ای است و نتیجه محوری .  این فراز سوم است . فراز هفتم را هم خدمتتان عرض بکنم . فراز هفتم یک قدری صریح تر به آنچه که مورد نظر من و پیشنهاد اساسی من است  پرداخته که عرض کردم ریشه اش هم  درهمان بحث هایی است که در سند تحول داشتیم . بند هفت اهداف تخصیص منابع می گوید ،  توزیع منابع دولتی با رویکرد رقابتی و تقاضا محوری . این چه ربطی دارد به مسألة مدیریت و الگوی مدیریتی حاکمیتی باز در آموزش و پرورش؟  چه جور ربط پیدا می کند ؟ کاری که ما الان می کنیم منابع را توزیع می کنیم بین مدارس موجود که نامش عرضه محوری است . درالگوی تخصیص منابع فعلی  به هر مدرسه ای مثلاً یک مقدار از بودجه دولت تعلق می گیرد و منهای هزینه های ثابت جاری خود آموزش و پرورش. ما زیر نظام والگوی فعلی   است . این عرضه محوری را پیشنهادمان این است  که تبدیل بشود به تقاضا محوری ،  در تخصیص منابع دولتی که به آموزش و پرورش داده می شود . این چرخش  زمینه را فراهم می کند برای اینکه حاکمیت منهای قیمومیت داشته باشیم . چطور؟ چه اتفاقی می افتد با الگوی تقاضا محوری؟ با مدل توزیع منابع دولتی به شکل تقاضا محوری و نه آن کاری که الان می کنیم ،  که توزیع می کنیم و اسمش را اصطلاحاً می گذاریم عرضه محوری . اتفاقی که می افتد این است  که در واقع منابعی که دولت به آموزش و پرورش اختصاص می دهد می دهیم به دست متقاضی خدمت آموزشی . تقاضا محور کردن یعنی این . یعنی هر کسی که در خانه فرزند لازم التعلیمی دارد سهمی از بودجه دولت دارد و یک اعتباری منظور می شود که برای خدمت آموزشی می تواند از این credit  و اعتبار اختصاص داده شده توسط دولت، استفاده بکند. این یعنی چرخش از عرضه محوری به تقاضا محوری .  و چرا رقابتی به خاطر اینکه وقتی شما این کاررا بکنید یک اتفاقات دیگری هم می افتد .  خصوصا  رقابت بین مدارس برای جلب منابعی که حالا دیگر در اختیار مدرسه نیست، بلکه در اختیار اولیای دانش آموزان است، رقابت جدی و رقابت جانانه در خواهد گرفت.و این رقابت علی الاصول« بعداً توضیح بیشتر خواهم داشت» جهت و سمت و سوی آن به سمت ارتقاء کیفیت است. یعنی در واقع مدرسه برای اینکه بتواند این منابع را از دست والدین بگیرد و والدین بیشتری را به سمت خودش جلب بکند که آنها فرزندان خودشان را در آنجا  ثبت نام کنند و آن مدرسه را انتخاب بکنند . طبیعتاً تلاش بر پایه اعتلاء و ارتقاء کیفیت و ارائه خدمات بهتر و مؤثرتر و نوآورانه تر آموزشی و تربیتی را باید در دستور کار خودش قرار بدهد ، گریزی ندارد. **********

یک سلسله اتفاقاتی بر اساس پیشنهاد من خواهد افتاد پیشنهاد، پیشنهاد بسیار ساده ای است . عرض کردم چیزی است که هم در سند تحول در زیر نظام منابع مالی داریم و هم در برنامه مربوط به این زیر نظام که خدمتتان خواندم ردپایش را می توانیم پیدا بکنیم . اگر واقعا عامل باشیم اگر واقعا به همین مدل توزیع یا تخصیص منابع دولتی عمل کنیم  و همین چرخش به ظاهر ساده و خیلی خیلی قابل فهم را بتوانیم در دستور کار نظام آموزشی قرار بدهیم ، آنوقت ادعای من در واقع آنی هست  که یک انقلاب کوپرنیکی در آموزش و پرورش اتفاق می افتد. اکوسیستم نظام آموزشی از آن چه که الان هست به یک چیز دیگر تبدیل می شود . این اثر پروانه را شنیده اید ؟  داستان، داستان اثر پروانه ای است  butter fly effect است .  در بحث های مربوط به هواشناسی مطرح شده . پروانه اگر در یک جنگلی در آمازون بال هایش را به هم بزند ،  تبدیل می شود به یک طوفانی در یک نقطه دیگری در دنیا ، طوفان به پا می کند. یک اثر دو مینویی براثر همین چرخش ساده اتفاق می افتد و این آن چیزی است که من عرض می کنم .  ما اگر شهامتش را داشته باشیم و اگر جسارت داشته باشیم، آغازی می تواند باشد بر پایان بی کیفیتی و ضعف کیفیت در آموزش و پرورش . من یک مقدار توضیح بدهم ، که همین تصمیم به ظاهر ساده ، همین پیشنهاد ساده  اساسی است . ببینید شما مثلا  رابطة بین متقاضی خدمت آموزشی و عرضه کنندة خدمت آموزشی را کلاً  دگرگون می کنید . در اکوسیستم کنونی این متقاضی است که گوش به فرمان مدیر مدرسه است و هر چه که او می گوید بایستی عمل کند و به هر شکلی که او بخواهد او بایستی عمل بکند . اما در این شرایط جدید این رابطه  180 درجه تغییر می کند . مدیر مدرسه بایستی گوش به فرمان ولی دانش آموز و آن کسی که می تواند اعتبارات آموزشی برای اداره مدرسه در اختیار او قرار دهد.

کلاً با این تغییر ساده مدرسه به معنای دولتی دیگر نمی تواند وجود خارجی داشته باشد .  دولتی به معنای  کنونی  . تا من این بحث را مطرح می کنم بعضی ها فکر می کنند من طرفدار خصوصی سازی هستم . حال انکه  اساس بحثم اینه که ما فقط می خواهیم یک تصمیم ساده بگیریم . منابع دولتی را یک جور دیگر توزیع بکنیم. با مدل تقاضا محوری توزیع بکنیم !  این خودش انقلابی در آموزش و پرورش ایجاد می کند و یکی از مهم ترین انقلاب ها همین است که  مدرسه و به مفهوم دولتی نمی توانیم داشته باشیم . مدیریت کردن یک مدرسه دولتی  بر یک مجموعة متغیرها یا نمی تواند پایه گذاری بشود ، که همه چیز باید معلوم باشد . مدیردولتی می رود  جایی مدیر بشود که همة ابعاد کار برایش مشخص است و هیچ بعد مبهم و ناشناخته وجود ندارد . اما وقتی شما  بگویید تو مدیریت می کنی در یک مدرسه ولی اینکه مدرسه تو اساساً پابرجا بماند یا نماند موکول به این است که تو چه طور می توانی ظرفیت های آموزشی و تربیتی مدرسه ات را اعتلا ببخشی و عرضه بکنی که بتوانی متقاضی داشته باشی .  این یعنی اینکه من ممکنه متقاضی داشته باشم و ممکنه نداشته باشم . ممکنه واقعا اگر من کم بگذارم اگر تلاش حداکثری نداشته باشم به عنوان یک مدیر ،  ممکنه اصلا مدرسه ام پا نگیرد و  اصلاً مدرسه باید تعطیل بشود . مدرسه دولتی اصلاًبا یک همچین ادبیاتی نمی تواند سروکار داشته باشد. بنابراین یکی از مهم ترین تبعات و دلالت های چرخش تخصیص منابع که عرض کردم و آن اثر دو مینویی، آن انقلاب کوپرنیکی و به تعبیر دیگر این تغییر اکوسیستم  این است که اصلاً نمی توانیم مدرسه دولتی داشته باشیم. یعنی همان بازاندیشی نسبت حاکمیت با آموزش و پرورش . یعنی بیان عملیاتی اینکه از حلقه حاکمیتی باز وقتی من تعبیر می کنم یعنی چه ؟ یعنی حاکمیت در صحنه آموزش و پرورش در سطوح سیاستگزاری و برنامه ریزی و نظارت و ارزیابی می ماند .  اما صحنه اجرا را ترک می کند. صحنه مدرسه داری را ترک می کند. به بیان  شفاف تر  این چیزی است که من از این باز مهندسی، باز تعریف نسبت حاکمیت با آموزش و پرورش درنظر دارم، در جهت اعتلای کیفیت . فکر می کنم اگر ما این بازاندیشی را داشته باشیم، می توانیم  مسئله مزمن آموزش و پرورش  راحل کنیم . بنابراین والدین حق انتخاب دارند. والدین دیگر مکلف نیستند درهر مدرسه ای ثبت نام بکنند، از حق شهروندی خودشان استفاده می کنند. من تعبیرم اینه که دادن اختیار به این شکلی که من عرض می کنم به والدین برای انتخاب مدرسه ،  حق شهروندی آنان است . نقدی که من به بیانیه  حقوق شهروندی دارم این است که چرا بیانیه همه ابعاد مختلف را دیده  اما چرا حقوق تربیتی شهروندی در آن تعریف نشده ؟ این به نظر من یک بحثی است که می تواند در فضای حقوق شهروندی هم حتی تبین بشود . مولفه  اعمال عاملیت و حاکمیت در انتخاب مدرسه ای که فرزندانشان قرار است درآن تحصیل بکنند .  این انتخاب تابع چشم اندازهایی است که آن مدرسه دارد .  تعهداتی که می سپارد و عملکردی که از خودش نشان داده است .

 معلم تکلیفش چی می شود؟ باز در این تغییر اکوسیسم وقتی ما می گوییم مدیر دولتی نیست مدرسه دولتی نمی تواند باقی بماند، معلم سرنوشتش چیست؟ در این اکوسیستم . معلم هم به نظر من دیگر نمی تواند شرایط کارمند دولت را داشته باشد . چرا؟ به خاطر اینکه ما نمی توانیم به یک مدیر مدرسه بگوییم  شرط بقاء مدرسه ات، ارتقاء کیفیت و تأمین رضایت  مخاطب که والدین دانش آموزان اند ،  باشد اما از آن طرف معلم را بگوییم ما دراختیارت قرار می دهیم. معلم مهم ترین عنصر تعیین کننده کیفیت است ، بنابراین همخوانی نخواهد داشت که ما بخواهیم مدرسه را به  صورت رقابتی  مدیریت بکنیم ،  اما معلم کماکان به عنوان یک نیروی با شأن کارمندی با ساعات موظف تعریف وحقوق ثابت .  خیر!  معلم در واقع تبدیل می شود به یک عنصر حرفه ای که در سایه کیفیت خدماتی که  ارائه می دهد ارج می بیند و اجر می گیرد. اگر خدماتی که ارائه می کند کیفیت نداشته باشد نه ارج می بیند و نه اجری می گیرد. اما اگر این خدمات طالب داشته باشد ،  طبیعی است که او می تواند به شکل کاملاً رضایتبخشی خدماتش مورد توجه قرار بگیرد و جبران خدمت هم به شکل معقول برایش اتفاق بیفتد. نقش سازمان نظام معلمی که بارها و بارها صحبتش شد باز در یک همچین منظومه ای و در یک چنین اکوسیستم آموزشی خیلی خیلی برجسته می شود . سازمانی که متشکل از خود معلمان هست، اینها بایستی صلاحیت معلمان را تعیین بکنند . گواهینامه صلاحیت حرفه ای توسط سازمان حرفه ای معلمان بایستی به آن ها اعطا بشود. اتفاق دیگری که می افتد ستاد آموزش و پرورش به شدت کوچک می شود. و بخش عمده ای از نیروهایی که الان به عنوان عائلة آموزش و پرورش در سطوح ستادی واجرایی  مشغول هستند دیگر نیاز به حضورشان نخواهد بود . مگر اندکی برای سیاست گذاری و نظارتی بایستی حضور داشته باشند .

من عرضم را تمام می کنم و جمع بندی می کنم . سوال : محتوا چه خواهد شد؟ سوال خیلی خوبی است.  در  این نظامی  که من عرض کردم تنوع و تکثر  در برنامه ها  ی درسی را هم بایستی بپذیریم . یعنی مدرسه ای که می خواهد ظرفیت های خودش را عرضه بکند بایستی در یک چهار چوب های مشخصی بتواند قدرت مانور داشته باشد . به اصطلاح  منطقه الفراغ برای مدارس باید دیده بشود .  این منطقه الفراغ ( به تعبیر فقهی) ! درالگوی برنامه درسی در نظام آموزش و پرورش دیده شده است . درآنجا آمده که برنامه درسی مدسه  سه رکن سه تا بُعد یا سه تا بخش دارد .  بخش تجویزی ،  بخش نیمه تجویزی و بخش غیر تجویزی . آنچه که به عنوان فضای رقابتی برای مدارس مطرح می باشد در بخش نیمه تجویزی و غیر تجویزی است . پس  این هم در واقع یکی از استلزامات دیگر برای این ایده و برای  اجرای این مدل مدیریت آموزش و پرورش است . بنابراین  اگر قرار باشد همه تحت تأثیر و کتاب ها تحت تأثیر یک برنامه درسی واحد کتاب های درسی واحد و محتوای واحد باشند ،  باز همچنان که درباره معلم عرض کردم که ما نمی توانیم معلم را با ساعات موظف در استخدام دولت در بیاوریم ساعت موظف هم برایش تعیین کنیم و به مدارس تخصیص کنیم ،  باید به مدارس بگوییم که خودت در جریان رقابت سرنوشت خودت را تعیین می کنی و حیات و مماتت در گرو رقابتی است که می کنی، معلم تعیین کننده است بسیار عنصر تعیین کننده ای است ،  حالا در سایه این پرسش جناب عالی عرض می کنم که حتماً برنامه درسی و محتوا هم بسیار بسیار تعیین کننده است، من در بحثم و در عنوان بحثم نقطه عزیمت را استفاده کردم . ببینید چرا من می گویم نقطه عزیمت ، خواهران و برادران ارجمند این که می گویم این پیشنهاد نقطه عزیمت در تحول کیفیت و ارتقاء کیفیت است؟ این باز مهندسی در نسبت آموزش و پرورش با حاکمیت با آن شرحی که عرض کردم ، چرا  نقطه عزیمت است ؟ نقطه عزیمت یعنی نقطه ای که اجرای  سیاستی  تحولی یا پیشنهادی تحولی که منتظر هیچ پیشنهاد دیگری نباید بماند،  لازم نیست بماند . هیچ پیش نیازی ندارد. ببینید نقطه عزیمت مهم است . ما در این چهل ساله نقطه عزیمت را پیدا نکردیم هر گاه صحبت از تحول شده گفته ایم هل من مزید .  یعنی دست ها به روی دولت . دستگاه آموزش و پرورش مطالبة بخش بیشتر یا در صد بالاتری از بودجه دولتی یا از تولید ناخالص ملی  GNP  را می کند .  این یعنی چی؟ یعنی اینکه تحول اگر قرار باشد با نگاه افزایش جدی یا چند برابر کردن بودجه تخصیص داده شده توسط دولت  به آموزش و پرورش تعریف بشود ،  یعنی هیچ ! یعنی اینکه تعطیل تحول و  به تعلیق در آوردن آن . این نمی تواند نقطه عزیمت باشد . چون تحول را همیشه موکول می کند به یک پیشنیاز .  آن پیشنیاز هم این هست که ما مثلاً سهم مان از بودجه دولت باید 20 درصد بشود .  یا از GNP باید سهممان به 5 درصد افزایش پیدا بکند که  الان زیر 2 درصد است . اشتباه نشود من اصلا مخالف افزایش سهم دولت در آموزش و پرورش نیستم و به شدت هم از افزایش سهم دولت در آموزش و پرورش دفاع می کنم  و دولت را مکلف و موظف می دانم به اینکه این سیاست را دنبال بکند. اما 40 سال معطلی و تجربه آنچه که در این 40 سال تجربه شده است را من می خواهم ازش خارج بشویم . فرض من این است که  از این دور باطل می خواهیم خارج بشویم . ما دچار یک دور باطل شده ایم. هر وقت صحبت از کیفیت در آموزش و پرورش می شود می گوییم منابع بیشتر. دولت هم می گوید من منابع بیشتری ندارم در واقع ما در حال در جا زدن هستیم ،  در مسأله آموزش و پرورش .  به خاطر وصل شدنش به این تقاضای منابع بیشتر .  من به دنبال یک راه فرار هستم، به دنبال شکستن این دور باطل هستم. این پیشنهادی که من مطرح می کنم مستلزم این نیست که بودجة دولت از آنچه که هست افزایش پیدا کند. گر چه انشاالله در سایة فهم بهتر از اهمیت آموزش و پرورش به عنوان موتور محرک توسعه که در ابتدای عرضم گفتم، این اتفاق باید بیفتد .  اما خیلی مهم است که اصلاحگران ما مدیران ما، برای خروج آموزش و پرورش از این وضعیت یک راهی ارائه بکنند که متوقف بر افزایش منابع مالی و افزایش سهم دولت نباشد. پس اگر من صحبت از نقطه عزیمت می کنم به خاطر این هست که فکر می کنم این چرخش از عرضه محوری به تقاضای محوری در توزیع منابع دولتی، لازم نیست منتظر چیز دیگری بماند. این فقط شهامت می خواهد . یک شجاعت می خواهد و یک فهم از آثار تحولی برای تصمیم و ایستادن بر پای این تصمیم . این پیشنهاد  می تواند حتی بصورت  پایلوت، در یک استان، در یک منطقه  هم  شروع بشود .  قرار نیست یکسره ما کل آموزش و پرورشمان را به این سمت ببریم. الزاماً پیشنهاد من چنین چیزی نیست. اما بالاخره می خواهم عرض بکنم که نقطه عزیمت اگر مطرح می شود  مفهوم مهمی است. و ما مثلاً موکول می کنیم بعضی وقت ها بحث تحول را به اینکه  ( باز به نوعی به منابع مالی و تأمین منابع مالی مورد نیاز و تأمین منابع مالی بیشتر به آموزش و پرورش مربوط می شود)  اصل 30 قانون اساسی بازنگری شود . باز  این هم یک نوع پیش نیاز تراشیدن است . ما بایستی بتوانیم با هم فکری بکنیم که بدون هیچ پیش نیازی گام های جدی در راستای ارتقاء کیفیت در آموزش و پرورش برداشته شود . این دور باطل بی کیفیتی یک جایی متوقف بشود و بشکند . من پیشنهادم اینست . که خدمتتان عرض کردم. ممکنه خیلی پیشنهادهای دیگری هم مطرح شود.

 اما به یک اعتبار دیگر هم نقطه عزیمت برای من معنی دارد و دلم می خواهد آن را هم با شما در میان بگذارم و آن هم بر می گردد به مسألة بی عدالتی در آموزش و پرورش . چون ما می خواهیم با این حربه یا با این وسیله هم مسأله عدالت را حل بکنیم هم مسأله کیفیت را . بی عدالتی را چه طور می توانیم حل بکنیم. من فکر میکنم ما اگر در این عملیاتی کردن پیشنهاد تخصیص تقاضا محور منابع، که پیشنهاد اساسی بنده است اگر این توزیع منابع بین متقاضیان و این خانواده ها رایا  ملاک ها و معیارهای عدالت خواهانه  عملیاتی کنیم ؟  آنوقت خیلی اتفاق خوبی می افتد . یعنی چکار بکنیم ؟  من پیشنهادم باز این است که این تقاضا محوری را  .  این سهمی را که به هر خانواده ای که می خواهیم بدهیم،وبگوییم خودت برو  آزادی  و عاملیت ات  را اعمال کن و مدرسه مورد نظر خودت را انتخاب کن ،   این کوپن یا این اعتبار را که به خانواده ها می دهیم ، نسبت داشته باشد با موقعیت اقتصادی، اجتماعی یا دهک اقتصادی آن ها . باز پیشنهاد من اجمالاً این هست که به  نسبت عکس دهک اجتماعی و اقتصادی ما این منابع را توزیع بکنیم .  اگر شما بافرمول عکس دهک اجتماعی رفتید سراغ توزیع منابع مالی آموزش و پرورش آنوقت می توانید به کسانی که در دهک های بالا هستند میزان کمتر و به کسانی که در دهک های پایین اقتصادی هستند بچه های متعلق به طبقات محروم سهم قابل توجه تری را اختصاص بدهید که  نه تنها  برخورداری از فرصت های برابر آموزش و فرصت های کیفی آموزشی در مدرسه برایشان فراهم بشود ،  بلکه در واقع سرریز هم بکند و یک چیزی هم درسبد او بماند برای تدارک  فرصت های کیفی آموزشی در خانه را برای فرزندش وسایر امکاناتی که برای غنی سازی محیط خانه لازم است. ما نیاز داریم که این باز تولید نظام به شدت طبقاتی شده در جامعه مان را جلویش را بگیریم . با پیشنهاد بنده اگر ما بتوانیم بر اساس این پیشنهاد  به سمت و تقاضا محوری برویم و نسبت عکس دهک اقتصادی خانوارها را رعایت بکنیم چه اتفاقی می افتد ؟ اتفاقاتی که می افتداین هست که نظام آموزشی ناعادلانه و نا برابر  و به شدت طبقاتی ما ، امید می رود نابرابری از لحاظ کیفیت درش کمتر و کمتر بشود و بچه های مناطق محروم هم از فرصت آموزش وپرورش با کیفیت برخوردار بشوند .  این خودش کمک می کند به این که وضعیت به شدت طبقاتی در جامعة ما ادامه پیدا نکند . یعنی ما از توزیع عادلانه منابع و ثروتی که دولت  می خواهد خرج آموزش و پرورش بکند شروع بکنیم ، نابرابری کیفیت را به این ترتیب برطرف بکنیم . مناطق محروم از فرصت های آموزشی با کیفیت تری برخوردار شوند و این خودش نتیجه اش انشاء الله این خواهد شد که از شدت طبقاتی بودن  فاصله فاحش طبقاتی که ایجاد شده کم کم کاسته شود . بنابراین،  این هم یک نقطه عزیمت مبارک دیگر است . یعنی اگر از ما سوال بکند که نقطة عزیمت برای جلوگیری از باز تولید جامعه طبقاتی و گسترده تر شدن فاصله های طبقاتی چیست؟ من عرض می کنم که  از آموزش و پرورش شروع بکنیم و در آموزش و پرورش به این پیشنهاد عمل بکنیم. منابع را با فرمول تقاضا محوری توزیع بکنیم و در تقاضا محوری هم با ملاک هایی که به عدالت نزدیک تر است، سهم خانواده ها را تعریف بکنیم و به این ترتیب امکان برخورداری از فرصت های کیفی آموزش و پرورش که برای خانواده ها و بچه های ما و نسل جدید ما که در مناطق محروم زیست می کنند، متأسفانه فراهم نیست، بهتر از گذشته فراهم بشود .   این سبب  می شود که ما از نقطه آموزش و پرورش شروع به کاستن فاصله های فاحش طبقاتی در جامعه که واقعیت امروز ماست ،  بکنیم.                        «والسلام»

 

 

سخنرانی دکتر فرشاد مومنی

سخنرانی دکتر فرشاد مؤمنی در مؤسسه ایما                                                             تاریخ: 29/10/97

بسمه تعالی

سخنرانی دکتر فرشاد مومنی درموسسه ایما درروز شنبه 29 دی ماه 97  درجمع فرهنگیان اصفهان

ابتدا جناب اقای مدنیان رئیس هیئت مدیره موسسه ایما ضمن معرفی جناب اقای دکتر فرشاد مومنی اشاره ای به سمپوزیم 23 سال قبل که درمورداهمیت اموزش ابتدایی بود مطالبی را بیان نمودند وازدونفر از اعضای هیئت امنای موسسه ایما اقایان محمدجواد احمدی و رحیم محمدی به خاطر زحماتشان دراموزش وپرورش قدردانی بعمل امد ، سپس جناب اقای دکتر فرشاد مومنی سخنرانی خودرا درمورد " نقش اموزش پرورش درتوسعه " شروع نمودند :

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام و احترام به همه حضار گرامی برای من واقعاً توفیق بزرگی است که در جمع همکاران بسیار عزیزم، فرهنگیان گرامی کشور حضور داشته باشم و امیدوارم از همه آنچه که در این جلسه مطرح می شود خیری هم برای امروز و فردای کشورمان حاصل بشود واقعیت این هست که من نمی توانم دراصفهان حضور پیدا بکنم و ذکر خیری از یکی از بزرگ ترین معلم های زندگی خودم نداشته باشم، شاید یکی از بزرگترین توفیقات من در زندگی آشنایی با آیت الله شهید دکتر بهشتی بود و حقیقتاً برایم قابل بیان نیست ابعاد بدهی ها و بدهکاری هایی که به این مرد بزرگ دارم و امیدوارم که خداوند به  ایشان علو درجه عنایت کند و ما را لیاقت بدهد که شاکر نعمت ها و حقوق ایشان باشیم. در شرایط کنونی که کشورمان با انواع و اقسام گرفتاری ها و بحران ها روبروست طبیعتاً همه آنهایی که دل در گرو ایران و نظام جمهوری اسلامی دارند از خودشان می پرسند که چه باید کرد؟ و ما چه می توانیم انجام بدهیم؟ من می خواهم خدمتتان عرض بکنم که واقعاً چنین مجموعه هایی مثل یک مائده ی آسمانی می ماند و امیدوارم همه انشاءالله بتوانید قدر یک همچین مجموعه هایی را بدانید و شکرش را هم به جا بیاورید،  در چهار چوب مناسبات کنونی مسائل اقتصادی سیاسی ایران وقتی که بحث می شود که چرا اوضاع این گونه است ذهن ها به هر جایی می رود الا آن جایی که باید برود.  آن جایی که باید برود از نظر من مسأله ی پیوند نظام دانایی با نظام تصمیم گیری و تخصیص منابع است. جای بسیار دریغ و تاسف هست که با این همه تلاش های دلسوزانه ای که صورت می گیرد، هنوز در جامعه ی ما آمادگی لازم برای ریشه یابی اوضاع و احوال کنونی کشور از منظر دانایی فراهم نیست. ما الان بیشتر ذهنمان می رود به سمت اینکه قیمت نفت چه تحولاتی پیدا کرده، تحریم های آمریکایی ها چه فشاری ایجاد کرده، بحران آب چه ماجرایی برای ما ایجاد می کند، بحران صندوق های بیمه ای و بحران وام ها و مواردی از این قبیل در حالیکه وقتی که شما از بیرون نگاه می کنید و از نظر ملاحظه های توسعه نگاه می کنید، ملاحظه می فرمایید که شاید هیچ عنصری قدرت توضیح دهندگی اش برای شرایط کنونی ایران به اندازه ی شکاف معنی دار بین ظرفیت های دانایی موجود در این کشور و میزان رسوخ آن دانایی ها در فراینده های تصمیم گیری و تخصیص منابع، قدرت توضیح دهندگی در این زمینه ندارد.  با کمال تأسف ما بیشتر در زمینه ی دانایی به آن وجوه نمایشی ماجرا عنایت می کنیم، در حالیکه اصل ماجرا این است که ببینیم از این ذخایر دانایی انباشت شده چه میزان آن به کار گرفته می شود، در همه عرصه های حیات جمعی. احتمالا شما میدانید که یک گزارش سالانه ای است که بانک جهانی در می آورد که به آن می گویند گزارش توسعه جهانی. و این کتاب که هر سال منتشر می شود تقریبا جزء با کیفیت ترین متونی است که در سطح جهان در زمینه ی توسعه منتشر می شود. این ها در هر سال یکی از مسائل حیاتی مؤثر بر سرنوشت توسعه را زیر ذره بین می گذارند و مسئله را صورت بندی نظری می کنند. بعد از دل آن صورت بندی نظری و از دل آن مفهوم بندی یک شاخص هایی استخراج می کنند که آن شاخص ها معنای سنجش وضعیت هر کشور به تنهایی و در مقایسه با بقیه ی کشورها است. معمولاً این گزارش های سالانه در چهار برش اوضاع نسبی هر کشور را گزارش می کند. این چهار برش یکی این است که  در زمینه ی خاص وضعیت میانگین جهانی را به حساب می آورند، اندازه می گیرند،  بعد نسبت اوضاع هر کشور با آن میانگین جهانی سنجیده می شود. یک برش میانگین کشورهای پیشرفته صنعتی است، یعنی اگر یک کشوری بخواهد خودش را با استانداردهای سطح بالای دنیا مقایسه کند از آن شاخص استفاده می کند. یک شاخص دیگر شاخص میانگین اوضاع کشورهای در حال توسعه  است وشاخص چهارم هم وضعیت کشورهای خام فروش دنیا را مورد سنجش قرار می دهد. در تاریخ اندیشه ی توسعه،  گزارش توسعه جهانی سال 1998 یک نقطه ی عطف در اندیشه توسعه داشته. دلیلش این است که در آن سال برای اولین بار سنجش سطح توسعه کشورها را بر حسب میزان کار بست دانایی در خلق هر واحد ارزش افزوده در نظر گرفته اند. یعنی در واقع بحث آن ها این بود که این دانایی هایی که در کشورهای دنیا انباشته می شود، چه کمکی و چه میزان به ارتقا توانایی ها و بنیه ی تولیدی کمک می کند. من می خواهم خدمتتان عرض بکنم که برای اولین بار در آن گزارش ایران از نظر سطح توسعه نیافتگی به ربع چهارم کشورهای دنیا پرتاب شد. چون ما همه چیزها را با نفت می توانیم پنهان بکنیم، به لطف در امدهای نفتی تا قبل از این تاریخ هر مقایسه ای که در استاندارد بین المللی انجام می شد، ایران در قسمت انتهایی نیمه اول کشورهای دنیا قرار داشت، یعنی ما جزء متوسط های به نسبت خوب ارزیابی می شدیم. ولی وقتی که  این گزارش در آمد آن چیزی که اتفاق افتاده بود این بود که میزان سهم دانایی در خلق ارزش افزوده درایران حتی از میانگین کشورهای خام فروش دنیا هم کمتر بود. به همین خاطر هم هست که  از آن زمان با یک وسعت بیشتری وقتی که در حیطه ی مسائل توسعه بحث می شود به ایران که می رسند می گویند the paradox of the iran معمای ایران، متناقض ایران. ماجرا چیست؟ ماجرا این است که در دوران بعد از انقلاب اسلامی ما شاهد یک توجه بی سابقه، هم از ناحیه حکومت و هم از ناحیه مردم به آموزش بودیم ولیکن اثر عملی این آموزش ها بسیار ناچیز است و در بعضی از زمینه ها منفی است. این واقعاً یک ماجراهای خیلی قابل اعتنا دارد که ما چون به شکل و ظاهر و نمایش این چیزها اهمیت می دهیم، این ها را کمتر مورد توجه قرار می دهیم. بیشتر می رویم سراغ آن چیزهایی که قابل نمایش باشد و آنها را برجسته بکنیم. اگر ما بخواهیم به زبان عدد و رقم صحبت کنیم بر اساس داده های سرشماری سال 1365 از کل جمعیت ایران تعداد کسانی که دانش آموخته دانشگاهی بودند در مجموع 180 هزار نفر بوده و سال 1395 که آخرین سرشماری است که در ایران انجام شده این تعداد، شما حدس می زنید به چند رسیده باشد، 13 میلیون. یعنی در یک دوره ی سی ساله ما از 180 هزار دانش آموخته دانشگاه رسیده ایم به 13 میلیون، اما از آن طرف اقتصاد ایران با بحران بهره وری ملی روبرو است. ما از نظر بهره وری یکی از بدترین وضعیت ها را در کشورهای دنیا داریم. حتی مثلا  در سازمان بهره وری آسیایی ما قابل مقایسه با امثال ویتنام و فیجی نیستیم. حالا فیجی را بعضی ها اسمش را هم نشنیده اند، یک جزیزه ی کوچکی است با چند صدهزار نفر جمعیت. بحث سر این است که چرا ما به این مسائل بنیادی کمتر می پردازیم. اگر بخواهیم پاسخی در خور در این زمینه جستجو کنیم،  این پاسخ در خور یک بخش هایی از آن بر می گردد به ساختار نهادهای کشور، که در این ساختار نهادی، یکی از ارکان مهمش نظام پاداش دهی است. در آن جا این پرسش مطرح می شود که در ایران به دانایی بیشتر پاداش داده می شود یا به فعالیت های غیر مولد؟ خوب این مسأله واقعاً تاریخی است و ما تا به امروز هم درباره آن فکر بایسته نکرده ایم . از منظر توسعه درهای اقتصاد ایران همچنان روی همان پاشنه های قدیمی می چرخد و با وجود این که ایران بر اساس مسأله ای که عرض می کنم در دنیا شاید از یک جهاتی حتی منحصر به فرد باشد. ببینید مثلا در قرن بیستم می گویند فقط دو تا کشور بودند که در یک قرن دو جنبش فراگیر اجتماعی تجربه کردند که هدفش برون رفت از دور باطل توسعه نیافتگی بوده است، یکی ایران است که دو تا جنبش فراگیر اجتماعی داشته یکی در ربع اول قرن بیستم با عنوان انقلاب مشروطیت و یکی هم در ربع پایانی قرن بیستم با عنوان انقلاب اسلامی .  حالا سوال این است که چرا این جنبش های فراگیر هم نتوانستند این مناسبات را تغییر بدهند. پس معلوم می شود ما با یک مساله خیلی فراگیر جدی روبه رو هستیم و این مساله منحصرا از طریق جلب مشارکت همگانی و ایجاد یک اراده ی جدی همگانی قابل حل و فصل است. به غیر از ما در قرن بیستم چین است که آنها هم در یک قرن دو جنبش فراگیر اجتماعی داشته اند، حالا ما هم می توانیم از خودمان سوال بکنیم که چین چرا آن اوضاع را پیدا کرده و چرا ما این اوضاع را؟!! از منظر توسعه طلبی و مطالبه ی کیفیت زندگی بهتر.  ایران یک امتیاز حتی نسبت به چین دارد، آن امتیاز چیست؟ ما در سال های میانی قرن بیستم هم دوباره یک جنبش فراگیر اجتماعی داشتیم تحت عنوان جنبش ملی شدن نفت که آن هم کاملا یک جنبش فراگیر اجتماعی با مضمون توسعه خواهی بوده، ولی به طور همزمان مردم در آن جنبش هم مثل دوتا جنبش دیگر هم نسبت به استعمار و هم نسبت به استبداد مرزبندی کردند. سوال این است که چرا ما نمی توانیم ،  علیرغم اینکه این همه می خواهیم و تقریبا در هر نسلی یک بار این خواسته را نشان می دهیم، چرا نمی توانیم غلبه پیدا بکنیم؟ اگر واقعا مثلا نظام آموزشی ما یک نظام آموزشی مساله محور بود، باید همه استعدادها و ظرفیت های آموزشی و پژوهشی مان درگیر این مساله می شد. پس معلوم می شود که به غیر از آن ساختار نهادی که اشکالات جدی دارد، نظام اموزشی ما هم اشکالات جدی دارد .  بنابراین اگر بخواهیم واقعا به شیوه ی عالمانه از این گرفتاریها بیرون بیاییم باید به این پرسش پاسخ دهیم که چرا در نظام تصمیم گیری و تخصیص منابع ما تمایل اندک و بسیار ناچیزی وجود دارد، برای کار بست علم؟ چرا بیشتر غیر علم در این زمینه فعال است؟ برای اینکه فقط یک تصوری در این زمینه داشته باشید که ما داریم با خودمان چه می کنیم؟ یک مثال برای شما می آورم. در همین کتابی که آقای مدنیان عزیز فرمودند یعنی "کتاب اقتصاد سیاسی توسعه در ایران امروز" در مقدمه اش من این را آورده بودم. به گمان خودم ، خواستم بگویم ما یک تجربه وحشتناک و بسیار پرهزینه در ایران انجام داده ایم. نیتم واقعا این بود، که این ضبط بشود و ما راجع به آن فکر بکنیم. بر اساس گزارش های رسمی ، گفته می شود در فاصله 1385 تا 1395 از محل در آمدهای مربوط به صادرات نفت و گاز و غیر نفت در مجموع چیزی حدود 621 میلیارد دلار به اقتصاد ایران تزریق شده است ،  می خواهیم ببینیم رابطه ی دانایی و توانایی آموزشی چیست؟ در حالیکه این میزان منابع به اقتصاد ایران تزریق شده، آمار جمعیت شاغل ایران 18 هزار نفر تغییر کرده است . من در این کتاب نوشته ام که اگر این مملکت با غربت اندیشه توسعه روبرو نبود به جای این بحث های زنده باد و مرده باد... و به جای اینکه به  اشخاص بند کنیم، باید می آمدیم ببینیم آن اندیشه هایی که کشور را این طور اداره کرده است، واجد چه ویژگی هایی است و با چه سطحی از دانایی کشور را اداره کرده که ما با خودمان یک همچین کاری کرده ایم. ببینید الان در مورد ایران می گویند پارادوکس ایران ،  اما در مورد چین می گویند، معجزه ی چین! بعد می گویند که این معجزه چین مهم ترین مؤلفه یا کنشی که قدرت توضیح دهندگی بیشتر دارد چیست؟ مثلا فرض کنید ده تا گزینه است که توضیح می دهند که چین چون این دقت ها را کرده توانسته این کارنامه را داشته باشد. اما آن عنصری که بالاترین سطح توافق درباره اش وجود دارد به عنوان یک عنصر بسیار تعیین کننده، قدرت تقریباً بی نظیر چین در خلق فرصت های شغلی مولد است. مثلا سازمان بین المللی کار مطالعه کرده و می گوید معجزه چین زیر بنایش از سالهای پایانی دهه 1970 شروع شده و محاسبه های ILO (سازمان بین المللی کار) می گوید که از 1978 تا 1996 یعنی دریک دوره کمتر 20 سال چینی ها یک چیزی حدود 330 میلیارد دلار سرمایه گذاری کرده اند و با کمک این 330 میلیارد دلار 224 میلیون فرصت شغلی ایجاد کرده اند. این که ما با خودمان چکار کردیم را شما از دل این مقایسه می توانید بهتر درک کنید. ما با یک چیزی حدود دو برابر آن رقم، 18 هزار فرصت شغلی به جمعیت خالص فرصت های شغلی اضافه نموده ایم. آن ها با نصف آن منابعی که ما مصرف کرده ایم 224 میلیون فرصت شغلی ایجاد کرده اند. علت این است که ما بیشتر به آن وجوه نمایشی اهمیت می دهیم در صورتی که اول باید آن کانون های  اصلی ماجرا را درک کنیم و بعد وارد جزئیاتش بشویم. با این مقایسه شما متوجه می شوید که ما برای توضیح ناکامی ها و ناتوانی هایمان هر چیزی را می توانیم بهانه کنیم، الا کمبود منابع. گرفتاری ما کمبود نیست، ولی اگر دقت کرده باشید دراین زمینه ما با یک پارادوکس جدی روبرو هستیم. در دوران هایی که مثلا منابع ارزی ما افزایش پیدا می کند و اوضاع خوب است، به جای اینکه بهتر شود ده ها برابر بدتر می شود. همه به ما می گویند هر چه فریاد دارید بر سر نفت بکشید، یعنی می گویند ما مقصر نیستیم، تقصیر نفت است که اوضاع این جوری می شود. بعد از اینکه در آمدهای نفتی کاهش می یابد، می گوییم حالا که در آمد نفتی نیست پس چرا باز دوباره کسی کاری نمی کند. می گویند ما پول نداریم، وقتی پول نداریم چه کاری می توان انجام داد؟ یعنی ما هنوز از نظر اندیشه ای تکلیفمان روشن نیست، که بالاخره منابع چیز خوبی است یا بد است ؟ ما کم داریم یا زیاد داریم. محاسبه هایی وجود دارد در استانداردهای بین المللی  که اگر یک کشوری بتواند  و بخواهد یک میلیارد دلار در آمد خالص کسب کند، باید حداقل یک چیزی حدود 150 میلیارد تولید داشته باشد ، تا بتواند از آن یک میلیارد دلار خالص درآمد کسب کند. خوب حالا بحث بر سراین است که ما سالانه چند ده میلیارد دلار را بدون زحمت در اختیار این نظام تصمیم گیری و تخصیص منابع قرار می دهیم ولی از دل آن چیزی در نمی آید. بررسی هایی که د ر تاریخ اقتصادی ایران شده می گویند این یک مسأله ریشه دار تاریخی است، با جابجایی افراد و با تغیر بزک ها و امثال این ها، مسأله حل نمی شود. اساس ماجرا این است که درایران لااقل از اول انقلاب صنعتی تا به امروز، تولید دغدغه حاشیه ای حکومت ها بوده واصل و اساس اداره کشور روی رانت قرار داشته است. مسأله این است که به همان دلیل فرآیندهای تصمیم گیری و تخصیص منابع، علم فصل الخطاب نیست. بنابراین از نظر من شاید هیچ عبادتی در شرایط کنونی ایران به اندازه این نباشد که ما تلاش کنیم که برای علم یک نیروی اجتماعی ایجاد کنیم، یک نیروی اجتماعی که ساختار قدرت به این جمع بندی برسد که اگر به صورت غیر کارشناسی تصمیم گرفت، ضرر می کند. مثلا در دوره ی 84 تا 92 از این منظر یک شرایطی را تجربه کردیم که کسی در یک مسئولیت سطح بالا آمد به مردم ایران در ربع اول قرن بیست و یکم، این جوری روحیه داد و گفت ملت عزیز ما بدانند که فرزندانشان در دولت خیلی زحمت می کشند ،  به عنوان نمونه ایشان فرمودند که ما فقط در همین جلسه اخیر هیأت دولت، 280 تا مصوبه داشته ایم. واقعا چون من به مسائل توسعه ایران فکر می کنم، این حرف خیلی سنگینی به نظرم رسید. آمدم این را شبیه سازی کردم گفتم خدایا چه جوری آخر می شود دریک جلسه مثلا 2ساعت و نیم 280 تا مصوبه داشت. من آمدم شبیه سازی کردم . گفتم فرض می کنیم که مثلا تصمیم گیری در دولت آن عزیز این طوری باشد که بگوید عزیزان موضوع مصوبه شماره فلان این است،  من هم نظرم این است، صلوات. شبیه سازی کردم که حتی اگر این طوری تصمیم گیری شود، باز ما نمی توانیم در یک جلسه 5/2 ساعته 280 تا مصوبه بگذرانیم. ولی آن عزیزی که آن عبارت ها را به زبان می آورد در ذهنش چیست؟ در ذهنش این است که مردم خوشحال می شوند، از شنیدن یک چنین چیزی. یعنی این را یک هنر تلقی می کند. و این معنایش این است که ما بر یک مجاهدت فرهنگی فراگیر نیاز داریم ،  برای علم نه در شعار و ادعا بلکه در عمل یک جایگاه جدی تدارک ببینیم. ماجرا این است که به محض اینکه تصمیم گیری ها متمایل به رانت شد و از دانایی و تولید محوری فاصله گرفت امکان ندارد یک چنین کشوری نجات پیدا کند. مثلا ما امروز صحبت می کنیم که ابتدای سال 2019 است ولیکن من می خواهم آن چیزی را که خیلی کلیدی هست را برای شما رمزگشایی کنم، آن وقت ببینم مثلا آموزش هایمان را چه طوری باید به سمت اصلاح وبهبودپیش ببریم. ماجرا این است که می گویند کل داستان توسعه منوط به این است که ما دو گروه هم راستایی ایجاد کنیم، این دو گروه هم راستایی چیست؟ گروه اول این است  که آن سازوکارهای نهادی که امکان این را می دهد که بین منابع فردی و جمعی هم راستایی ایجاد بشود، یعنی اگر افراد در جستجوی حداکثر کردن نفع شخصی خودشان هستند، به منافع جمعی لطمه نزنند و اگر امکان داشت کمک هم بکنند. یکی این است و دومی هم این است که می گویند بین ملاحظه های کوتاه مدت و ملاحظه های بلند مدت هم راستایی بشود. من می گویم برای اینکه چنین اتفاقی بیفتد واز دل آن توسعه در بیاید، فقط در جامعه هایی امکان پذیر است که دانایی محور و تولید محور باشند. یعنی پیوند بین دانایی و تولید یک پیوند ناگسستنی باشد. من واقعاً اگر به جای شورای عالی انقلاب فرهنگی بودم ترجیح می دادم به جای اینکه مثلا به دانش آموران تعلیمات دینی و احکام یاد بدهیم که این ها ایمان پیدا کنند، می آمدم روی معجزه ی دانایی متمرکز می شدم. چون آن چیزی که بر اساس قرآن باعث مباهات خداوند شد و ما می گوییم خداوند منتهای بی نیازی است ،  یک طوری شده که خودش انگار از خودش راضی شده . و آن به این صفت ممیزه ی انسان ها بر می گردد، یعنی دانایی! معجزه ی دانایی! الان مثلا با ارتقا و پیشرفت هایی که در چارچوب اقتصاد مبتنی بر دانایی پیش آمده یک ابعاد جدیدی از این معجزه ی دانایی هویدا شده است. مثلا می گویند اگر دانایی وارد تولید شود بازدهی صعودی می شود. یعنی جهش های غیر عادی پیدا می کند. چرا این طوری است، برای اینکه می گویند درمیان نهاده های مختلفی که در تولید وارد می شود، دانایی تنها نهاده ای است که استهلاک در آن موضوعیت ندارد. حدود 15  معجزه برای دانایی شمرده شده که الان مجال نیست من با جزئیات وارد آن ها بشوم، ولی می خواهم این را عرض کنم که از نظر من بزرگ ترین خدمتی که علم اقتصاد در این زمینه به تمدن بشری کرده این است که نشان داده، در هیچ عرصه ای هم راستایی بین منافع فردی و جمعی به اندازه ی دانایی نیست. تعبیر فنی اش این است که می گویند سرریز اجتماعی دانایی از سرریز فردی آن بیشتر است. یعنی چه؟ یعنی اگر فردی فقط و فقط بر اساس انگیزه ی نفع شخصی برود علم کسب کند، جامعه از آن بیشتر نفع می برد. این چه پدیده ای است؟ پس وقتی که در فرآیند های تصمیم گیری و تخصیص منابع ، دانایی راه پیدا نمی کند، یعنی ما خودمان را با دست خودمان محروم می کنیم؟ نیازی هم به استکبار جهانی نیست، خودمان این کارها را جلو می بریم. این که سرریز جمعی دانایی از سرریز فردی آن بیشتر است. یعنی طرف حتی اگر هیچ انگیزه ای و رغبتی به خیر رسانی اجتماعی نداشته باشد، بدون اینکه بخواهد، جامعه از او بیشتر از خودش بهره می برد. حالا پیوند آن با تولید چیست؟ مثلا در تحولات جدیدی که در عصر دانایی و انقلاب دانایی مطرح شده آمده اند چند نوع برش داده اند، برای اینکه دانایی را با اجزاء اش و با مؤلفه های کلیدی اش بهتر شناسایی کنند. چند نوع برش داده اند. مثلا شما از این زاویه می توانید حتی نظام آموزش حوزوی کشور را هم مورد ارزیابی قرار دهید. چرا امثال بهشتی و مطهری در محصولات حوزه های علمیه ما اینقدر اندک و استثنایی اند؟ پاسخش را از این زوایه می توانید به دست آورید؟ از زاویه های دیگر هم می شود. من این توفیق را داشتم که سال گذشته  در نخستین سالگرد فوت آیت الله موسوی اردبیلی در قم یک مجلس بزرگداشتی گذاشته بودند و در آن نشستی که من به اصطلاح تنها غیر روحانی سخنران در آن جلسه بودم. یک برش را آن جا معرفی کردم. در یک برش می گویند که کل دانایی را می شود به چهار گروه تقسیم کرد. دانش چرایی؟ دانش چیستی؟ دانش کیستی ؟ و دانش چگونگی؟ بعد می گویند ضریب اهمیت دانش چگونگی تقریباً 9 برابر آن سه تای اولی است . برداشت های ما این طور نشان می دهد که نظام آموزشی  حوزوی ما اساسا روی ان سه تای اول استوار است و آنهایی که جنبه ی استثنایی پیدا می کنند نه به صورت سیستمی، به صورت فردی، اهمیت دانش چگونگی را متوجه می شوند و روی آن متمرکز می گرد ند . بعد آنجا این را عرض کردم و گفتم که از دل آن دانش چرایی و چیستی و کیستی، حداکثر دستاوردی که می تواند ظاهر بشود در پاسخ به مسائل و مشکلاتی که وجود دارد،  این است که یا بگویند بلااشکال است یا بگویند احوط ترک آن است. یعنی یا می گویند این کار را بکن، یا نکن. بعد من عرض کردم که با این بلااشکال است و احوط ترک است، سیستم نمی شود بنا کرد. قبل از انقلاب عموماً مقلدان از مراجع خود در مواجهه با مسائل پرسش می کردند، و در دو گروه عمده پاسخ های خود را دریافت می کردند. کسی هم مشکلی نداشت. ولی اگر بخواهید به نام دین جامعه را اداره کنید و سیستم بنا کنید، به دانش چگونگی نیاز دارید . این دانش چگونگی را لااقل در آن اسلام شناس های بزرگی که ما حشر و نشر با آنها داشتیم هیچ کس در سطح شهید بهشتی متفطن(زیرکی)  به آن نبود. اگر انشاء الله یک بار توفیق شود و راجع به اسلوب و روش شناختی شهید بهشتی برای شما صحبت کنم، آن جا می توانم با تفسیر و جزئیات بیشتر در این زمینه نکاتی را تقدیم کنم. ولی واقعاً اندیشه های شهید بهشتی در این زمینه مثل معجزه می ماند. و اگر یک کسی کل آثار ایشان را بخواند آن وقت می تواند از دل آنها رمزگشایی بکند، هم برای اینکه بفهمد چرا بهشتی اینقدر ممتاز و متمایز بود و هم برای اینکه شما می توانید از این راه متوجه شوید که چون اداره کشور از اصول و موازین شهید بهشتی فاصله گرفته، ما دچار این گرفتاری ها شدیم. یک برش دیگر هم وجود دارد و آن، این است که کل ذخیره دانایی بشر را تقسیم می کنند به دانش آشکار و دانش ضمنی. بعد می گویند مهم ترین ویژگی دانش های آشکار این است که به اصطلاح مکتوب می شود وبه صورت غیر قائم به شخص، قابل انتقال به دیگران است. یعنی یک نفر یک کتابی می نویسد، یک نفر دیگری در یک گوشه دیگر عالم می آید و از آن استفاده می کند. اما دانش ضمنی ، دانشی است که از طریق انجام دادن کار حاصل می شود. بعد مطالعه هایی وجود دارد که می گوید وزن و ضریب اهمیت دانش ضمنی در کل ذخیره دانایی بشر بیش از 90 درصد است و وزن و ضریب اهمیت دانش آشکار کمتر از 10 درصد. پس از این منظر هم نظام آموزش های مدرن ما چه در آموزش های عمومی  چه در آموزش های عالی بزرگترین کاستی آن این است که به جای اینکه توانایی های آموزش گیرندگان را هدف قرار دهد، پرکردن حافظه های آنان را هدف قرار داده است. این آن تغییر بنیادی است که باید با جزئیاتش واردش شد. در عین حال گفته می شود که ضریب اهمیت آموزش های پایه در این زمینه چندین برابر آموزش های عالی است و اگر می خواهید بدانید که ما چرا اینقدر ناکارآمد عمل می کنیم، شما نگاه کنید از 1368 تا امروز استراتژی کلی آموزشی ما کم منزلت کردن آموزش و پرورش و عمده کردن آموزش عالی است. و در آموزش عالی هم باز استراتژی اصلی بسط آموزش های تکمیلی بوده، یعنی آن دانایی هایی که ما به ازای عینی از نظر تقاضا برایش در جامعه وجود ندارد. یعنی فرض بفرمایید که چه در بخش کشاورزی و چه در بخش صنعت ایران، بیش از 85 درصد شاغلان دارای تحصیلات دیپلم و کمتر هستند. یعنی کانون اصلی تقاضا برای ارتقاء ایران که از کانال بخش های تولیدی اتفاق می افتد، آموزش های عمومی است. این در حالی است که متأسفانه در ایران اعتنا به آموزش عالی غیرعادی زیاد شده و اعتنای بایسته و توسعه گرا به آموزش های عمومی که در آموزش و پرورش ارائه می شود، در کمترین حدش است. شما نگاه کنید ،  فرض بفرمایید از منظر گذران عمر ومعیشت ، آنهایی که در گیر در آموزش های عمومی هستند ، غیر نوادر و استثناهایی، جدی ترین مشکل را دارند. یعنی این نظام پاداش دهی هدف گذاری اش خیلی اشتباه بود. مسأله بسیار مهم دیگر این است که وزن و ضریب اهمیت منابعی که کشور آزاد می کند برای آموزش عمومی هم،  جز استثناهایی که گاهی اتفاق می افتد، یک روند کاهنده را به نمایش می گذارد. من خودم یک مطالعه ای چند وقت پیش کرده بودم، و آن اینکه در دوره 1384 تا 1390 که ایران در قله تاریخی در آمدهای ارزی قرارداشته بنابر گزارش بانک جهانی و در سال 1390 که این آخرین سالش است که ما در اوج درآمدهای نفتی بودیم. در آن سال نسبت سهم بودجه آموزش و پرورش به تولید ناخالص داخلی در ایران 2/3 درصد بوده است. شاید این عدد به خودی خود چیزی نگوید،  ولی در مقایسه و نسبت سنجی معلوم می شود این عدد یعنی چه؟ ببینید در همان سال کشورهای به شدت فقیروبا درامد اندک این سهم برایشان 1/4 درصد بوده است ، یعنی ما چیزی حدود 30 درصد ازمیانگین کشورهای به شدت فقیر کمتر به آموزش های پایه مان اهمیت دادیم. میانگین جهانی این شاخص در همان سال 4/4 درصد است. خوب شما می دانید که میانگین جهانی یک شاخص ایده آل نیست یعنی یک مجموعه ی حدود دویست کشور هستند که صدوهفتاد، هشتاد تا از آنها یا مثل ما هستند یا بدتر از ما هستند. شما می دانید که مثلا ما یک چیزی حدود 37 درصد از میانگین جهانی هم کمتریم. حالا اگر وارد جزئیاتش بشویم که ما  در بعضی از کارهایمان، این کار را هم کرده ایم. مثلا، همیشه این طوری است که بخش بزرگی از منابعی که به آموزش و پرورش تخصیص داده می شود مربوط به حقوق و دستمزد است، در حالیکه متر اصلی که با آن اهتمام دولت به کیفیت آموزش های پایه سنجیده می شود، میزان هزینه هایی است که-  حالا یک اسم خاص هم دارد که برای تجهیزات کمک آموزشی در اختیار مدارس قرار می گیرد-  ( سرانه آموزشی و تجهیز مدارس)،  روند نزولی آن خیلی شدیدتر از روند کلی اعتنا به آموزش و پرورش است. می خواهم به شما بگویم، وقتی که بین نظام دانایی و نظام تصمیم گیری و تخصیص منابع شکاف اتفاق می افتد ما چه طوری سوراخ دعا را گم می کنیم! نوع نگاه حکومت به مسأله سلامت مردم هم در ایران خیلی شباهت نزدیک دارد به آموزش. مثلا سهم پرداخت از جیب برای هزینه های درمان و سلامت در ایران تقریباً یک چیزی حدود 5/3 برابر میانگین  جهانی است. اگر بخواهیم با یک چنین شاخص که آن قبلی را مطرح کردم  همین را هم زیر ذره بین بگذاریم.  شما نگاه کنید سهم اعتبارات دولتی سلامت را ،  من آمدم باز برای اینکه سوبسید بدهیم به دولت گرامی ،  من سال 1393 را مبنای سنجش قرار داده ام،  چرا آن سال را؟ برای اینکه در آن سال حکومت تحت عنوان طرح تحول سلامت یک تزریق به حیطه سلامت کرده یعنی خیلی نسبت به گذشته بیشتر توجه نشان داده است . حالا صرف نظر از اینکه آن توجه بیشتر در سایۀ چه خطاهایی به ضد خودش تبدیل شد آن یک دلیل دیگری دارد ،  ولی از نظر اهتمام،  ببینید در سال 1393 سهم اعتبارات دولتی سلامت از تولید ناخالص داخلی در ایران یک چیزی حدود 8/2 در صد بوده یعنی ما یک مقدار از آنها بهتریم ،  اما میانگین جهانی این شاخص 6 درصد است . یعنی ما یک فاصلۀ بسیار معنی داری در این زمینه داریم . ما این را ضرب المثل تلقی می کنیم که می گویند، بزرگترین بلوغ فکری ای که در حیطۀ مطالعات توسعه پدیدار شده این است که انسان باید هدف برنامه های توسعه باشد . پس اگر ما به نام برنامه توسعه فشارهای معیشتی و سلامتی و سواد مردم را تشدید کنیم معلوم می شود که فهمان از توسعه فهم معیوبی بوده است.  ما می گوییم انسان باید هدف برنامه های توسعه باشد و در عین حال می گوییم که  انسان ها مهم ترین ابزار تحقق توسعه هم هستند.  از این زاویه که نگاه کنیم . شما ملاحظه می فرمائید این که انسان ها چه میزان ابزار تحقق توسعه هستند،  از مسیر ترکیب اشتغال و کیفیت اشتغال ردگیری می شود، ما از آن می فهمیم که اوضاع چه خبر است؟ مثلاً مطالعات موجود که بر اساس داده های رسمی صورت گرفته است می گوید که میانگین نرخ مشارکت ایرانیان چیزی حدود 39 درصد است طی سه دهۀ گذشته. این یعنی چه؟ یعنی که از آن جمعیتی که در سنین فعالیت هستند دو سوم از آنها با معاذیر موجه یا ناموجه هیچ نقشی در تولید ملی نداشته یعنی ما در جلب مشارکت فاجعه آمیز رفتار کرده ایم و فاجعه آمیزترین قسمت ماجرا کجاست؟ اینکه نرخ مشارکت زنان در ایران تقریباً یک سوم میانگین جهانی است و این در حالی است که طی سه دهۀ گذشته تقریباً به ازاء هر سه دانشجویی که وارد دانشگاه ها شده اند ، دو نفر از میان زنان بوده است.  یعنی زنان هم آمادگی شان را اعلام کردند و هم بخش بزرگی از هزینه ها را خانواده های آنان پرداخته اند. ولی بستری برای مشارکت آن ها فراهم نبوده است. کانون های اصلی گرفتاری هایمان را نگاه کنید.  بعد از زنان فاجعه آمیزترین مربوط می شود به جوانان. طی دو دهه گذشته نرخ بیکاری جوانان در ایران همیشه بالای 30 درصد بوده است این ها علامت یک عارضه بزرگی است. این که وقتی علم در فرآیند های تصمیم گیری و تخصیص منابع فصل الخطاب نباشد،  تولید هم به حاشیه رانده می شود . بنابراین مشارکت هم به سمت کاهش چشمگیر کشیده می شود. این ها با همدیگر رابطه دارند یعنی اگر دانش ضمنی ضریب اهمیتش در کل دانایی 90 درصد است فراهم نکردن فرصت های شغلی برای  آنهایی که تحصیل کرده اند و آن هایی که جوان هستند خودزنی و بدترین صورت های خودزنی است. حالا ما می گوییم مثلا علم و تولید در حاشیه اند چه چیزی در متن است. متأسفانه موتور خلق ارزش افزوده اقتصاد ما به چیزی که غیر محترمانه اش می شود ربا،  دلالی و واردات. دانایی در این مملکت باید هویت جمعی پیدا کند و تبدیل به یک نیروی اجتماعی شود. ما باید پرسش های اصلی مان و مطالبه های اصلی مان این باشد. اگر نماینده انتخاب می کنیم و می فرستیم مجلس به او بگوییم که اگر تو داری نمایندگی می کنی و یک تریلی یادداشت دستت هست هر کی می آید یک یادداشت می دهی،  این کار بحران ما را تشدید می کند. تو بیا برو از موضع ملی آن چیزهای حیاتی را دیده بانی کن. ما مطالعه هایی در اختیار داریم که هریک میلیارد دلار واردات کالاهای ساخته شده قابل تولید در کشور،  بین بیست و چهار هزار تا صدهزار فرصت شغلی را در ایران از بین می برد.  از آن طرف صادراتی هم که مبتنی بر خام فروشی باشد دقیقا همین کارکرد را دارد. دقیقا کارکرد اشتغال زدایانه دارد. واقعا اگر تیم هنرمندی باشند این چیزها را قباحتش را و تأثیر برانگیزش را خوب به نمایش می گذراند. باز هم به عنوان مثال ما از یک طرف شعارهای خیلی تند بر علیه استکبار جهانی می  دهیم و بعد از طرف دیگر بچه هامون را خرجشان می کنیم آموزش می دهیم و دو دستی تقدیم آنها می کنیم . یعنی حتی مبارزه ضد استکباری هم اگر دانایی محور بود ثمربخش می شود. اگر به دستتون رسید یک کتابی است که به نظر من یکی از خارق العاده ترین کتاب هایی است که در این سه دهه گذشته به زبان فارسی منتشر شده است به نام ژاپن و سیاست های امنیت اقتصادی آن. نویسنده این کتاب یک آقای ایرانی است به نام دکتر محمدنقی زاده. او دیپلم که گرفته از ایران رفته ژاپن تا دکتری درس خوانده بعد 30 سال هم آنجا اقتصاد درس داده بعد حالا که بازنشسته شده به ایران برگشته و آنچه را که فهمیده از رموز توسعه ژاپن مکتوب می کند که در اختیار همگان قرار بگیرد و انصافاً تا حالا هر چی منتشر کرده کارهای ارزشمندی است. در این کتاب که یکی از اولین کتاب هایی است که ایشان اوایل دهۀ 1370 منتشر کرد،  راجع به الگوی ژاپنی (مرگ بر آمریکا )گفتن صحبت کرده است . ایشان این تعبیر را به کار نبرده من به کار می برم ،  ولی ببینید چه می گوید؟ می گوید که ژاپنی ها وقتی که جنگ جهانی دوم تمام شد نابود شده بودند. بعداً آمریکایی ها به خاطر آن مقاومت قهرمانه ای که آنان کرده بودند آنقدر عصبانی بودند که امپراطور ژاپن را خلع کردند و یک ژنرال آمریکایی به نام مک آرتور را گذاشتند آنجا و او هم چون خیلی اعصابش از آن مقاومت های خیلی عجیب و واقعاً منحصر به فرد ژاپنی ها داغون بود، دستور داد که آن تأسیسات و تجهیزات که در جنگ تخریب نشده است را هم خراب کنند . نیتش این بود که ژاپن به این زودی ها نتواند سر، بلند کند.ژاپنی ها از 1944 به بعد سر را انداختند پایین متمرکز شدند روی علم و تولید. نتیجه اش این شد که -  آقای دکتر نقی زاده متن کامل نطق یکی از نمایندگان سنای آمریکا را گذاشته - که در حالی که به سر می زده به رهبران آمریکا انتقاد می کند که عجب کلاه گشادی بر سر ما رفت. ماجرا چیست؟ ما یک اصطلاحی داریم در اقتصاد سیاسی توسعه که به آن می گوییم الگوی سنتی استعماری تقسیم کارجهانی.  منظور چیست؟ این که تو مواد خام صادر کنی و کالای ساخته شده واردکنی.  آن صادرکننده می شود مستعمره، و آن یکی می شود استعمارگر . آن نمایندۀ سناتور آمریکا حول و حوش 1990 آمده جدول مبادله های تجاری آمریکا و ژاپن را نشان داده و گفته الان ده سال است که ژاپنی ها از آمریکا مواد خام و مواد اولیه می خرند و کالای ساخته شده می دهند. یعنی بدون اینکه  شعارهای شداد و غلاظ بدهند، ادعایی بشود، گرد و خاک راه بیندازند، بگویند انقلاب ما فرهنگی بود و به هر کسی بخواهند هر فحشی را بدهند!  بدون سر و صدا یک همچین کارنامه ای را رقم زدند. اساس ماجرا این است که بین علوم و تولید یک پیوند ناگسستنی وجود دارد و فقط منحصراً وقتی که در فرآیندهای تصمیم گیری و تخصیص منابع ، علم و تولید اولویت داشته باشد ، آن هم راستایی اتفاق می افتد. وقتی که طرف از طریق رباخواری اموراتش را می گذراند منافع خودش را حداکثر می کند ولی بخش اعظم جمعیت را به فلاکت می اندازد،  این نسبتی با توسعه ندارد و ضد توسعه ای است. از این زاویه هم  برای اینکه ببینیدایران ریشه های گرفتاری هایش تا کجاها می رود .  کتاب چارلز عیسوی را بگیرید بخوانید. چارلز عیسوی یک متفکر عرب - آمریکایی است که سال های کرسی تاریخ اقتصادی را در دانشگاه ها روارد را داشته و چون تخصصش اقتصاد خاورمیانه است راجع به ایران هم کار کرده و کتابی دارد به نام تاریخ اقتصادی ایران . او آمده و تاریخ اقتصادی ایران از سال 1800 تا  1900 را گزارش کرده است. این کتاب یک فصلش مربوط می شود به یکی از برجسته ترین متفکرای عصر روشنگری به نام کنت گوبینو که چند سال به عنوان مقام دیپلماتیک فرانسه در ایران اقامت داشته است. صحبت او مربوط به حول و حولش 1850 است یعنی 170 سال پیش است .  کنت گوبینو می گوید که ایرانیان عموماً به گونه ای رفتار می کنند که گویی همگی مادر زاد دلال به دنیا آمده اند. خیلی ها فکر می کند که گرفتارهای ما به نفت مربوط است ولی او این صحبت را 60 ، 70 سال قبل از اینکه اصلاً نفتی در ایران پیدا شود مطرح می کند .  ببینید ماجرا یک ماجرای خیلی ریشه داری  است. در سال 1338 سازمان برنامه ایران یک گروه از برجسته ترین متفکرهای توسعه را از دانشگاه ها روارد دعوت کرد که بیایند به ایران و برای برنامه سوم عمرانی آن مشاوره بدهند .  اینها آمدند و سه چهار سال در ایران بودند.  از دل این سه چهار سال غیر از آن مشاوره هایی که موردی دادند،  هر کدامشان که برگشتند یک کتاب نوشتند. هیچکدام از آن کتاب ها تا پایان دوره پهلوی امکان ترجمه و انتشار پیدا نکرد. چون آنها ترس از ساواک و این چیزها را  نداشتند و مقید به یافته های علمی خود بودند،  خیلی صریح و بی پروا چیزهایی را نوشته بودند. آنها نوشتند ما هم پولشون را داده بودیم ،  ولی قادر به استفاده از آن نبودیم. یکی از آنها در زمانی که هنوز شوک اول نفتی هم اتفاق نیفتاده می گوید ایران محال است توسعه پیدا کند. بعد استدلال می کند و می گوید یافته های ما نشان می دهد که در ایران از طریق سوداگری روی مستغلات و زمین و از طریق رباخواری می شود در آمدهای سرشار بدون زحمت و کم ریسک بدست آورد و می گوید تا زمانی که از این راه ها بشود این جور در آمد کسب کرد ،  به صورت نظام دار، کسی سراغ تولید نخواهد رفت .  استعدادها کانالیزه می شوند در آن مسیرها . حالا اگر به شما نگویند که این کتاب را کی نوشته  اند ؟ یعنی ورقه اولش را  جدا کنند و بگویند این اوصاف را راجع به ایران گفته اند، به نظر شما راجع به چه زمانی صحبت می کنند؟ فکر می کنید مربوط به همین امروز صبح است. آن چیزهایی که اساس ماجرا است و در رابطه با اندیشۀ توسعه در ایران جدی گرفته نمی شود. بنابراین ما علم محوری و تولید محوری را نداریم و چون این گونه است دائم مشکلاتمان بیشتر می شود. آن کاری که همه ما می توانیم انجام دهیم ، این است که در نظر من یک چنین مجموعه هایی ( مثل موسسه ایما  ) می توانند خیلی منشأ خیر و اثر باشند. در این که ببینیم چه می توانیم بکنیم. آنی که دست ماست کار فرهنگی است. شما از زمان سید جمال الدین اسدآبادی که خودش را کشت در این زمینه، سابقه ای تاریخی دارید. کاری که ما می توانیم بکنیم و می تواند حکومت را هم تحت تأثیر قرار بدهد این که کاری بکنیم که علم تبدیل به یک نیروی اجتماعی شود خدا بیامرزد آقای عالی نسب که استاد من بودند. افتخار شان این بود که  می گفتند من در تمام عمرم یک دانه قرص بدون مجوز طبیب  نخوردم. علم محوری کار سختی است ،  ما باید از خودمان شروع بکنیم و بعد انتظار داشته باشیم که حکومت و مسئولین هم این کار را بکنند. کار خیلی سختی است. ولی راه نجات است و ما باید این سختی را متحمل بشویم.  گام دومی که خیلی حیاتی است. ما باید اول یک تمرین های سطح پایین تر داشته باشیم تا بعد آن تبدیل به سیستم بشود،  این که بین دانایی و مهارت های اقتصادی - اجتماعی پیوند برقرار کنیم. الان متأسفانه در چهار چوب پدیده هایی مثل کنکور و از این قبیل ما بچه ها مان را به سمت انزواجویی و به سمت پر کردن بی کیفیت حافظه ها هدایت می کنیم. باید ببینیم چه گونه می شود بتوانیم مسیر را مهارت آموزی های مولد،  چه اندیشه ای و چه عملی قرار بدهیم. این آن کاری است که ما به عنوان جامعه ی معلم های کشورمان می توانیم انجام دهیم و باید از خداوند توفیق بخواهیم که چنین چیزی حاصل بشود .  چون یقین داریم که راه نجات از این مسیر است ولو اینکه پیشرفت ها هم کند و ذره ای باشد،  آخر سر به مقصد می رسیم. گرفتاری فعلی در نظام اداری کشور این است که ما پشت به هدفیم . وقتی که پشت به هدف باشیم هر چه که که پرکارتر عزیزان حرکت می کنند دورتر می شوند باید کمک کنیم که دستاوردهای آن دانایی محوری و خلاقیت محوری آشکار شوند،  طوری که نظام تصمیم گیری به نفع خودش ببینید که در آن مسیر حرکت کند الان اینها به نفع خودشان می بینید که مثلاً فرض بفرمایید یک شوک قیمتی ایجاد کنند، مردم و تولید کننده ها را به فلاکت بیندازند به این حساب که مثلاً پولی در خزانه شان جمع بشود.  هیچ جای دنیا از این مسیر کشوری به توسعه نرسیده است. آن جایی به توسعه می رسند که دولت به جای اینکه این شیوه های کسب در آمد را داشته باشد بیاید یک بستر با ثبات، پیش بینی پذیر، با امنیت حقوق مالکیت ایجاد کند،  اجازه بدهد رونق اقتصادی ایجاد بشود و دولت بیاید مالیاتش را بگیرد. این شرافتمندانه ترین و عالمانه ترین شیوه اداره ی کشور است. درود خدا بر شما.

پس از سخنرانی استاد چند نفر از حضار سوالاتی را مطرح نمودند،  ازجمله : تفاوت دانایی وعلم را توضیح دهید – دیگری گفت : بحث دانایی محوربودن دربرنامه چهارم توسعه هم مطرح بود ولی اقدامی صورت نگرفت ، دلیل این امر چه بوده است ؟ یکی دیگرازحضار مطرح نمود ،  مگرجنبش های اجتماعی که درطول این قرن درایران رخ داده است براساس دانایی بوده است ؟   آقای دکتر درپاسخ به سوالات فوق مطالب زیر را به عنوان پاسخ بیان کردند:

همانطور که انتظار می رفت پرسش هایی که دوستان اصفهانی مطرح کردند پرسش های تأکیدی بود. پرسش هایی که پرسش کننده هم بلد بود و هم اظهار کرد. حالا دوست دارند که از زبان من هم در واقع مطلبی در این زمینه گفته شود. همه ماجرای توسعه این است که ما نمی توانیم این پدیدۀ بسیار پیچیده را فقط با یک عامل توضیح بدهیم. این شاید بزرگترین درسی است که دانش توسعه به ما می  دهد.  می گویند تحلیل هایی که فقط روی یک عامل بخواهد مسأله را توضیح بدهد راه گشا نیست. من یاد دارم چیزی را از شهید بهشتی که خلاصه اش این بود که اقتدارگرایی برای ما ازبیرون  بسته بندی نشده و فرستاده شود. در واقع این ما هستیم که این مناسبات را باز تولید می کنیم .  اگر هم قرار باشد که اصلاح صورت بگیرد باز هم ما هستیم که باید این کار را انجام بدهیم. منتها آن چیزی که خیلی حیاتی است شیوه های آن است. شیوه های آن خیلی مهم است. الان برداشتمان بر اساس آخرین دستاوردهای توسعه این است که می گویند حرکتهای از پایین اگر به صورت سازمان یافته و جدی انجام نشود . کوشش های منحصراً از بالا قطعاً شکست می خورد. در دویست، سیصد سال گذشته چقدر ما آدم های اصلاح گری داشته ایم که از جان مایه گذاشته اند دستاوردهای مقطعی خیلی خارق العاده ای هم به نمایش گذاشتند،  اما پایدار نبود.  علی الظاهر این  مسأله ای است که در سطح دنیا عمومیت دارد ،  متخصص های بزرگی آمده اند، تلاش کردند و رمزگشایی کردند. یکی از آن رمزگشایی های بسیار خارق العاده این است که اول مشکل باید در سطح اندیشه حل و فصل بشود. همان طور که فرمودید،  اگر ما مسائل اندیشه ای را در سطح توسعه حل و فصل نکرده باشیم - چقدر ما استبدادگران را زمین زده ایم - و خودمان مطالبۀ یک مستبد جدید کردیم! توجه می کنید برای اینکه بدانید ماجرا چقدر ریشه دار است .  شما بروید ببینید علی بن ابی طالب در آن سفر کوتاهی که به ایران کرده ، بخشی از ایرانیان را با چه تعبیری خطاب کرده است. اگر آن ماجرا روشن بشود مشخص می شود که از فعل و انفعالات متقابل ماست که  این مناسبات شکل می گیرد. ما اول باید برای خودمان مسئولیت تعریف کنیم و بعد سهم خودمان را در این زمینه روشن بکنیم که کجای کار را می خواهیم بگیریم و از این ذخیره دانایی که وجود دارد استفاده کنیم.  جا دارد و واقعاً خیلی زیاد هم جا دارد که بدانیم هر جایی که توسعه اتفاق افتاده درکی که از دانایی وجود دارد مفهومش دانایی به اضافه توانایی است. ما الان درایران درک مان از دانایی این نیست. ما فقط سپردن به حافظه را ملاک  می گیریم. البته واقعاً از نظر من در مجموع، ایرانیان گرامی طی دو دهه گذشته نسبت به گذشته ی تاریخی شان خیلی رشد نشان داده اند.  اصلاً قابل تصور نیست. آنهایی که در مسائل سیاسی ایران دستی دارند می دانند که در انتخاب آقای روحانی به عنوان رئیس جمهور ما یک قدم بزرگی به جلو برداشتیم و از آن حالت همه یا هیچ کنار آمدیم و گفتیم که مثلاً نمرۀ 5 که نمره خیلی کمی است از یک بهتر است. یک گام خیلی بزرگ برداشتیم. آن چیزی هم که گفته شد که مگر مبتنی بر دانایی بود پاسخ من این است که متناسب با آن زمان آری! مبتنی بر دانایی بود .  در این 4 دهه هم ما بی سابقه ترین فراز و فرودها را در عملکرد داشته ایم.  یعنی در یک حیطه هایی و در یک دوره های تاریخی خیلی عالی کار کرده ایم.  کارنامۀ خیلی آبرومندی داریم و در یک حیطه هایی ضعف های جدی داریم. بنابراین داوری یک پارچه راجع به کل این ماجرا واقعاً داوری دقیقی نیست. ما در ده ساله اول انقلاب با اینکه غیر عادی تحت فشارها بودیم کارنامه مان خارق العاده بوده است. جنگ که تمام شد بانک جهانی یک گزارش تهیه کرد و اقتصاد ایران و عراق را مقایسه کرد و درمورد ایران از تعبیر معجزه اقتصادی ایران نام برده است.  ما باید عالمانه و ژرفکارانه ببینیم آن مؤلفه هایی که به ما اجازه داده که در دوره آقای خاتمی که من جزء  منتقدان جدی سیاست های اقتصادی ایشان هم بودم، یک نقطه های درخشان خیلی فوق العاده وجود داشت.  ما باید آن نقطه قوت ها را بشناسیم و تقویت کنیم و نقاط ضعف را هم بشناسیم. در همین سند برنامه چهارمی که اشاره فرمودند تقریباً چند تا از کانون های زمین گیری امروز ایران در همان سند برنامه چهارم بوده و آن عزیزی که می گفت من اصلاً برنامه را قبول ندارم ، آن قسمت ها را خیلی جدی گرفت و خیلی هم اجرا کرد. دوست بسیار عزیر من آقای ستاری فر که فکر کنم از اوایل دهه پنجاه با ایشان سابقۀ دوستی دارم ولی این دوستی مانع از این نمی شود که اگر اشکالی به دوستم هم وارد باشد آن را نادیده بگیرم، برنامه چهارم که تحت مدیریت ایشان تهیه شد یک کشکولی بود که همه چیز در آن بود،  اما در آن کشکول یک زاویه هایی باز شده بود که در دوره 84 به بعد از آن زاویه ها استفاده شد و ضررهای بزرگی هم به کشورمان وارد شد.  بنابراین باید آن را هم با دقت مورد توجه قرار بدهیم. آن چیزی که خیلی مایۀ امیدواری است این است که هنوز ذخیره دانایی موجود در کشور از سطح پیچیدگی مسائلی که داریم بالاتر است. گرفتاری این است که نیروی اجتماعی مؤثری نیست و ما دراین زمینه باید خیلی تلاش کنیم و این بیش از هر چیز تابع آن درک و مسئولیت شناسی فردی است. آن چیزی که می خواهد هویت جمعی پیدا کند هم در حیطه ی اندیشه است. هیچ کشوری نمی تواند از دور باطل توسعه نیافتگی بیرون بیاید الا اینکه بتواند عنوان های اندیشه ای شکل دهنده ی وضع موجود را خوب بشناسد و آسیب شناسی کند. ما علم اجمالی داریم که در هیچ حیطه ای چرخ ها خوب نمی چرخد. اینکه این چرخ ها چرا به این وضع و روز افتاده اند ، مبتنی بر کدام اندیشه ها بوده است؟ نه ما در آن زمینه نقص جدی داریم و اختلاف نظرهای خیلی شدید هم وجود دارد. البته اختلاف هایی که بین اقتصاد دان های ما وجود دارد از اختلاف هایی که بین پزشک ها وجود دارد هنوز کمتر است ، ولی در عین حال آن هم خیلی جدی است. اینطوری نیست که ما بدانیم کدام اندیشه ها ما راه به اینجا کشانده است؟ می خواهم این گونه عرض کنم که آسیب شناسی اندیشه های دینی در این زمینه اگر اهمیتش از آسیب شناسی اندیشه های علمی بیشتر نباشد کمتر  نیست. این هم یک حیطه کار بسیار حیاتی است که ما هر سال مثلاً ایام هفتم تیر مراسمی در مؤسسه دین و اقتصاد به نام شهید بهشتی برگزار می کنیم. دو سه سال پیش که ماجرای داعش مطرح شده بود من آنجا در صحبت خودم با حکومت گران گرامی اینگونه صحبت کردم گفتم که اگر شماها واقعاً مرزبندی جدی با اسلام داعش و طالبان و القاعده دارید باید حواستان باشد که بستر نهادی برای رشد قارچ گونۀ طلبه های شبه داعشی، شبه طالبانی در ایران اصلاً کمتر از کشورهای همسایمان نیست و اگر قرار باشد راه نجاتی برای ایران تصور بشود باید به جای اینکه تربیون ها در معرفی اسلام دست کسانی باشد که اغلب بیشتر از اینکه اسلام شناس باشند مداح هستند، البته مداح خوب هم داریم، به جامعه مداح ها جسارت نمی کنیم ولی این تفکری که به نام اسلام می گوید ، کرکرۀ عقل را پایین بیاور، به عدالت اجتماعی هم حساس نباش، فقط مطیع محض باش تفکر طالبان و داعش از نظر اندیشه ای روی این ستون ها استوار می شود. من گفتم به عنوان یک کارشناس کوچک توسعه این است که،  هیچ ابزاری در واکسیناسیون اندیشه ای ایران در برابر اندیشه های شبه داعشی و شبه طالبانی به اندازه ی اندیشه های مطهری و بهشتی و صدر و از این قبیل کارگر نیست.  شما چرا این ها را در آفساید گذاشته اید. عرض کردم ماجرای توسعه واقعاً ماجرای خیلی پیچیده ای است. الان اجمالاً می دانیم که کانال اصلی ، کانال اندیشه ها است، اندیشۀ علمی و اندیشۀ دینی. واقعاً ما حالا که حکومت توجه بایسته ای نشان نمی دهد ، باید امثال اندیشه های مطهری و بهشتی را ترویج کنیم. من اگر صاحب فتوا بودم منبری ها و روحانیون را موظف می کردم که هر سه ماه یکبار کتاب علل گرایش به مادی گری را امتحان بدهند.  شهید مطهری توضیح می دهند که ریشۀ اصلی دین گریزی طرز عمل مدعیان است و با آن جزئیات و با آن کیفیت ایشان این کار را کرده است. به نظر من این یکی از شاهکارهای تمدن ماست در قرن بیستم. به یقین الان که ما آثار آقای مطهری را می خوانیم می توانیم نقدهای جدی داشته باشیم،  ولی این از منزلت و مقام آنها چیزی کم نمی کند. ما همین الان در اقتصاد بر می گردیم از آدام اسمیت شروع می کنیم،  این معنایش این نیست که در همان زمان بمانیم ولی بحث بر سر این است که این ها یک ستون هایی را کار گذاشته اند. این همه الان دعوای بین اسلامیت و ایرانیت می شود و جنگهای حیدری- نعمتی  راه می اندازند، واقعاً شما باید این کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران آقای مطهری را بخوانید ببینید چه قدر در آن انصاف ، خرد و اندیشه وجود دارد. ما فعلاً خودمان را روی شانۀ نسل قبلی مان می رسانیم زورمان رسید چند قدم هم جلوتر می رویم. ضمناً کتاب برنامه ریزی درایران نوشته مک لئود و کتاب تامین مالی صنعتی در ایران نوشتۀ ریچارد الیوت بندیک واقعاً فوق العاده است که می توانید مطالعه و از آنها استفاده کنید.  صحبت خود را به پایان می برم. و از حضار محترم و نیز آقای دکتر رنانی که در این جلسه حضور یافتند سپاسگزارم .

 

سخنرانی دکتر محمدرضا سرکارارانی

"تمنای یادگیری، بنیان توسعه"

با حضور

محمد رضا سرکار آرانی

26 خرداد 1398، اصفهان، موسسه ایما

متن گفتار اقای دکتر سرکارارانی درششمین نشست علمی موسسه ایما درروز یکشنبه 26 خردادماه 98

آقای سرکار آرانی :

بسم الله الرحمن الرحیم.چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد- که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم!

چقدر من خوشبخت هستم که توفیق یافتم ایتجا در خدمت شما باشم.از همه دوستان که سخن گفتند سپاسگزارم. توصیه بنده همین است .تا دیروز یک آدمهایی را دعوت می کردیم می آمدند حرف می زدند ومی رفتند .باید یاد  بگیریم از این به بعد هرکس را هر جا دعوت می کنیم بنشیند گوش بدهد..چون جهان امروز جهان شنیدن و "پداگوژی شنیدن" است.فردی موفق است که توانایی شنیدن داشته باشد. مادر و پدر و معلمی موفق تر است که بیشتر و بهتر بشنود.  ولی ما در جامعه ای زندگی می کنیم که وقتی می گوییم.اسمع ، افهم،...! که بعضا دیر است!

از آقای مدنیان بسیار تشکر می کنم که پیگیری کردند واز آقای الماسی –معلم خوب بنده – که واسطه این هماهنگی بودند واز آقای رنانی عزیز وآقای مرادی که مشاوران قوی آقای مدنیان برای هماهنگی این نشست بودند.من امروز از شیراز می آیم شیراز شهری است که حافظ وسعدی دارد. از بیان بعض از شما و از جمله آقای حسینی بر می آید که شما اینجا در اصفهان بیشتر عاشق مولانا هستید که به تعبیر بزرگان در آثارش حدود صد بار کلمه زیر وزبر آماده است. زیر وزبر شده است و از این کلیدواژه هم نسبت به دیگران بیشتر استفاده کرده است. به زعم من اصفهان شهر زیر وزبر شده هاست و بیشتر دل در ادبیات رزمی دارد تا بزمی! در طول تاریخ و به ویژه از شیخ بهایی گرفته تا این روزها در اقتصاد ،سیاست ، فرهنگ و...زیر و زبر شده بسیار دارد، اصفهان!

و البته،کار مردان روشنی و گرمی است!

آقای رنانی از هزینه صحبت کردند این سخن سبکی نیست ، زیر وزبر شدن هزینه دارد .به مولا نا نگاه کنید دفتر ودستک و فتوا و وفقه وکتابت و درس وشهریه و...همه را می گذارد! ایشان از  من  دعوت کردند که من هم زیر وزبر شوم وهزینه بدهم ودیگران را هم زیر و زبر کنم .البته من همیشه از آران و بیدگل واز کاشان  می آمدم خدمت دوستان!ولی این دفعه از شیراز می آیم با ادبیات بزمی! ونمیدانم چقدر می توانم به این توصیه آقای دکتر رنانی عمل کنم .

در عین حال، به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم -بگریزم از عمارت سخن خراب گویم!

بخش اول کتاب نویسنده اش آقای محمد ناصری است که در وقت خودش مدیر کل دفتر انتشارات کمک آموزشی و تکنو لوژی آموزشی وزارت آموزش وپرورش بودند..البته من خوشحال هستم که در بیان دوستان نکات فراموش شده یاد آوری شدند..امروز اینجا هستیم به خاطر اینکه فراموش شده های این اثر را تبیین کنیم، اعم از پرسش ها و پاسخ ها. .بین سطر ها را بخوانیم وسفیدی ها را بخوانیم و واکاوی کنیم. .یعنی آن چیز هایی که باید گفته می شده واحتمالا گفته نشده است.عنوان جلسه هست"تمنای یادگیری، بنیان توسعه". اجازه بدهید اشاره کوتاهی داشته باشم به چهار کلیدواژه این عنوان برای فراهم آوردن زبانی مشترک برای گفت وگو و دریافتی عمیق تر و سپس بپردازیم به پرسش های دوستان...

 

یکم:تمناست!

تمنا از جنس آرامش است .تمنا از جنس هنروتخیل وخلاقیت است.تمنا از جنس طلب مداوم و مستمر است. مدام در طلب را باید بزنیم، شاید نگاهی کند آگاه نباشیم. نوشدن مستمر است .این تمنا در چه کسی است؟در کدام مادر ودر کدام کودک ، در کدام معلم ودر کدام مدرسه وچگونه می شود سراغش را گرفت، استمراش داد و تعمیقش بخشید. .تمنا از جنس SELF  یا خود است.مدام می گوید خودت را بشناس، خودت را دریاب ، مواظب خودت باش. خود بوده گی، خود محقق شدگی است. . در ارتباط با خانم ابطحی دقیق تر عرض می کنم. به زعم من مدرسه جایی است که به کودکان کمک کند جهان خود را بسازند.کدامیک از ما جهان خود را ساخته ایم! کی به ما اجازه داد جهان خود را بسازیم؟ ما آیا جهانی داریم؟ . آیا در این جهان کسی می تواند به دیگری کمک کند جهان خود را بسازد؟اگر فرصت ساختن جهان داشته اید آیا تصویری از آن دارید؟ اگر تصویری از آن دارید جسارت پرزنت کردن آنرا دارید؟ یا حتی فرصتی برای آن یافته اید؟ این که من این هستم وآن دیگری نیستم! این را قبول دارم وآن دیگری را قبول ندارم! دیگری را محترم می دانم ولی من عبارتم از...! با این واقعه همدل نیستم، وزیر وزبر شده ام. به نظر می رسد که این مهمترین نقش مدرسه وکلاس درس است، ساختن کانتکسی برای  کودکان تا جهان خود را بسازند.

تمنا یک خود انگیختگی است .یک رویداد منحصر به فرد است، از جنس واقعه! دست بر زانو گرفتن و روی پای خود ایستادن است .فهم و درک دیگری است. ارتباط وتعامل با دیگری است. دیگری!لازم نیست شبیه دیگری شویم! مهم توان دیدن واقعه از لنز دیگری است!

احتمالا شنیده اید که گفته اند "کسانی که تنها در لندن زندگی می کنند، لندن را نمی شناسند."دیدن اصفهان از شیراز! درک پیشینه تمدن و فرهنگ و مناسبات وسازه کارهااز نگاه دگری!تمنا سراسر و مستمر و فربه که شد شما را می رساند به جایی که شاید بانگ بزند که دیگر خودت نباش! تا جایی می گوید خودت باش: مشاعی ، نظری،منطقی، ذهنی و عقلانی! از جایی بانگ می زند خودت نباش:عرفانی، شهودی ، اشراقی، قلبی. دو رویکرد متفاوت در فرایند رسش و شدن و تعالی وجودی آدمی.

اشاره آقای رنانی که فرمودند سرکار آرانی آمده تا جایی که لازم است بانگ بر سر او بزنیم که دیگر خودت نباش!این سخن دقیقی در توسعه است!گیروگره  توسعه اینجاست ، که ما اجازه نداریم خودمان باشیم .مدام دیگرانی هستند که به ما می گویند آن شکلی باش که ما می خواهیم! خودت باش وخودت نباش! ناظر به این آیه هم هست که تو تیر افکندی وتو تیر نیفکندی وخدا تیر افکند! .اینها ناظر به مراحل رشد وجودی است که آقای رنانی هم به آن اشاره داشتند.

مقایسه فردی و سازمانی و محلی و کشوری نیز مرتبه هایی دارد عموما برای یادگیری نه صرفا مرتبه بندی و ارزیابی! اینکه ژاپن چه می کند و فنلاند واسترالیا یا همانطور که خانم مهدیان اشاره کردند کشورهای اسکاندیناوی و...کجا ایستاده است؟احتمالا آیینه گردانی است!به این معنی که الگوی رشد وجودی و اجتماعی و فرهنگی دیگران قابل انتقال نیست. راه کار را پیدا می کنیم. تجربه دیگران چشم اندازهایی فراسوی ما قرار می دهند ولی فرایندها را خودمان باید بسازیم. همانطور که اشاره شد بعضی فراورده ها را می توان خرید ولی فرایندها را باید ساخت. .فلذا اگر آقای رنانی با مشورت دوستان عنوان این جلسه را "تمنای یادگیری، بنیاین توسعه" گذاشتند، تمنای یادگیری به این معناست،که اولا" دیگری را به رسمیت بشناسیم، دوم دیگری را بشناسیم، سوم حرمت دیگری را رعایت کنیم، و چهارم فهم فهم دیگری است، به این معنی که تلاش کنیم مکانیسم فهم فهم دگری را درک کنیم.

به خاطر داشته باشیم که جهانیان صرف نظر از تاریخ و جغرافیای زیست و بوم و فرهنگ و میزان بهرمندی از فراوردهای توسعه، سراسربا مسئله یا مسئله هایی مشخص مواجه اند.آنچه متفاوت است نحوه حل مسئله هاست.زنده بودن یعنی مسئله داشتن، نحوه مواجهه با آن یعنی سبک زندگی! .لذا سطح زندگی آنها فرق می کند یعنی روش مواجهه با مسئله متفاوت است. آینه گردانی یعنی ارائه سبک ها و روش های مواجهه با مسئله و حل آنها و بررسی چشم اندازه ها آینده و راه طی شده در آینه تجربه دیگران!

 

دوم:یادگیری ست!

کلید واژه دوم در عنوان نشست امروز یادگیری است. یادگیری یعنی تغییر مداوم و معطوف به بهبودی! چه کسی می خواهد تغییر کند؟ .چه کسی جرأت تغییر دارد ؟ احتمالا ما طالب تغییر دیگری برای آسایش خود هستیم. آرامش مصداق تغییر درونی و فردی و خود-بنیاد است و آسایش اما ناظر به تغییر دیگران برای راحتی ماست!تغییر هم ذهنی است و هم قلبی و هم دستی! وجوه و ساحت های متفاوتی دارد.شما چه تصوری از یادگیری دارید ؟وقتی کلمه یادگیری می آید چه واژه هایی به ذهن شما متبادر می شود.

علی آقا (مرادی) شما بفرمایید.

علی آقا: جستجوی چیزی-فهمیدن – دنبال چیزی دویدن –

آقای رنانی شما.

آقای رنانی: اولین چیزی که در یک پروسه یاد می گیرم ، باید دیگری را ببینم چون معمولا" یادگیری در ارتباط است .مشاهده کردن –رسمیت شمردن طرف مقابل –شنیدن – بکار گیری –انگیزه!

بسیار عالی. سپاسگزارم. یادگیری امر فرهنگی است.از اصفهان که به شرق می روید( چین ،ژاپن، هندوستان، کره و... یادگیری گلید واژه هایی که به ذهن متبادر می کند: تعلق خاطر، ثبات ،پیشرفت،قلب، پرهیز از خطا ،تصحیح اشتباه،یادآوری ، مرور مطالب،نوشتن ،ثبات قدم، خسته نشدن،تسلط داشتن ،گوش دادن ،امید،تکلیف، تمرین پیاپی ،دست نزنید ، مشاهده و...!ازاین طرف اجازه بدهید از خاورمیانه و سوریه ولبنان وکویت که بگذریم و از قبرس به بعد که غرب می خوانند. وقتی می گویند یادگیری کلیدواژه هایی که به ذهن متبادر می شود: دیالوگ ، کنش،مناظره، با هم دنبال یک چیزی بودن،جستجو ، حل مسئله ،چالش ، پرسش، نقد،راه حل،آشنایی زدایی،درگیری فردی با مسئله، دست زدن، مهارت برخواستن از خطا و اشتباه و...!تلقی ما از یادگیری متفاوت است .واساسا" کیفیت و هزینه یادگیری و اسباب و فرایندهای آن نیز باهم فرق می کنند .

 

کلید واژه سوم بنیان است

در تعریف بنیان یا اصل، شالوده و پی، اصولیون می گویند "الاصل و هو ما یبنی علیه غیره". هر آنچه بر او چیزی بنیاد می کنید. بنیاد توسعه یعنی باد می آید ، زلزله می آید ، افغانها می آیند ومغول ها می آیند ، سونامی می آید ،همه را می برد، ولی بنیادها که آنچه بر آنها بنیان شده بود و رفته از دست، پیدا نیست که ببرند، می ماند و باز تولید می شود یا باز تولید می کند مناسبات بر باد رفته را! برای مثال .انقلاب ساختار ها را می برد ، آدمها را جابجا می کند ، پوشش معلم ها را عوض می کند ، کتابهایی حذف می شوند و کتاب هایی اضافه می شوند .ولی روش آموزش واختصاصات فرهنگی و بنیادی پدا گوژی ایرانی به راحتی عوض می شود! چه بسا دیده و شناخته شده نیست که باد ببرد و سونامی ببرد! .نحوه ارتباط مادر و فرزند درخانه ، ارتباط پدر با فرزندان و روش های تدریس و آموزش و دلایل ورود و خروج از مدرسه یا کارکردهای آن با انقلاب عوض نمی شود. با سونامی و زلزله و سیل خانه ها آسیب می بیند ولی بنیادهای فرهنگی، جغرافیایی و تاریخی و فکری آن چه بسا دیده نمی شود تا در معرض دگرگونی ها تغییر کند.

بنابر این بنیاد ، چیزی که بر آن استوار می کنید چیز دیگری را، چه چیزی است. چگونه شکل می گیرد و در بحث توسعه آشنایی زدایی از آن چگونه ممکن می شود؟ خیلی وقت ها احصا شدنی و دیده شدنی نیست. وشما اگر دنبال توسعه هستید ،باید آنجاها را حفاری کنید .این نوع حفاری سریع ممکن نمی شود ، زمان نیاز دارد ، پیچیده است و کلاف سردرگم غامضی است.

بودیافتگی که از آن سخن رفت به این ریشه ها اشاره دارد. استقرار و بودگی ما چه ویژگی هایی دارد و چگونه متحول می شود؟ تمنای یادگیری با توصیفی که شد احتمالا به تعاملی برای یافتن پاسخ این پرسش یاری می رساند. تعامل با دیگری ،به رسمیت شناختن دیگری ،آیینه گردانی برای شناخت دیگری، و تلاش برای گفت و گو در باره مکانیزم های فهم دیگری به این ریشه ها و اندیشه ها اشاره دارد. کسانی که تنها تجربه زندگی در اصفهان را دارند، اصفهان  را نمی شناسند. اینجا برای درک  و شناخت اهمیت دگری هویدا می شود. صرفنظر از اینکه این دیگری انسان، ایده، جغرافیا، نظام فلسفی، پرسش یا روند تحول تاریخی باشد. با تغییر لنز و جایگاه چشم انداز ها کیفیت تازه ای می یابند. بنابر این از لنز یا دریچه و آینه شیراز یا یزد یا اهواز احتمالا پی های شناختی اصفهان بهتر واکاوی خواهد شد.

این بنیاد ها از کجا می آیند؟ و چرا دیر تن به رفتن می دهند؟ تجربه سایر جوامع چه در آستین دارند؟برای مثال ارزش های حول مدرسه چگونه شکل می گیرند و چرا حتی با انقلاب به سختی عوض می شوند!از تسوشیتا کونوسو، بنیان گذار ناسیونال وپاناسونیک در ژاپن پرسیدند شما چه می کنید که کالاهای با کیفیت و مرغوب و منصفانه شما بازار جهان را پر کرده است. گفت: ما به بدیهیات عمل می کنیم ...ولیعمل به بدیهیات همیشه کار آسانی نیست!

آیا تاکنون اندیشیده اید که چرا عمل به بدیهیات دشوار است؟ در دانشگاه شیراز و در میانه سخنرانی همایش، همکاری از من پرسید: چرا دشوار است آقای سرکار آرانی؟ یک مثال ساده بزنید لطفا! و بنده این مثال ساده را که کلاس های روش تحقیقم در دوره های عالی را با آن شروع می کنم را به خدمت گرفتم؟و عرض کردم باران که می بارد چه کار می کنید؟سخنرانی را متوقف کردم و از مستمعین خواستم با بغل دستی خود در باره این پرسش و جوابش گفت وگو کنند. حالا شما هم برای دقایقی چنین کنید!باران که می آید چه می کنید ؟باهم حرف بزنید به من پاسخ ندهید....خب!...

سرکار آرانی:آقای رنانی باران که می آید چه کار می کنی؟

آقای رنانی : اگه بشه وبتوانم می روم زیر بارون ...

سرکار آرانی: ما سال هاست می خواهیم برویم زیر بارون!.اگر بشود، اگر بتوانیم! ولی اجمالا در دنیا مدرن باران که می آید چتر بر می دارند .دیالوگ یعنی این. پیداش می شود معنا. کار سختی نیست .اگر دختر خانم شما در باران خیس به خانه آمد و چتر هم در کیفش بود. شما چه می توانید بکنید وقتی پاسخ خودتان زیر باران رفتن است. مادر به او می گوید من دلواپس بودم چرا خیس آمدی، چتر که تو کیفت گذاشته بودم! می گوید مامان نمی دونی چه حالی داشت! بله، چتر در کیف داشتم ولی زیر باران باید رفت!

ما سال ها چتر دانش یا آگاهی در کیف داریم و به قول آقای دکتر رنانی آنها را از انباری به انباری و نسلی به نسلی منتقل می کنیم ولی آنها را از کیف ذهنی به صحنه حل مسئله در زیر باران نمی توانیم یا نمی خواهیم بیاوریم!مدیر مدرسه ای در سفر قبلی من ترجمه کتاب مایکل اپل با عنوان "دانش رسمی: آموزش دموکرایتک در عصر محافظه کاری" ترجمه نازنین میرزابیگی(انتشارات آگاه، 1398)را به من هدیه داد. این شاهدی بر بیان آقای رنانی است. البته شاید به مثابه چتری بسته در کیف! با انگاره ای از جنس "زیر باران باید رفت"!  الله اعلم!

بنیان، احتمالا ناظر به این انگاره هاست! حواس خود را اگر متوجه نکنیم نمی توانیم ،آرام آرام در یک تعامل سازنده به فراهم آوردن زمینه عمل صالح برسیم و زیست اخلاقی را در جامعه ارزان و همه گیر سازیم. در عین حال وقوف به این مهم که عمل به بدیهیات کار ساده ای نیست .اگر کار آسانی بود تا حالا شاید موفق شده بودیم به انجام آن! البته آقای رنانی آمار نتایج و پیامدهای زیر باران رفتن ها را دست کم در حوزه اقتصاد در یکصد سال گذشته دارند و به برخی از دلایل ناتوانی عمل به بدیهیات را در دهه های گذشته در مورد ایران رسیده اند. از او بپرسید...!؟.

 

چهارمین کلید واژه عنوان نشست امروز توسعه است.

اگر سه کلید واژه پیشین دست کم اجماعی برای دریافت و زبان مشترکی برای گفت وگو فراهم ساخته باشد، این یکی درکی آسان تر خواهد داشت. توسعه جنس رسش است.جنس شدن است. فرایندی است و پیدایش می شود .پروژه نیست که بشود جمع کرد. .پروژه را می شود تمام یا جمع کرد ولی توسعه از جنس تحولی درونی است، نمی شود جمع کرد .به مثابه سیر و سفر مرغان در داستان سیمرغ عطار است.

جنس تقلا است برای فهم و دگرگونی بنیاد ها. فرایند به چالش کشیدن سهل انگاری هاست.  انگاره ها را واکاوی می کند. ممکن است ذهن های فربهی داشته باشیم ولی به انگاره های اثربخش تری نیازداریم. تئوری و روش و ابزارها را به مثابه فراورده می توان خرید و در سیر یادگیری و نقد آنها اندیشه کرد و آموخت ولی فرایندها تعامل با آنها در عمل - بخوانید رویکردها. همانطور که آقای رنانی گفتند به مثابه لهجه- را باید ساخت. اینجا چالش های اساسی و نزاع ها سر بر می آورند. چالش بین حقوق و هنر، فلسفه وپرسش، نظم موجود و اصلاح، اندیشه و عمل، آرامش و آسایش،حد خود و قدر دیگران!بین اینکه اندیشه کنیم دیگه چه کار کنیم؟ یا برویم بازاندیشی کنیم چه کارهایی نکنیم؟!

 

اجازه بدهید با این مقدمه و رونمایی از کلید واژه های اصلی عنوان این نشست "تمنای یادگیری، بنیان توسعه"، برویم سراغ پرسش ها و نظرها! به ترتیب و از آقای مدنیان شروع می کنم.

اشاره آقای مدنیان به بهسازی آموزش در ایران و مدل ژاپنی آن که به "کایزن" مشهور است،از منظر تاریخی قابل توجه است و از دید مقایسه ای درس آموز. اینجا بر اساس فرموده ایشان اشاره می کنم که در سال 1392 مجموعه مقالات تقی زاده در باره تعلیم و تربیت زیر نظر ایرج افشار توسط انتشارات توس منتشر شده است. مجموعه مقالات وسخنرانی آقای تقی زاده است در باره آموزش و بخش هایی از آن ناظر به رویکرد بهسازی آموزش در ایران در مقایسه با آمریکاست. توصیه می کنم به آقای مدنیان و دوستان بخوانند تا از منظر تاریخی و مقایسه ای که عرض کردم موضوع بهسازی آموزش بهتر فهم شود. به ویژه این مهم که در بهسازی آموزش (approach) رویکرد خودمان را لازم داریم .کایزن ژاپنی در بهسازی جهتی فرهنگی متفاوت دارد و بیشتر بر هرس و رفع موانع توسعه تاکید می کند.

نکته دیگری که آقای مدنیان به آن اشاره کردند و برای من جالب بوداین که فرمودند برای عمیلیاتی شدن درس پژوهی به معلمی با کیفیاتی خاص نیاز داریم. و اگر معلم  این نباشد و آن نباشد و...، این طرح بهسازی آموزش در عمل قابل اجرا نیست.یکی از اعضای این نشست هم به آن اشاره فرمودند. دیروز هم خانمی در نشست شیراز پرسیدند. این پرسش پر فراوانی است. گفتم اگر معلم ومدرسه ومدیرکل وسرکار آرانی و وزیر و کتاب درسی و راهنمای معلم و نظام ارزیابی و... کیفیتی دیگر داشته باشد چه بسا ما بهبود یافته ایم و دیگر نیازی به درس گیری از تجربه بهسازی اموزش در مدرسه ژاپنی –درس پژوهی- نخواهیم داشت. درس پژوهی بستری است برای یادگیری همه عناصری که شما به آن اشاره داشتید. و لازم است در این فرایند هر کس هر جا ایستاده است گامی به پیش نهد.

درس پژوهی بر این نظریه و منطق بهسازی استوار است که معلم و سایر عناصر و کارگزاران آموزش در فرایند بهسازی کلاس درس توانمند می شوند. نه اینکه ابتدا ممکن است در موقعیتی دیگر دور از فضا و اکوسیستم تربیتی تربیت شده و آنگاه در کلاس درس نقش آفرینی کنند. این نظریه فاقد اثربخش لازم است، نظریه جایگزین ورقیب چیست؟ نظریه جایگزین ورقیب این است که در فرآیند بهسازی آموزش، معلم هم توانمند شود و بهترین جا برای بهسازی آموزش و توانمندسازی معلم کلاس درس است. دشوار است در بهسازی بتوانیم گامی به پیش نهیم بدون همراهی همه عناصری که در اکوسیستم-زیست بوم- آموزش و نظام مدرسه ای تاثیر و نقش پیدا و پنهان دارند. نمی توانیم از سایر عناصر اثرگذار صرف نظر کنیم و فقط بر معلمان فشار بیاوریم تا همه بار بهسازی را یک تنه تحمل کنند. در فرایند بهسازی آموزش معلم نیز به مثابه یادگیرنده ظاهر می شود و یادگیری از جمله شئونات معلمی محسوب می شود. در مدرسه ای در اندونزی تعبیر جالبی دیدم "وقتی شما به مثابه معلم یادگیری را متوقف می کنید در واقع صلاحیت آموزش را از خود سلب کرده اید."

پارادایمی که کسی از در کلاس می آمد و می گفت منم که یاد می دهم وتویی که یاد می گیری ، تغییر کرده است حتی در اندونزی! بیشتر بر یادگیری همه گیر، مستمر و هم آموزی مداوم همانطور که اشاره شد تاکید می شود. همانطور که خانمی در این نشست هم اشاره کردند: هم رسانی ، هم آموزی ،از یک دیگر آموختن!مقصد درس پژوهی همین است که من معلم هم لازم است مدام یادبگیرم. البته کج تابی هایی هم در درس آموزی از مدل ژاپنی احتمالا رخ داده است. از جمله ترویج جشنواره هایی با این عنوان و تزاحم ها و کج سلیقگی هایی در مدیریت یا شیوه اجرا و به ویژه در فرایند بازبینی و بازاندیشی تدریس و نشست های پس از تدریس که برای تعامل پیرامون پنجاه دقیقه کلاس درس بر پا می شود.

 

آقای رنانی ،به چند نکته اشاره کردند ودر عین حال من را خیلی مورد لطف خود قرار دادند. حد من این ها که فرمودند نیست .من یک دانش آموز هستم در طلب مدام! انتظار آقای رنانی قابل درک است. در جستجوی لوکوموتیویست برای حمل بار توسعه عامه با عنوان روشنفکر حوزه عمومی. ولی تصور من این است این کوه پیمایی ها به مثابه داستان سیمرغ عطار به هم عملی و هم خوانی و هم آموزی بیشتر نیازمند است تا مرشد!توسعه در دنیای امروز برای آنهایی که از توسعه عقب مانده انددیگر دنبال لوکوموتیو گشتن نیست. به سان مکانیسم قطارهای شهری و زیر زمینی است. هرواگنی حدی از قدرت و ترمز و امکان جهت یابی و تصمیم سازی و شانی از حدود و اختیار، گفتن و شنیدن را دارد. در گفتمان پیشین توسعه اما همه دنبال لوکوموتیو هستند. آقای سرکار آرانی در این جا هستیم، یکی بیاید و احتمالا بیدرد وبیرنج ما را به توسعه برساند! .معنی این درخواست را می فهمم ولی این بیشتر ناظر به آسایش است؟  نه آرامش و مشامی برای توسعه را تحریک نمی کند! معنی پنهان این سخن شاید هم این باشد که ما آسایش نداریم، در عین حال می خواهیم ولی از ما هم مپرس تغییر کنیم، چیزی بخوانیم، رنج پرسشی تحمل کنیم! سفره توسعه که پهن شد ما را صدا کنید، لطفا!

بر این اساس بیان آقای رنانیقابل فهم است! او امید روزی را دارند که محمد-سان حلاج روزگار خود شوند! به این هم قانع نیستند و کیفیتی مضاعف را جست و جوی می کنند. فرمودند به امید روزی که ما او را بر دارکنیم!

وزتندی اسرارم حلاج زند دارم!

محسن از منظری چه بسا خود حلاج روزگار ماست ودر عین حال می فرمایندمحمد-سان تو بیا اسراری را بگو که من خودم از دار بیام پایین اول تو را بر دار کنم؟!

از این مطایبه که بگذریم، این بیان ایشان که ما نیاز به تعاملی بی هیجان وبی بغض وبی مچگیری وصادقانه ودوستانه ولطیف در باره معنی توسعه داریم، را بسیار مغتنم می شمارم. این که به چه انسان و بینش و دانش و مهارتی در باره او در فرایند توسعه می اندیشیم؟  در جهان بینی من انسان مهم است ! نه صرفا نیروی کار، یا سرمایه انسانی و درکتاب "آموزش توسعه"(تهران: نشر نی 1388) نیز به آن پرداخته شده است. چیزی فراتر از انسان  اقتصادی که تنها قرار است تربیت بشود برای این که شانه هایش را بدهد زیر شاخص ها و مراقب باشد تا آنها پایین نیایند!تربیت انسانی فراتر از ایدئولوژی ها! دقت کنید جوامع بدون ایدئولوژی که نیستند، جنس ایدئولوژی هایشان فرق می کند. کما اینکه بدون مسئله نیستند و کیفیت مسئله هاشان متفاوت است. روش حل مسئله هایشان فرق می کند ولذا سبک زندگی متفاوتی دارند. زیرا زندگی یعنی حل مساله! زنده بودن هم مساوی مسئله داشتن است!

این بیان آقای رنانی که معنی و فرایند توسعه به مثابه لهجه باید چشیده و هضم و جذب شود نیز بسیار آموزنده است. غرض ایشان ، اینجا احتمالا"رویکرد است که به مثابه لهجه به جان تبدیل می شود و مستمر در جریان است. تجربه دیگران به ما یاری می دهند که خودبودگی خود را فهم کنیم. یا خود را فهم پذیرتر کنیم یا به تعبیر پرسش رایج من: ما کجا ایستاده ایم؟و تعامل اثربخش برای فهم و درک پاسخ آن.

آیا کتاب "در تمنای یادگیری" به این مهم کمک کرده است؟ من مطمئن نیستم  واین را هم قبول دارم که دوستانی به ظرافت اشاره کردند که: بعضی از مسئله های ما اینجا در این کتاب نیست! این دقیقا" درست است. ولی آیا مسائلی که مطرح شده است می تواند گرمی ببخشد و گفت وشنودی اثربخش را سازماندهی کند؟البته.می توان پرسش های دیگری هم پرسید مانند این که  روایی پرسش های مطرح شده چقدر است ؟آیا می شود گفت اینها نمونه یا میانگین پرسش های موجود معلمان است ؟ و بعضی پرسش هایی که آقای احمدی به آن اشاره داشتند.

 

آقای علیخانی،به نکات درست و ظریفی اشاره داشتند.به دهه پر حادثه شصت پرداختند! البته برای بخش اول این اثر مصاحبه های بسیاری انجام شده است ولی شاید این ثر بیشتر از این گنجایشی لازم برای بحث های فصل اول را نداشته است. 

کنکور تشریحی مورد اشاره برا ی بنده البته تجربه سازنده ای بود ولی از مشکلی که ایجاد شده بود بنده اطلاع دقیقی ندارم و نمی توانم اظهار نظر کنم. خاطرم هستپرسش های تشریحی را خوب امتحان دادم. ولی بحث گزینش که چه نسبتی با این نوع سنجش ها و ارزیابی ها داشت یا همچنان دارد؟ بحث ذی قیمت و همچنان به روزی  است و می تواند در جای خود به آن پرداخته شود. ولی این بیت شما امروز برای من و شاید آقای رنانی آموزنده بود:

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست

چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست

در باره هنر عکاسی نکاتی فرمودید که بسیار سازنده است. من از کلیدواژه "لنز" زیاد استفاده می کنم و حتی مطالعات مقایسه ای را به مثابه لنز برای فهم بودگی خودمان سازنده می دانم. از این منظر به عکاسی نظر دارد و از کلید واژه آینه گردانی در مطالعات مقایسه ای استفاده می کنم برای فهم پذیر کردن خودمان و تلاش برای فهم فهم دگری!

اشاره شما به خاطرم آورد اثری از مرحوم دکتر محمد علی مرادی، معلم شاداب و اثربخش فلسفه و مهارت های نقد در عصر ما. پس از مرگ ایشان کتابی از مجموعه مقالات ایشان به کوشش رضا نساجی منتشر شده است با عنوان « در تنگنای تفکر » (تهران: نقد فرهنگ، 1397). توصیه می کنم این کتاب را بخوانید وبه دوستان هم هدیه بدهید. درفصل آخر این کتاب فصلی هست با عنوان"دوربین عکاسی و سیطره تفکر تصویری" و امیدوارم با توجه به اشاره ای که داشتید مورد توجه شما قرار گیرد.

 

خانم جعفری اشاره داشتند به تنش وکشسانی وضرورت آن برای یادگیری شاید! به کتاب در جست وجوی معنی دکتر فرانکل اشاره کردند و این که جقدر این اثر هم چنان برای ما مهم است و پیا آور معنی. به الگوی یادگیری فردی اشاره شد و به پداگوژی. من اینجا می خواهم بر اساس آنچه فرمودند این پرسش را رونمایی کنم که پداگوژی ایرانی ما چه ویژگی هایی دارد؟و مکانیسم بهسازی پداگوژی ایرانی ما چگونه است؟

درس پژوهی مکانیسم بهسازی پداگوژی ژاپنی است. ما در اینجا نیازمند تولید مدل یا به زعم آقای رنانی تولید لهجه خودمان را داریم. ولی پیش از آن لازم است احصا کنیم و بفهمیم ما به چه زبانی سخن می گوییم، تا پرده از لهجه بخوانید "رویکرد" برگیریم.

آیا ذهن های بعضا قالبی ما این امکان را برای ما فراهم ساخته است یا باقی گذاشته است؟ به این حکایت توجه کنید. راهنما به همکارشتوصیه می کند بروید کلاس درس را مشاهده کنید و بعد هم بروید کافی شاپ ویک قهوه ویا چایی بخورید ودر مورد کلاس هایتان با هم گفت وگو کنید و از هم بیاموزید.بعد از مدتی انتظار گزارش بازبینی و بازاندیشی ارائه  می شود: رفتیم کلاس تدریس کردیم چک لیست آماده شد، مشاهد کردیم وبا شوق با هم رفتیم کافی شاپ. ولی متاسفانه تعطیل بود!

خوب راهنما می پرسد بعد چی شد!...پاسخ می رسد برگشتیم خانه! خوب می رفتید حسینیه ، مدرسه ، مسجد، پارک و....! پاسخ می آید: نه آقای راهنما! نمی شه! چون شما نوشته بودید بروید کافی شاپ!

به طنز و مطایبه شبیه است ولی چه بسا طنزی است که پرده از واقعیتی می گشاید و به فهم این رنج یاری می کند که ما بعضا چقدر ناحودآگاه در خلاقیت ناتوان می شویم.

خانم جعفری اشاره ای که شما کردید وهمکاران هم تکرار کردند در باره عدالت آموزشی بحث بسیار جدی است. درست می فرمایید در این کتاب بحث عدالت آموزشی خیلی مطرح نشده است یا شفاف نیست. ولی اینکه شما بگویید این آقا در این کتاب ،از همه چیز حرف زده به جز این بحث، نکته ظریفی است. این آدم راجع به المپیاد نظرش چیست؟ در مورد مدارس غیر انتفاعی ویا کنکورو حاشیه های آن چه نظری دارد؟ در بحث سرآمدان کجا ایستاده است. این ها پرسش هایی است که به بهانه فرمایش شما قابل طرح و بررسی است.

آقای دکتر عطاران در مجله رشد معلم مصاحبه ای با من انجام داده است با عنوان "دو سر منحنی نرمال" (رشد معلم، دوره 36، شماره 8، اردیبهشت 1397). در این مصاحبه به این دغدغه ها پرداخته ام. توصیه می کنم آن را بخوانید. در این مصاحبه به شیوه مقایسه ای به رویکرد کشورهای مختلف در توجه به دو درصدی های دو سر منحنی نرمال و نحوه مواجهه با آنها اعم از این طرف منحنی ه مغلولان حسی حرکتی و ذهنی اند و آن سر منحنی که پیشروان سنجش های هوش و بسته های آموزشی پرداخته ام. در خصوص مدارس غیر دولتی توصیه می کنم پژوهش های میدانی در این زمینه را مطالعه کنید. در عین حال تصریح می کنم که من تعبیر مافیای کنکور را قبول ندارم. کیفیت و گردش کار این موسسات بستگی به کیفیت و حضور و نقش کنکور دارد تا شما ناتوان هستید رویکرد و لهجه دیگری بیابید این آفت ها هم همراه کنکوربه شیوه ای گوناگون ظاهر خواهد شد. دست کم توانایی نظارت دستگاه ها انتظار همه ماست ولی شاید شما بخواهید بفرمایید که حالا که دستگاه های بروکراسی ما توان لازم را ندارند چه می توان کرد؟ تجربه امتحانات جهنمی در ژاپن همانطور که در کتاب "اصلاحات آموزشی و مدرن سازی" (تهران: نشر روزنگار، 1382)آمده است چه پیامی برای توانمند سازی ما دارد؟ و...

اجمالا عرض کنم که در ژاپن 9 سال آموزش دوره عمومی را دولت نظارت و مدیریت دقیقی دارد. آن را به بازار و گردش کار بازرگانی و قدرت آگهی های تبلیغاتی در رسانه ها نمی سپارد. درصد حضور بخش خصوصی در این حوزه هم خیلی کم است. در عین حال باور بر این است که آموزش متوسطه دوم و آموزش عالی را با نظارت دولت می توان به بخش خصوصی واگذار کرد. زیرا آنجا بازار کار وصنعت وخانواده و خود فرد و آموزش عالی است که تصمیم گیرنده اصلی است.

در کره جنوبی به خانواده همکارم می روم و می بینم وقت نهار فرزند ارشد خانه هم آمدند سر میز نهارخوری! می پرسم امروز مدرسه تعطیل است؟ مادرش پاسخ می دهد خیر! و ادامه می دهدمحمد-سانایشان می خواهد به دانشگاه هاروارد برود. بنابر این رفتن به مدرسه محله وقت تلف کردن است!؟ هفته ای یک روز به مدرسه می رود و تشریفات لازم را انجام می دهد. در بقیه ایام هفته موسساتی هستند که به او یاری می دهند آماده شود برای امتحانات و مصاحبه های لازم.

اینها بحث های ساده ای نیست! پیچیده و چند وجهی است. البته بعضا ممکن است از من تستی هم بپرسید و جواب بدهم ولی دقتی لازم است تا ابعاد پیجیده آن به ویژه در مقام مقایسه با سایر اقتصادها و جوامع و فرهنگ ها روشن شود. .این بحث هایی است که آقای رنانی وبعضی از دوستانشان در پویش توسعه دارند پیش می برند. امیدوارم به خروجی های اثربخشی در راستای آشنایی زدایی از دغدغه ها و پرسش های شما هم برسد.

در خصوص مدارس غیر دولتی بر درصدی از آنها که با برند های پیشینه -60تا50 سال اداره می شود و بعضا هم به شکل کلونی اداره می شوند و بخش های بزرگتری از آنها با مسائل بسیاری هم دست به گریبان هستند. نکته ی دیگری که مغفول می مانذ وجزء بنیاد هاست ، اینکه مدارس خصوصی عموما موفقیتشان به خاطر اینست که سر سفره خانواده ها نشسه اند . شما به دلیل شأن خانوادگی اتان فرزندتون را آنجا می گذارید که به کولونی شما نزدیک تر باشد یا تعبیری به ارزشهای حول خانواده شما نزدیک تر باشد. به خاطر داشته باشیم وقتی از عدالت آموزشی صحبت می کنیم این بسته های ارزشی حول مدرسه و خانواده ها را نیز واکاوی کنیم و به صورت مکانیکی همه مسائل را راهی اداره کل آموزش و پرورش نکنیم و با انگشت اشاره به گردن مدیر کل آموزش شهرتان نیندازید.

نکته دیگری که خیلی جالب بود ، اشاره به تفسیر و نقش متن است. متن که هست، عبارات برای ما قابل تفسیر است .شما خوانش خود را بیان می کنید ، می گویید:احتمالا" آقای سرکار آرانی از این جمله این را می خواسته بگوید .ولی وقتی تکس نباشد، شما ابتدا پیش فرض می سازید وبر اساس پیش فرض خود سخن می گویید. با نقل قول بار به منزل نمی رسد. ولی وقتی کتاب را باز می کنید و از روی سطرها می خوانید. تازه متوجه می شوید که اینجا مراد آقای سرکار آرانی از کلمه طیبه و حیات طیبه با آنچه در سند تحول آمده است یکی نیست. تکس قابل خوانش وتفسیر است و زمینه آینه گردانی یعنی بروز و ظهور خوانش های گوناگون را فراهم می آورد. از این منظر درس پژوهی می تواند از این مهارت "تفسیر" ما بهره برداری کند یا به تعبیر دقیق تر ما می توانیم با این مهارت درس پژوهان موفقی باشیم به شرایطی که خلاق باشیم و رویکرد و لهجه خود را بسازیم و اگر کافی شاپ تعطیل بود گفت و گو را به بهانه اینکه راهنما نوشته بود بروید کافی شاپ ...تعطیل نکنیم.

از یادآوری شما در باره کلمه طیبه سپاسگزارم. منظور من با الهام از آیات سوره ابراهیم تاکید بر کلید واژه هایی است که در این آیات آمده است. همانطور که خانم عبدالهی هم به آن اشاره کردند. به نظرم هر 50 دقیقه کلاس درس می تواند به صورت جلوه ای از کلمه طیبه طراحی و اجرا شود.

 

آقای ابطحی در باره منشور یا مدل تحلیل نظرها گفتند واز بحث  پرکتیس گفتند وخیلی برای من جالب بود وهدیه خوبی گرفتم از ایشان به ویژه به کلید واژه spiritual و معنویت اشاره کردند و بحث را از حوزه شناخت به فراشناخت ارتقا دادند. یادداشت و بیان ایشان تاییدی است بر عرض من که آنهایی که ما را تا اینجا آورده اند و تربیت کرده اند از جنس حوصله و دقت آقای ابطحی بودند. نشسته اند و دقیق خوانده اند و تامل کرده اند و فکر ساخته اند به دور از هیاهو! نویسندگانی مانند زرین کوب و شهیدی و...، مترجمانی مانند آقای فولادوند و نفیسی و.... آنها که در شب های بلند نشسته اند و با وسواس واژه واژه ساخته اند و به ما آموخته اندو تداوم فرهنگ ما بودند و به دست ما رساندند چراغی برای رهیابی! و خود نیز ما را تا اینجا رهنما شدند.با هیاهو وبا لایک خریدن و مطلب چرخاندن و همهمه و دورهمی دشوار است ره یافتن! بهتر است بنشینیم، آرام! ودر تعاملی سازنده خون دل بخوریم و در متنی غور کنیمو اثری را مرور کنیم و راه طی شده ای را به آینه افکنیم و خود را و جهانمان را در آن واکاوی کنیم! و معنی و فهمی از خود فراهم آوریم.

تاکید آقای ابطحی به چند هزار روز اول تربیت فرزندان در مراحل رشد و بهداشت محیط مدرسه و بهداشت روانی هم سازنده است. به ویژه اشاره به این که تربیت بر ترس استوار است و دور از زندگی و این که بچه ها چگونه با تدبیر و با دوستی هایشان مشقت مدرسه را از سر می گذرانند نکات تربیتی حکیمانه ای است.

 

خانم ابطحی به معلمان اشاره کردند که در ژاپن از صد نفر چند نفر معلم هستند وما در آنجا در پروسه انتخاب از صد نفر متقاضی چگونه 25 معلم انتخاب می کنیم؟ متقاضی ابتدا لازم است گواهینامه پایان دوره کارشناسی ارائه دهد به همراه گواهینامه معلمی. سپس در فرایند امتحان کتبی و شفاهی نفس گیری قرار می گیرد. برای حدود 30 سال معلم خواهد بود و در این 30 سال به طور میانگین بی 5 تا 3 سال مدرسه اش عوض می شود. اگر هم به استخدام مدارس غیر دولتی در بیاید مطابق قرارداد با آن مدارس همکاری خواهد داشت و بستگی به توافق طرفین تعیین می شود.

در فرایند مصاحبه ها سئوال مهمی که می پرسیم این است که :برای چی می خواهید معلم شوید ؟یکی جواب داد  پدرم و مادر م ومادر بزرگم و... معلم هستند. این نوع پاسخ ها معمولا پذیرفته نمی شود. چون به قول آقای ابطحی معنویت و روحی در پاسخ برای معلمی یافت نمی شود. نوع دلیل کسب وکار است و بیزینس است واین spiritual   معنویتی را ترسیم نمی کند یا دست کم اگر در درون داوطلب هست پرزنت نمی شود.

 

خانم احمدی نکته که فرمودید را ارجاع می دهم به کتاب با عنوان «فرهنگ آموزش و یادگیری» (تهران: انتشارات تربیت، 1389). این اثر به بخشی از دغدغه ها و پرسش های شما اشاره دارد.

 

آقای احمدیبه خوبی به فهم فهم دیگری ،مهارت های زندگی واینکه این داده ها یی که امثال آقای سرکار آرانی به ما می دهند با زندگی روز مره ما چه ارتباطی دارد؟ برای مثال ژاپنی ها به گونه ای توصیف می شوندکه انگار هیچ دغدغه ای ندارند.همانطور که عرض شد آنها بی دغدغه وبی مسئله نیستند بلکه مسائل خاص خودشان را دارند. ولی جنس مسئله هایشان فرق می کند .ما فکر می کنیم توسعه یعنی نقطه ای بدون مسئله!؟ تصور می کنیم می توان بار زندگی را بر داشت و برد جایی زیست و مسئله نداشت!؟ این نوع تلقی از جنس جست وجوی آسایش است و یافت می نشود گشته ایم ما! همانطور که عرض شد توسعه امری درونی و از جنس آرامش است. هزاران گرفتاری وجود دارد در ژاپن. اما اینکه بیاییم و مثلا بر آمار معلمان با دشواری های روانی و آسیب های اجتماعی و... تاکید کنیم و تحلیلی کنیم چه سودی برای ما دارد را بهتر است روشن کنیم. آیا آینه گردانی اینچنینی برای ما سودی هم دارد ؟البته بعضی وقتها ممکن است سودی داشته باشد وبه آسایش موقتی برساند ما را! برای نمونه در ده سال گذشته آمار نشان می دهد که تعداد خود کشی بزرگسالان در ژاپن کمتر شده است ولی آمار خود کشی دانش آموزان بیشتر شده است .اگر این داده ها و تحلیل آنها نکته سنجی هایی را بر انگیزد و باعث طرح پرسش های عمیقی باشد البته موثر است مثلا اگر دانشجویی برای یادگیری سئوال کند که چرا این آمار در دانش آموزان زیاد شده است ؟ پاسخ آن برای ما نقش آینه گردانی اثربخش دارد.

سئوال دیگر که پرسش پر فراوانی است مطرح شد، این که کار توی سرکار آرانی رسالتی است ، پیامبری است، آیاحریص هستید در رسالت ،یا طبیبد در پیامبری!؟این ها البته نکات جالب توجهی است و در کتاب نیز مکرر پرسیده شده است و من به آنها پاسخ داده ام. البته در برآوردن نیاز و انتظار دوستان ناتوانم. برای نمونه شما را ارجاع می دهم به صفحه 153 کتاب در همین کتاب(در تمنای یادگیری، چاپ چهارم، ص 153).

این سئوال هم سئوال خوبی است که آقای سرکار آرانی که در 28 سالگی که به ژاپن رفت در 48 سالگی چه سوغات عملی برای ایران دارد؟سوغات عملی زیادی ندارد! گفت وگو و یاری به یکدیگر برای درکی عمیق تر از خودمان و صورت بندی مسائلمان در آینه فهم دگری! مانند آنچه امروز اینجا به نمایش گذاشتیم. کافی نیست ولی لازم است.

 

خانم پور اسماعیلی اشاره کردند که آموزش امری فرهنگی است ومن می خواهم اضافه کنم که کیفیت هم امری فرهنگی است .واینکه بینیم مقلد مبتکر چیست ؟ سئوال دقیقی است . عرضم این است که ژاپن در تقلید، مبتکر امتحان پس داده ای است. یعنی مدرنیزاسیون! ولی ژاپن کشور مدرنیته نیست . ژاپن کشور مدرن است! ولی مدرنیته چیزدیگری است.ژاپنی ها فکر پیچیده ای ندارند ولی سهل انگار نیستند. به تعبیر اقای رنانی ملاصدرا ندارند و به اینکه ملاصدرا ندارند هم خیلی غبطه نمی خورند ولی انگاره های وارسی شده و سخت پرورده ای دارند. باران که می آید چتر بر می دارند! و اینکه اشاره کردید دقیق است واقعا" در تمنای یادگیری هستند.

واقعا" در تمنای یادگیری هستند ؟ شاید تعبیر آقای رنانی در باره آنها از این منظر صادق باشد که ژاپنی ها یادگیری مستمر را به جای فلسفه نهاده اند. کونوسکه ماتسو شیتا دوره دبیرستان را نیز به پایان نبرده است ولی آثار او با تیراژ ملیونی بر بنیاد عبارت ساده ای است که نقل شد: ما به بدیهیات عمل می کنیم ...ولی عمل به بدیهیات همیشه کار آسانی نیست! (کونوسکه ماتسوشیتا، گشایش مسیر، ترجمه علیرضا رضایی، تهران: موسسه خدمات فرهنگی رسا، 1397). و البته این نکته که اشاره کردم که در مدل بهسازی ژاپنی ها تاکید بر رفع موانع است و هرس! آنها هر از گاهی می نشینند تا بازبینی کنند که چه کارهایی نکنند! .شما بعنوان مادر وبعنوان پدر یا مدیرهرجا نشستید، گاهی بررسی کنید و اندیشه در این که چه کارهایی را نکنید. شاید این روش بهسازی به ما توانایی هرس بدهد و ما را به سوی زندگی بهتر یا کاهش آلام رهنما سازد.

به خانم عبدالهی و شما هم توصیه می کنم دو کتاب "معلم ژاپنی به مثابه رهبر؟" و "مدیر ژاپنی به مثابه رهبر" از یو شی تاکا ایشی کاوا ترجمه علی رضا رضایی (تهران: مرآت، 1395،1394)" را بخوانید. در این اثرها به خوبی به این پرسش پاسخ داده شده است که چگونه در مدرسه و کلاس درس و خانواده و سازمان ها و محیط کار و...ژاپنی ها گفت وگو سازمان دهی و رونق می گیرد و بیش از عمل به بازاندیشی در عمل توجه می شود.

در باره کلمه و حیات طیبه ، آنچه مد نظر بنده بود در پاسخ خانم جعفری عرض شد.

 

خانم بهمنی هم اشاره ای داشتند به بحث عدالت اجتماعی به ویژه در بخش آموزش و این که آیا در ژاپن این مهم چگونه است. از منظر اقتصادی اگر بخواهم اشاره کنم، اقتصاد ژاپن کاپیتالیستی است ولی از جنس غیر لیبرال آن! ، دو اقتصاد بزرگ در جهان از این منظر همیشه با هم مطالعه می شوند و بسیار هم درس آموزند، یکی ژاپن و دیگری آلمان. مناسبات عدالت اجتماعی و آموزشی نیز در این چرخه گردش کار اقتصاد قابل ترجمه و بررسی است. تفاوت های محسوسی با اقتصادی های لیبرال دارد در عین حال با کشورهای اروپای شمالی هم تمایزهای بسیاری دارد.

اینکه فرمودید دانش آموزان ما ریسک پذیر نیستند .دانش آموزان ژاپنی  هم خیلی ریسک پذیر نیستند . همانطور که در مفهوم یادگیری عرض شد بیشتر بر تمرین اشتباه نکردن تاکید دارند. ولی دانش آموزان آمریکایی تا دلتان بخواهد ریسک پذیرند و مهم تر از این که پیگیرند توانا شوند و تمرین می کنند تا پس از اشتباه چگونه از جا بر خیزند. خود نیز دست به زانو گرفته برخیزند! به نسل تازه نوآوری که من در کتاب در تمنای یادگیری به آن اشاره کرده ام به نام "نوآوری در لحظه" نگاه کنید. به توییتر ،فیس بوک ، یاهو ،آمازون ،گوگل، و...نگاه کنید. برای طراحی و عملیاتی ساختن این فناورهای نو، عموما به توانایی ریسک پذیری و برخواستن از اشتباه نیاز بیشتری است. وگرنه فناوری سخت افزاری مثلا فیس بوک را بیشتر دانشجویان فنی سال 3 هم خوانده اند و از پس امتحاناتی برای رتبه بندی حافظه که تنها نیازمند قلم و کاغذ است به خوبی بر می آیند! ولی جسارت هرس و چابکی عمل و ریسک پذیری از این نوع امتحانات و رقابت ها بر نمی آید.  البته شاید بپرسید هزار نکته باریک تر مو اینجاست!

 

آقای حسینیبه نکات قابل بررسی اشاره کردند. بحث من در کتاب در تمنای یادگیری که موضوع این نشست بود بیشتر ناظر به فراهم آوردن شرایطی برای فهم خود و تلاش موفقیت آمیز برای فهم فهم دگری است نه آنچه ایشان به جابجایی جهان بینی ها گفتند! به تعبیر آقای دکتر نعمت الله فاضلی بیشتر کوشش برای "فهم پذیر کردن خود" از نظر مفهومی و نظری مراد اصلی است.

مراد آینه گردانی است. آیینه گردانی می کنیم. این آینه گردانی ها به ما امکان یادگیری بیشتر و توان اندیشه بهتر و احتمالا نقد دقیق تر و خلاقیت اثربخش تری می دهد. دو رویکرد را با هم می سنجد، یکی مشاعی، نظری، منطقی، ذهنی و دیگری اشراقی، قلبی، عرفانی و شهودی.

نکته بنیادی فرمایشات آقای حسینی احتمالا ناظر به طبیعت گرایی شرقی ها به ویژه بودیسم و شینتوئیسم ژاپنی ها است. تا ما را در ارتباط با بحث توسعه متوجه کنند به ریشه های عمیق تر از یادگیری! خوشحالم آقای رنانی اینجا هستند و در این زمینه استادند که جغرافیا و فرهنگ و آب و هوا و بوم و زیست و انگاره های ذهنی و اخلاق و...چه نسبتی با توسعه دارند. این بحث ها در پویش توسعه ایشان هم دنبال می شود. توصیه می شود این  نشست ها با آقای رنانی و آقای حسینی و دوستانی با این ذائقه ها در باره توسعه ادامه یابد.

 

خوشحالم که خانم مهدیان در پایان به این نکته مهم به خوبی پرداختند که نسخه طبیعی توسعه خودمان زمانی که هویدا شود دیگر نیاز به واکسن گاه و بی گاه دیگران و از جمله ژاپنی ها نیست. نسخه خودمان به مثابه رویکرد و لهجه، هاضمه های قوی تری فراهم می آورد و بر بنیاد خود بودگی و بازاندیشی در خود ما محقق می شود. فرصت استمرا و شانس بالندگی بیشتری نیز می یاد. سپاسگزارم از اشاره دقیق ایشان در پایان پرسش ها.

وقت گذشته است و اجازه بفرمایید اینجا عرایضم را خاتمه دهم. می دانم هنوز پرسش ها و ابهام های بسیاری مانده است یا به تازگی ایجاد شده است!

گاهی بساط عیش خودش جور میشود

گاهی دگر تهیه بدستور میشود

گه جور میشود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود

نمی دانم گفت و گوهای ما جور بود یا با دو صد مقدمه و تمهید آقایان مدنیان، رنانی و مرادی ناجور بود! یا شد! جور بود یا به همت شما جور شد!؟ بیش از این بضاعتی نبود. ببخشید!بسیار از شما آموختم و به رسم ادب از همه شما سپاسگذارم، خاصه مدیر این نشست جناب آقای مدنیان و مشاوران ایشان آقای رنانی و آقای مرادی. قدر شما می دانم حد خود نیز!

در پایان سپاس ویژه دارم از دوستان هیات مدیره ایما، و مهمان ویژه همه ما دراین نشست،معلم خوبم آقای الماسی از خیرین بهسازی آموزش شهرستان کاشان و همراهانشان.

 

آقای مدنیان:

 آقای دکتر سرکار آرانی از شما خیلی سپاسگزار هستیم که نکات ومطالبی را فرمودید از همه دوستان که در جلسه حضور پیدا کردند تشکر می کنیم. تقریبا" چهار ساعت جلسه طول کشید وجلسه مفید ومغتنمی بود. از همه عزیزان سپاسگزاریم .موسسه ایما به رسم یادبود این جلسه هدیه ای از صنایع دستی اصفهان را تهیه و خدمت شماتقدیم می نماید. از آقای رنانی خواهش می کنم این زحمت را تقبل فرمایند.

سرکار آرانی:خیلی سپاسگزارم.

 

بررسی سند تحول اموزش وپرورش

به نام خدا

موسسه اندیشه یاوران معین اصفهان ( ایما ) بنا بر رسالت ها واهدافی که دراساسنامه آن مورد تاکید قرارگرفته ، برآن شد تا مداقه ای روی سند تحول بنیادین آموزش وپرورش و نتایج ان ، پس از 6 سال از ابلاغ داشته باشد . به همین جهت جمعی از دست اندرکاران اداری وغیراداری ، متخصصان ونخبگان آموزش وپرورش اعم ازشاغل و بازنشسته اصفهان را دعوت نمود تا به بحث وتبادل نظر پیرامون این سند بپردازند . این جلسه درساعت 15:30 روزسه شنبه 12 دیماه 96  باحضور 32 نفر و به مدت سه ساعت تشکیل و افراد با توجه به مطالعه و بررسی که انجام داده بودند نظرات خودرا پیرامون سند تحول بنیادین نظام اموزش و پرورش مطرح و پس از ان نیز به صورت مکتوب نظرات خودرا ارائه نمودند. جمع بندی نظرات شفاهی وکتبی شرکت کنندگان به شرح زیر می باشد : لازم به ذکر است  ، آنچه دربندهای زیر آمده است ، نظر ودیدگاه افراد می باشد وممکن است نقدی بربرخی ازآنها داشته باشیم ، همچنین امکان دارد برخی ازبندها ازنظر محتوا همپوشانی داشته باشد :

1 -   به نظر می رسد این سند آرمانگرانه نوشته شده  و بیش ازاندازه ایدئولوژیک  می باشد .

2-  مقام معظم رهبری در جمع تعدادی از مسئولین فرمودند: «بهترین فکرها باید بنشینند و برای آموزش و پرورش طراحی کنند، آموزش و پرورش ایران باید از روزمرگی در بیاید و جداً نیاز به یک تحول بنیادین دارد». پس ما یک نقشه راهی داریم که بسیار مهم است و باید به جای نگاه واکاوانه یک نگاه پیش برانه به سند داشته باشیم تا بتوانیم مواردی را از سند انتخاب کنیم و به روش ها و الگوهایی تبدیل کنیم که کیفیت سیستم آموزشی را تضمین می کنند.

3-  ساحت های تربیت در برنامهدرس ملی که زیر مجموعه سند می باشد با ساحت های تربیت که در سند معرفی شده است متفاوت   است.  ابهام در مفاهیم به کار رفته در سند، منجر به تفسیر پذیری سند و در نتیجه سردرگمی مجریان و اعمال نظرات شخصی از سوی ایشان خواهد شد (زبان مشترکی بین تدوین گران و مجریان سند تحول وجود ندارد)،به عنوان مثال «پرورش تربیت یافتگانی که از روحیه مواجهه علمی و فن آورانه بامسایل فردی و اجتماعی برخوردار باشند» به عنوان یک هدف نام برده شده است   . تحقق اهداف سند تحول مستلزم تأمین بودجه کافی است. در حالی که جهت اجرای سند بودجه خاصی در نظر گرفته نشده است یا مشخص نگردیده است که منابع مالی برای اجرایی کردن سند از کجا باید تأمین بشود.

 

4-  در سند تحول، به ویژگی های مدرسه مطلوب اشاره شده است اما به ویژگی های مربی مطلوب کمتر پرداخته شده است. به نظر می رسد که توجیهی برای وجود یکی و فقدان دیگری نمی توان متصور شد و این در حالی است که با کمبود نیروی انسانی آموزش دیده در مدارس روبه رو هستیم و این می تواند چالشی اساسی برای اجرای مطلوب سند تحول بنیادین باشد.

5-  مجریان طرح بر طبق سند، معلمان، مدیران، کادر آموزشی و اداری مدارس، نیروهای آموزش و پرورش و خانواده ها می باشند، که نقش بسیار مهمی در اجرای راهکارها دارند ولی اینان تاکنون اطلاعات کافی، جامع و عملیاتی در خصوص چگونگی اجرا دریافت ننموده اند.

6-  نظام ارزیابی و شاخص بندی در سند تحول بنیادین مشاهده نمی شودو عدم وجود نظام ارزیابی مشخص سبب می شود که هر مجری بر اساس برداشت های خود، اهداف را تفسیر کند.

7-- سند در مورد نحوه ی ارتباط حیات طیبه، که «آمادگی برای تحقق مراتب آن» در جای جای سند حضور دارد، با سایر اهداف تربیتی سکوت اختیار کرده است! باید ویژگی های حیات طیبه، در هر دوره مشخص و شاخص هایی نیز برای این ویژگی ها تعیین می شد.

8- محصول نظام تربیت رسمی، شایستگی ها و رفتارهای دانش آموزان می باشد که با توجه به ویژگی های جامعه باید شایستگی های عمومی و تخصصی در سطوح مختلف آموزشی و تربیتی برای دانش آموزان در پایه های مختلف تحصیلی تعریف گردد.

9- سند تحول بنیادین از حیث رویکرد روش شناختی دارای چهارچوب خاص و مدونی نمی باشد،نوعی ابهام در روش شناختی مبانی نظری آن وجود دارد.

10- سند شعاری، فرازمینی و سیاست زده است و مبتنی بر نیازهای آموزش و پرورش نیست.

11-  سند تحول بنیادین بر مبنای آرمان گرایی و دیدگاه ایدئولوژیک از دین بنا شده است.

12-  این زیرنظام ها است که باعث تحقق اهداف می شود اما زیرنظام های سند هنوز آماده نگردیده است و این باعث کندی اجرا می شود.

13- در توزیع برنامه های عملیاتی سند تحول بنیادین، مؤلفه هایی چون برنامه درسی و کتاب ها بیشتر مد نظر قرار گرفته است ولی کارگزار اصلی (معلم) که باید برنامه ها را اجرایی کند در نظر گرفته نشده است.

14- حدود 9 درصد از برنامه های عملیاتی به معاونت ابتدایی اختصاص داده شده است در حالی که برای ایجاد نظام 3-3-6، اولویت کار باید در سیستم ابتدایی باشد.

15-تحقق هدف والای «حیات طیبه»، نیازمند توجه جدی تمام دستگاه های کشور به نظام آموزش و پرورش است. آموزش و پرورش هر کشوری حداقل تحت تأثیر پنج عامل می باشد؛ دانش آموزان- اولیا- جامعه، معلمان- مدیران- سایر کارکنان، محتوای کتب درسی، سازمان ها و نهادهای درون سازمانی، سازمان ها و نهادهای قدرتمند برون سازمانی. لذا برای اجرای سند ضرورت دارد که تمام نهادهای فرهنگی و اجتماعی، محوریت آموزش و پرورش را بپذیرند و این امر مهم تنها با ورود مقامات عالی رتبه و فراهم آوردن شرایط مناسب میسر خواهد شد.

16- تحقق اهداف بلند مدت سند تحول به ویژه بخش هایی که به کسب مهارت دانش آموزان و توسعه ی هنرستان ها مربوط می شود مستلزم تأمین بودجه کافی است.

17- مسائلی همچون عدالت، آموزش های جنسی و جنسیتی، آموزش های پیش از دبستان و فضای مجازی حلقه های گمشده سند تحول بنیادین آموزش و پرورش هستند.

 18- در چشم انداز سند جای خالی حقوق شهروندی، آزادی، دموکراسی، خلاقیت و حقوق انسانی  به چشم می خورد.

19- واژه هایی چون حیات طیبه، نظام معیار اسلامی و هویت ایرانی اسلامی در سند، کلیاتی هستند که تعریف عملیاتی مشخصی ندارند.

20- امروزه خانواده ها به هنر اهمیت می دهند اما در سند جایگاه مشخصی برای تربیت هنری (موسیقی) تعریف نشده است (عدم توجه متوازن سند به ساحت های تعلیم و تربیت)

21- یکی از مهم ترین عوامل و فاکتورها در رسیدن به حیات طیبه، که هدف غایی این سند می باشد؛ توجه به موضوع آموزش مهارت های زندگی، برای دانش آموزان و خانواده های آن ها است، که متأسفانه با حذف نیروی انسانی مجری آموزش، یعنی مشاوران در مقطع متوسطه دوم و ابتدایی و صرفاً توجه نمودن به موضوع قبولی در کنکور سراسری، عملاً رسیدن به این هدف نهایی را غیر ممکن می سازد.

22- با توجه به این که آموزش های پیش از دبستان یکی از مهم ترین ارکان ایجاد تحول بنیادین است اما سند، دانش آموزان پیش از دبستان را تحت پوشش قرار نداده است.

23- انتزاعی بودن یک سری از اهداف، ارزیابی از آن ها را غیر ممکن می نماید، در واقع در این اهداف معلوم نیست از کجا به کجا رسیده ایم.

24- استاندارد نبودن فضای آموزشی و فرسوده بودن فضاهای آموزشی، از چالش های پیش روی سند تحول بنیادین آموزش و پرورش است.

25- هر چند ابعادی از سند تحول بنیادین نیاز به توسعه و تکمیل شدن دارد اما یک نگاه تغییر به ما داده است. سند تحول بنیادین توانسته است نوعی انسجام در حوزه های برنامه ریزی و اجرا را در آموزش و پرورش ایجاد کند.

26- نسبت به اسنادی که ما در آموزش و پرورش داشتیم، جای امید است که این سند در جهت تربیت انسان راهبر قدم هایی را برداشته است.

27- اما در بطن مفهوم «تحول» چند نکته قابل تأمل وجود دارد: «تحول» ناظر بر ایجاد «تحولات اساسی و بنیادی» است، نیازمند «طرح و برنامه» است و ایجاد تحول نیازمند فراهم آوردن بسترها و امکانات لازم و شرایط ضروری برای انتقال از نظام قدیم به جدید است. در حالی که این موارد جهت اجرای سند، به طور کامل شکل نگرفته است. نهاد تعلیم و تربیت محدود به دستگاه اجرایی آموزش و پرورش نمی باشد در حالی که جایگاه دستگاه های دیگر مثل صدا و سیما، مراکز فرهنگی، نهادهای سیاستگذاری علمی، فرهنگی و آموزشی و دانشگاه ها، در سند مشخص و قابل ارزیابی نیست. برنامه و دستورالعمل عملیاتی، برای همکاری سایر نهادها با آموزش و پرورش وجود ندارد و هیچ تضمینی از آن ها برای همکاری با آموزش و پرورش گرفته نشده است.

28- این که سند چه نسبتی با ساختارهای تأثیرگذار بر نهاد تعلیم و تربیت (ساختارهای اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ...) دارد یا نهاد تعلیم و تربیت چه امکاناتی دارد که می تواند بر ساختارهای اصلی جامعه تأثیر بگذارد، ویژگی ای است که در سند دیده نشده است.

 29   -  مجریان آن یعنی  معلمان،مدیران،کادرآموزشی واداری مدارس،مجموعه نیروهای آموزش وپرورش  وخانواده هاکه نقش بسیارمؤثری دراجرادارند وسایرادارات وارگانها نیزکه وظایف مختلفی دراجرای این طرح برعهده آنان است  اطلاعاتی کافی درباره ی آن ندارند ومعلوم نیست چگونه قرار است نقش ایفا کنند ؟

30-   مشکلی که  مدارس وآموزش وپرورش به شدت باآن دست به گریبانند،تامین منابع مالیست.که در این طرح نیز همچنان لاینحل مانده  .اگر قرار است تحول ایجاد شود باید منابع مالی از قبل مشخص و دست مجریان برای اجرا ی برنامه بسته نباشد.  .نمی شود مدرسه در ابتدای سال تحصیلی منتظر کمک های مردمی (ممکن است باشد یا نباشد )سرانه (ممکن است داده شود یا خیر ) بماند .آیا می شود دست مدیران خالی باشد واز آنها توقع اجرای برنامه ها وایجاد تحول را داشت؟مشکلی که امروز نیز وجود دارد    

31-  ابهام در مفاهیم به کار رفته در سند تحول در آموزش و پرورش، منجر به تفسیرپذیری سند و در نتیجه سردرگمی مجریان و اعمال نظرات شخصی از سوی ایشان خواهد شد. همچنین هر یک از حوزه‌های تصمیم‌گیری وزارت آموزش و پرورش تلقی خود را از این مفاهیم خواهد داشت و این تولید ناسازواری درونی در دستگاه تربیت را تشدید می‌کند. شرط به حداقل رساندن تفسیرپذیری سند، تبیین مفاهیمی است که قابلیت پذیرش معانی متنوعی دارند. با این وجود در بسیاری از بخش‌های سند، از عبارات مبهم استفاده شده است. به عنوان مثال، «پرورش تربیت یافتگانی که از روحیۀ مواجهۀ علمی و فن‌آورانه با مسائل فردی و اجتماعی برخوردار باشند» به عنوان یک هدف نام برده شده است. برنامه‌ریزان درسی، طراحان نظام تربیت معلم و به طور کلی دست‌اندرکاران دستگاه تربیت رسمی و عمومی کشور چه برداشتی از این هدف دارند؟ و از بین تفاسیر متعدد از عبارت «روحیۀ مواجهۀ فن‌آورانه با مسائل فردی و اجتماعی» کدام یک صحیح است؟ آیا تضمینی وجود دارد که با تغییر وزیر و سیاست‌گذاران آموزش و پرورش، سیاست‌های تربیتی نیز در نتیجۀ تفاوت برداشت‌ها از این هدف تغییر نکند؟

32- بحث‌های راجع به فطرت در مبانی انسان شناسی فلسفه تربیت، از مطالعات پشتیبان سند، آمده‌ است. اما اگر جستجو شود که از این مبنا، کدام اصل تربیتی استخراج شده است و برنامه درسی در طراحی، تدوین، اجرا و ارزش‌یابی چه تأثیری از این مبنا پذیرفته است نتیجه‌ای حاصل نخواهد شد

33- هر چند در تدوین این سند از پژوهش‌های مفیدی استفاده شده است اما سهل‌انگاری در تقدم و تأخر سفارش پژوهش از یک سو و نحوۀ تلفیق یافته‌ها از سوی دیگر، فرصت استثنایی تدوین یک سند تحول خوب را هدر داده است

34-  در متن سند بیشترین توجه به مؤلفه ویژگی های شخصیتی و کمترین توجه به مولفه نگرش و ارزرش ها شده است.نتیجه گیری: به نظر می رسد که برای دستیابی به اهداف سند تحول بنیادین، لازم است تا سیاست گذاران آموزشی و برنامه ریزان درسی در ویراست های آتی سند تحول به مؤلفه های کم تر توجه شده به عنوان حلقه ای مفقوده، عنایت بیشتری داشته باشند

35- سند تحول بنیادین هیچگونه اولویت بندی را در هیچیک از حوزه ها ،اعم از هدف های کلان ،راهبردهای کلان، حتی هدف های عملیاتی و راهکارها ، ارائه نداده است ، و هیچگونه تقدم وتاخرذاتی یا زمانی را نیز ، برای پرداختن به مفاد اجرایی سند، معین نکرده است. از یک منظرعدم تعیین اولویت در بعضی از زمینه ها ، مانند ساحت های مندرج در فلسفه تعلیم و تربیت در جمهوری اسلامی ایران شامل (تعلیم و تربیت اعتقادی، عبادی و اخلاقی، تعلیم و تربیت اجتماعی و سیاسی، تعلیم و تربیت زیستی و بدنی، تعلیم وتربیت زیباشناختی و هنری، تعلیم و تربیت اقتصادی و حرفه ای، تعلیم و تربیت علمی و فناورانه) به دلیل در هم تنیدگی ساحت ها ، امکان پذیر نبوده است، لذا قانونگذار با قید توجه متوازن به ساحت ها در بند 30 از بیانیه ارزشها ، مشکل را مرتفع ساخته است. ودرجای دیگری عنوان کرده است، تعلیم و تربیت اعتقادی، عبادی و اخلاقی در میان این ساحت ها ،محوریت دارد. اعلام این دیدگاه به معنای تقدم ذاتی ساحت مذکور به سایر ساحت ها تلقی می شود. اما نتیجه عملی وعینی این عدم اولویت بندی ، در زمینه زیر نظامها وفرایندهای اجرا وراهکارها ، سبب گزینشی عمل کردن وزارت آموزش وپرورش شده است. اگرچه ممکن است، دلایلی برای تقدم بخشیدن یک زیر نظام - مثلا زیر نظام برنامه ملی درسی بردیگرزیرنظامها - وجود داشته باشد، اما مبانی فکری ونظری ویا منطق حاکم برآنها، به روش علمی ،همچنان مکتوم مانده است.

36- آموزش وپرورش در دولت جدید باید با واقع نگری، علاوه بر شکل دادن به زیر نظامها ، از ظرفیت های قانونی سند تحول بنیادین، برنامه های جدید استخراج کند، وبا تحقق کامل مفاد سند ، آن را به سمت تکامل بیشترسوق دهد، ودر همین راستا مقرر شود، مفهوم ارزشمندی چون «مشارکت »به عنوان زیر نظامی مستقل مورد تاکید قرار گیرد.بدیهی است تحقق اهداف آموزش وپرورش بدون تدوین برنامه های مشارکتی همه جانبه ، عینیت نخواهد یافت .

37- *در دو سال اخیر متقاضیان ورودبه  هنرستان های فنی و حرفه ای زیاده شده که از مشکلات تابستان و مهر سال 97 به حساب می آید.  از نظر نیروی انسانی تقریبا در همه ی استان  مشکلات زیادی وجود دارد فراموش نکنیم که تأمین نیروی انسانی کیفی و متخصص و مؤمن یکی از زیر ساخت های اصلی سند تحول محسوب می شود

.

38-  مدیران مدارس اطلاعات و اشراف زیادی به سند تحول ندارند.  طی 5-4 سال اخیر با  ارتباطی که با برخی نخبگان آموزش و پرورش ، مدیران ومعلمان بوده  است ، اغلب این سند را آرمانی و دست نیافتنی دانسته اند .

39-  اغلب مخاطبان به زوایا و کم و کیف سند تحول، تسلط نسبی هم ندارند.

40-  بررسی کنیم که دانش آموز شش سال اخیر نظام آموزشی به حیات طیبه نزدیکتر شده یا آنکه 10 سال پیش در این نظام تحصیل کرده است. آیا معلم این شش سال بیشتر اسوه بوده یا معلمی که ده سال پیش در این نظام حضور داشته و خدمت کرده است و حتی به لحاظ آموزشی و درسی بررسی کنیم که دانش آموز امروز با سوادتر است یا دانش آموز گذشته؟!

41-  سند تحول ابلاغ شده ولی دستگاه های مسؤل تاکنون برای اجرای آن بودجه ای  اختصاص نداده اند.  دست کم در حوزه های استانی، منطقه ای و مدرسه ای بودجه ای تخصیص نیافته است.

42- این سند نه پاسخگوست و نه ارزیاب کننده دارد. در واقع مجریان سند، ارزیاب کنندگان آن هم هستند و طبیعی است که هیچ بقالی نمی گوید ماست من ترش است.!

43-  محتوای سند در ارتباط با آسیب های اجتماعی نیازمند بازنگری است. در خصوص آموزش های لازم جنسیتی، در دوره ی پیش از دبستان، فضای مجازی و فرهنگ استفاده از آن و ... جایگاه آن در سند است.

44-  هر سندی باید بتواند نیاز های مدیریتی را پوشش دهد، مدیریت زمان، مدیریت مکان، مدیریت استراتژیک و ... این سند فاقد چنین پوشش هایی است..

45-  حقوق  شهروندی، دموکراسی، آزادی، عدالت، حقوق انسانی ... جایگاه مشخصی در سند ندارد. و از این لحاظ لازم است مورد بازنگری قرار گیرد.

46-  در سند برای واژه ها و عباراتی نظیر حیات طیبه، نظام معیار اسلامی و هویت ایرانی اسلامی، تعریف عملیاتی وجود ندارد و بیشتر شعاری است.

 47- سند یک جانبه نگراست و برای مخاطبان متکثر و تنوع سلیقه ای و رفتاری آنها برنامه ای ندارد.

48- متن و محتوای سند برای اولیاء دانش آموزان که علی القاعده نقش آنان در فرآیند تعلیم و تربیت دارای اهمیت است، ثقیل می باشد و به نظرم چندان نمی توانند با آن ارتباط برقرار کنند.

49-  اشکال سند به لحاظ نظری این است که معلوم نیست بر اساس چه فلسفه ای شکل گرفته و اگر مبنای آن فلسفه اسلامی است آیا این تعریف ندارد؟ مکاتب مختلف فلسفی مثل ناتورالیسم، اگزیستانیسالیزم و ... چار چوب و تعریف مشخص دارند و ما از فلسفه اسلامی هم چنین انتظاری داریم.

50-  تعریفی که دست اندرکاران شورای عالی آموزش و پرورش از زیر نظام دارند این است که زیر نظام ها باعث تحقق اهداف می شوند و سبب پشتیبانی و به انجام رسیدن سند تحول بنیادین می شوند و قرار بوده که در محدوده ی زمانی یکساله این زیر نظام ها آماده شود که متأسفانه هنوز آماده نشده است.

51- توجه شود که ما اول نظام سازی کرده ایم و هنوز زیر نظام ها، فضا و تجهیزات به سامان نرسیده، زیر نظام تخصیص اعتبارات هنوز در دست بررسی است خوب مشکلاتی از این د ست سبب کندی در اجرای سند شده است.

52- به مؤلفه معلم در سند توجه چندانی از جنبه های مختلف حرفه ای ، معیشتی و منزلتی نشده است .

 53- تنها دو درصد راهبردهای سند با تحولات محیطی مطابقت دارد این یعنی که سند به راه خودش می رود و آموزش و پرورش دراجرا  به راه خودش و ارتباط سازنده ای بین آنها وجود ندارد.

54-  سند دولتی است و نگاه از بالا به پایین دارد و آنانکه در مقام اجرا هستند اطلاع و ارتباط کمی با سند دارند.

55- معلمان آینده در دانشگاه فرهنگیان تربیت می شوند و سرفصل های درسی این دانشگاه از سند تحول دور است یعنی دانش آموخته ی دانشگاه فرهنگیان اساساً هیچ تصور و ذهنیتی مثلاً از برنامة درس ها ندارد.

56-  قرار بود این سند پس از اخذ نظر کارشناسان خبره و تدوین در شورای عالی آموزش و پرورش به تصویب برسد و ابتدا به صورت پایلوت در چند استان اجرا شود و در عمل مورد ارزیابی قرار گیرد و مشکلات آن مرتفع شود که متأسفانه در زمان وزارت آقای حاجی بابایی از این جهت منحرف شد. ایشان معتقد بود برای آنکه قوی تر با آن برخورد شود سند باید درشورای عالی انقلاب فرهنگی به تصویب برسد و بدون پایلوت برای اجرا به تمام کشور ابلاغ شود. این مشکل از اینجا شروع شد و مواردی که مثل هویت ایرانی – اسلامی، حیات طیبه، تأکید روی تربیت و ... همه و همه مسائلی بود که بعداً و توسط  شورای عالی انقلاب فرهنگی به سند اضافه شد. فراموش نکنیم که اشتباه آقای حاجی بابایی در آنجا بود که در شورای عالی انقلاب فرهنگی، نظرات کارشناسی آموزش و پرورش به دلیل یک رأی وزیر در حالت مغلوب بود ولی در شورای عالی آموزش و پرورش نظر غالب با کسانی بود که نظام تعلیم و تربیت را می شناختند و می توانستند سند را از چنین شعارهایی مبرا کنند.

57-  سند به واقعیت های بومی و منطقه ای توجه خاصی ندارد یک نسخة کشوری است در حالی که در کشور های توسعه یافته چنین اسنادی وجود ندارد و در هر استان و ایالتی متناسب با شرایط آن قوانینی در این جهت حاکم است.

58-  در سند پیش بینی شده که سهم آموزش و پرورش از در آمد ناخالص ملی افزایش یابد امروز 6 سال از اجرای سند می گذرد و متأسفانه این سهم سیری نزولی داشته  است  . باید متوجه باشیم اینکه آموزش و پرورش سندی برای تحول داشته باشد به تنهایی کافی نیست، اجرای مفاد سند می تواند تحول آفرین و کارگشا باشد.

59-  در سند آمده است،  سهم غیر پرسنلی بودجه آموزش و پرورش باید افزایش یابد باز هم پس از 6 سال تحولی در این زمینه اتفاق نیفتاده و کاهش یافته که افزایش نیافته است.

60-  موضع پرداختن به رشد توانایی های علمی و مهارتی دانش آموزان در این سند بسیار ضعیف است.

61-  برخی از مسئولیت هایی که در این سند به آموزش و پرورش محول شده اساساً کار حوزه های علمیه است و ارتباط چندانی با رسالت های آموزش و پرورش ندارد.

62-  به نظر می رسد تکلیف ارتباط این سند  با چشم انداز سال 1400 معلوم نیست و مشخص نیست در چند سال باقیمانده با این سند تا چه اندازه به اهداف چشم انداز نزدیک می شویم.

63-  اگر وضع آموزش و پرورش 30 سال پیش تاکنون را بررسی کنیم متوجه خواهیم شد که تقریباً مشکلات امروز، ضعف های امروز، مسائل امروز همان است که در گذشته بود و این سندها نتوانسته مشکلی را حل کند.

64-  ما درایران در حوزة نظریه پردازی اقداماتی انجام می دهیم ولی در حوزة اجرا و عملیات با مشکلات زیادی مواجه هستیم بنابراین اگر می خواهیم نتیجه ای بگیریم باید روی ظرفیت های اجرایی همین سند متمرکز شویم.

65-  در سالهای اخیر  شاهد رشد مشکلات اخلاقی و آسیب های اجتماعی بوده ایم، اجرای سند هم چندان کار مؤثری در این سالها برای کاهش و کنترل آن نکرده است. در این سند از حیات طیبه، از امامت و ولایت، از مهدویت و ... گفته شده ولی هیچ روش تربیتی مشخصی برای حل این مسائل در آن وجود ندارد.

66-  آموزش مهارت های زندگی با مربی پرورشی و مشاور حل نمی شود اینها باید وارد متن کتاب های درسی و متن آموزش های اصلی شود و در سند این مسأله مغفول مانده است.

67- هدف آموزش و پرورش ما در حال حاضر رسیدن به تیزهوشان  و موفقیت در کنکور است ما برای زندگی فردا عملاً کسی را تربیت نمی کنیم و در 6 سال اخیر هم همین روند دنبال شده و تغییری نکرده است.

68- کلاس درس دینی هم برای معلم و هم برای دانش آموز طاقت فرسا شده نه اینکه این دو گروه با دین مشکل داشته باشند بلکه این شیوة آموزش دین اساساً نادرست و بی جاذبه است و در این سند هم هیچ راهکاری برای اصلاح آن وجود ندارد.

69- زبان مشترکی بین کسانی که سند را نوشته و تدوین کرده اند و کسانی که الان می خواهند آنرا اجرا کنندچندان  وجود ندارد.

70-  شاخص توسعه انسانی ما در سال 2015،  69 بوده و در سال 2016 با یک پله افت به عدد 68 رسیده . در حالیکه قرار بود با اجرای سند ازجمله شاخص توسعة انسانی ما بهبود پیدا کند.

71- شاخص نابرابری آموزشی، نامطلوب بودن کیفیت و اثربخشی مدارس بر اساس بررسی نشان گریای مربوط، پایین آمدن بهرة هوشی ایرانیان بر اساس تحقیقات دکتر فراست خواه، کاهش ذخیرة ژنتیک ایرانیان با اجرای 6 سالة این سند همچنان رو به نقصان و نگران کننده است.

72- تأمین منابع مالی در آموزش و پرورش همیشه یک معضل بوده و در این سند هم  به مسئله منابع مالی و تاکید و الزام برتامین آن توجه نشده است .

73-  تکرار و تداخل گزاره ها در این سند مشهود است مثلاً  شماره 1 و 2و 30دربارة جامعة مهدوی صحبت کرده و دقیقاً هدف واحدی را دنبال می کنند ولی هیچ راه عملیاتی برای تحقق این جامعه ارائه نشده است. در گزاره های 5 و 6 و 11 دربارة هویت تأکید شده و هم پوشانی زیادی با هم دارد. این سند به لحاظ فنی و اصول سندنگاری از این دست مشکل دارد.

74-  مبانی دینی که در سند به آنها اشاره می شود عمدتاً کلی و غیر قابل اندازه گیری است اینها باید در یک سند اجرایی کاملاً روشن و مشخص باشد.

75-  نقش معلمان در قرآیند تدوین و تصویب سند بسیار ناچیز بوده است. باز هم گروهی از استادان دانشگاه و حوزه و برخی مراکز دیگر با ذهنیت های خودشان نشسته و این سند را نوشته اند و به همین دلیل با خیلی از واقعیت های آموزش و پرورش بیگانه است.

76-  در سند قید شده که آموزش و پرورش باید از ظرفیت دستگاه های دیگر در جهت حل مسائلش کمک بگیرد ، اما به چگونگی و الزام آوری آن نپرداخته است .

77-  اگر گفته ایم  در مدرسه باید انسانی سالم تربیت شود، این یک شعار است، عملی نیست مگر آنکه راه های دست یابی به چنین هدفی دقیقاً در سند مشخص شده باشد.

78-  مسأله اصلی ما تحول در سامانة اخلاقی، تربیتی و فرهنگی دانش آموزان است. واقعاٌ با اجرای این سند اتفاق خاصی دراین مورد نیفتاده است ،  شاهد نسلی که اکنون دارد تربیت می شود و رفتارهای آنها هستیم و به شدت نگرانیم. ما تحول  اخلاقی و تربیتی را از وزارت بهداشت، جهاد کشاورزی و ... توقع نداریم این وظیفه روشن و مستقیم آموزش و پرورش است که برون داد مناسبی دراین زمینه نداشته است.

79-  من به عنوان مدیر مدرسه که مستقیماً در ارتباط با واقعیت های عملیاتی آموزش و پرورش هستم به صراحت می گویم اگر اتفاق مثبتی در آموزش و پرورش دراین چند سال رخ داده به خاطر اجرای سند نبوده است و خلاقیت ها و تلاش های عوامل آموزش و پرورش و مدرسه منشأ آن بوده است. خیلی ها اصلا از سند و مفاد آن اطلاعی ندارند خودشان دارند کار می کنند.

80- در سند برای تربیت یک شهروند جهانی هیچ اشاره و برنامه ای وجود ندارد فقط به راهبرد تربیت شهروند ایرانی – اسلامی پرداخته اند و نگاهی جزیره ای به آموزش و پرورش داشته اند.

81-  حتی در ارتباط با زبان خارجی اشاره شده که به صورت انتخابی باشد در حالی که یادگیری زبان خارجی برای یک شهروند جهانی از الزامات اصلی است.

82-  برای من به عنوان یک مدیر مدرسه سند تحول باید واضح تر، گویاتر و عملیاتی تر باشد من ده بار دیگر هم که این سند را مطالعه کنم چیزی از آن سر در نمی آورم.

83- در برنامة تحولی که در دهة شصت کلید خورد و ارتباطی هم به این سند نداشت با وجود غلظت رویکردهای اعتقادی مسئولان و مردم آن زمان، باز اغلب دست اندرکاران اعتقاد داشتند که ما باید به دستاوردهای جهانی آموزشی و پرورش نظر داشته باشیم و از آن استفاده کنیم یعنی نگاه آنروز از نگاه امروز پیشرفته تر بود. و حتی برخی از آنان برای الگو گرفتن به ژاپن ، استرالیا و جاهای دیگر رفتند و مطالعات خود را ارائه کردند.

84-  دکتر فراست خواه می گفتند، کشور ما کشور سندهاست ولی مشکلات همچنان باقی است و به نظر نمی رسد که این سند تحول هم بتواند مشکلی از آموزش و پرورش ما حل کند.

85-  این سند علمی نیست، چون کار علمی باید جزئی، واقعی و اجرایی باشد. مبدأ و مقصد مشخص داشته باشد، دارای نگاه توأمان کمی و کیفی باشد، قابل سنجش و ارزیابی و حساب و کتاب باشد.

86-  این سند از نظر ایدئولوژیک هم ایراد دارد، نگاه فرقه ای به آن شده، ایدئولوژی ما از توحید آغاز می شود نگاه متوازنی به اصول دین در برنامه ها ندارد، بیشتر بر امامت و مهدویت متمرکز شده و به نظر من اینکه ما در سالهای گذشته هم در توسعه ارزش های دینی موفق نبوده ایم به دلیل همین نگاه نامتوازن است.

87-  ما از آموزش و پرورش انتظار تربیت شهروند مختار داریم به اسناد( انا هدیناه السبیل اماشاکراً و اما کفورا) نه شهروند ریاکار آیا این سند با این کلیات و شعار ها ما را به چنین هدفی می رساند؟! یا می خواهیم با آموزش های یک طرفه به زور بچه ها را به بهشت ببریم؟!

88-  با وجود تدوین و اجرای برنامة درس ملی هنوز تناسبی بین محتوای کتب  درسی و ساعات و روزهای آموزش وجود ندارد و هم اکنون بعدازظهرها هم در خیلی مدارس وقت دانش آموز را می گیرند برای بتوانند تست کار کنند..

89-  با تدوین یک سند نمی توان تحول بنیادین ایجاد کرد، ما عباراتی را انتخاب می کنیم که ما به ازای عملیاتی آن یا مقدور نیست و یا آنچنان که باید ریشه ای نیست.

90-  برای تحقق تحول بنیادین ابتدا لازم است که به شکل مؤثر و تعیین کننده ای نگاه فرابخشی به آموزش و پرورش بشود و همة امکانات و ابزارهای لازم در اختیار آموزش و پرورش قرار گیرد.

91-  ما هنوز در موضوع تحول در درک و نگرش مردم نسبت به آموزش و پرورش به ابزار اساسی تری نسبت به امثال این سند نیاز داریم.

92-  اگر قرار باشد که ما حصل و خروجی آموزش و پرورش پس از اجرای کامل این سند دانش آموزانی باشد که دارای حیات طیبه هستند معلمان ما از هم اکنون بایستی بدانند که در طول این مسیر چه سلسله  فعالیت ها و اقداماتی را بایستی انجام دهند که خروجی آن چنین هدفی باشد.

93-  برای به رسمیت شناختن حقوق اقلیت های قومی و مذهبی سند باید تأکیدات روشنی داشته باشد.

94-  نقد سند به معنای نفی سند نیست و همة منتقدان باید به این موضوع توجه داشته باشند.

95-  نقد و نظر دوستان می تواند دستمایه ای برای همکاران آموزش و پرورش باشد تا بتوانند از رهگذر این سند بخشی از مشکلات خود را حل کنند.

96-  در کنار نقدهایی که صورت گرفت لازم است چه باید کردهایی هم تدوین و ارائه شود تا از این رهگذر به مجریان سند کمکی کرده باشیم.

97-  اگر این سند پس از 5/6 سال اجرا نقد نشود بعداً ممکن است حتی تدوین کنندگان آنهم بگویند ما که سند را در اختیار شما گذاشتیم چرا در مورد ضعف ها و اشکالات آن نظری ندادید و راه حلی ارائه نکردید؟!

98- تهیه و تدوین وتصویب سند تحول حدود 7 سال طول کشیده واکنون نیز حدود 6 سال ازتصویب وابلاغ ان گذشته است . داوری منصفانه ازوضع آموزش وپرورش امروز و پس از گذشت چند سال ازاین سند ، چیست ؟

99- درسند تحول دررابطه با جذب معلم کارآمد ازقبیل مواردی چون عشق معلمی داشتن ، برخورداری ازفرهنگ معلمی ونیز جنبه های تخصصی وحرفه ای درقیاس با بعضی از موارد دیگر کمتر توجه شده است .

100- هویت ، منزلت و معیشت معلمان که می تواند ایجاد هم سرنوشتی بین معلمان و اهداف آموزش وپرورش بنماید کمتر ویا اصلا درسند مورد توجه قرار نگرفته است .

101- درسند به مساله بسیار مهم استقلال آموزش وپرورش و مدرسه توجه نشده ، بلکه برعکس درجاهایی زمینه های نقض این استقلال فراهم شده است .

102- مساله 4 دوره تحصیلی ازجهات مختلف قابل نقد است . مثلا از نظر تربیتی ونیز اقلیم و جغرافیای ایران و پراکندگی جمعیتی که  -  به جز درکلان شهرها – وجود دارد .

103- به نظرمی رسد سند تحول برمبنای نقیصه ها ، آسیب ها ویک  آسیب شناسی از وضعیت فعلی اموزش وپرورش تهیه نشده است .

104- درسند با کلمه توسعه مواجه نمی شویم ، کلمه ای که چند بعدی است ، بلکه با واژه هایی مثل رشد وتعالی مواجهیم .

105- واژه هایی چون اسلام ناب محمدی که درسند امده است ، تفسیر برداراست ودرسند ی که تحول درآموزش وپرورش رامی خواهد محقق کند ، آوردن ان قابل تامل است .

106- درسند برداشت این است که اموزش وپرورش شآن حاکمیتی دارد ولی تجربه همه سالها و بویژه همین سال های اخیر و پس ازابلاغ سند نشان دهنده ان است که اموزش وپرورش به لحاظ مالی ومنابع و پشتیبانی مورد توجه حاکمیت نبوده است . درسند به افزایش سهم اموزش وپرورش ازتولید ناخالص داخلی اشاره شده ، درصورتی که چنین افزایشی مشاهد نمی گردد.

107- درسند تحول به انسان به ماهو انسان توجه نشده و راه کارهای تحقق حقوق وکرامت های این انسان بیان نشده است .

108- درسند تحول به مشکلات امروزی اموزش وپرورش و جامعه مثل : مهارت اموزی ، سبک زندگی ، عقلانیت ، تفکر ، نشاط ، داشتن روحیه احترام به خود ، دیگران و طبیعت ، مهارت هایی چون توانایی گفتگو ، کارجمعی ، مدارا ، پرهیز ازخشونت نپرداخته است .

109- امروزه این اعتقاد وجوددارد که باید از پروژه های بزرگ تغییر اجتماعی برای جامعه متعالی ، کامل و یا انسان متعالی وکامل دست برداشت . دراموزش وپرورش هم این مساله قابل تامل است !  اما سند تحول  برعکس این ایده را دنبال می کند .

110- درسند به مساله روحیه پرسش گری ، فهمیدن ، نقد وانتقاد پذیری ، عدم تقلید واطاعت کورکورانه توجه نشده ویا کمتر مورد عنایت بوده است .

111- یکی ازمهم ترین معضلات اموزش وپرورش امروز ما مساله تمرکز و تمرکزگرایی است ، درسندتحول به این مساله پرداخته نشده است .

112- سند تحول به گونه ای نیست که سندی ملی باشد و نقش ووظیفه سایر دستگاه ها درآن معین و نسبت به اموزش وپرورش مشخص شده  و دستگاههای مختلف نسبت به انجام آن متعهد باشند. 

113- باتوجه به گذشت حدود 6 سال ازعمرابلاغ سند وبا عنایت به آنچه درسند هم آمده است ، لازم و ضروری است با استفاده ازنظرات معلمان ودست اندرکاران تعلیم وتربیت کشور ، سندتحول مورد بازنگری واصلاحات لازم دران بعمل اید . نقاط ضعف ان برطرف و نقاط قوت ان تقویت شود . راهکارهای بیرونی ودرونی برای محقق شده اصول سندوازبین رفتن انچه نقیصه ها وضعف های اموزش وپرورش کشوراست به صورت مشخص وعملی معین گردد.

درپایان از همه افراد شرکت کننده درجلسه مورخ 12 دیماه 96 که نقطه نظرات خود را بیان داشتند ونیز ازان عزیزانی که بعد ازجلسه بصورت گروهی ویا انفرادی دیدگاههای تکمیلی خودرا بصورت مکتوب ارائه نمودند قدردانی می نماییم . همچنین از  آقایان صانعی ،  قندهاری ، علیخانی ، ابطحی و خانم ها عبداللهی و جعفری که زحمت بیشتری را متحمل شدند سپاسگزاری می نماییم

هیئت مدیره موسسه اندیشه یاوران معین اصفهان ( ایما ) 17/6/97

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ساعت

اوقات شرعی